Daisypath Anniversary tickers خاطرات به جا مانده از عيد... اول فروردين ۸۶ - سيب مهربون

خاطرات به جا مانده از عيد... اول فروردين ۸۶

پیش درآمد

سلام

خوبین؟

تعطیلات خوش گذشت؟

متن زیر رو نمی خواستم دیگه بذارم تو وبلاگم..ولی بعدش فکر کردم که خوب اینم یه خاطره است دیگه...

ضمن اینکه باید یادآور بشم من خوبم.. گل نازنینم هم خوبه... فعلاً مشکلی نداریم... جز مریضی من....

اخه زیاد نمی تونم حرفم بزنم.. عزیز جون دلش می گیره... هی می گه یه کم حرف بزن... حرف که می زنم اینقدر سرفه می کنم که دل و روده ام میاد تو دهنم...

الان من اداره هستم.. البته اومدم یه سر بزنم.. یه کار کوچیک هم دارم... و منتظر کسی هم هستم... بعدش می رم خونه... دیشب به زور عزیز جون کمی شام خوردم... حالم اصلاْ مساعد نیست...

سلام

بعد از ظهر زیبای اولین روز فروردین ماه سال 1386 شما به خیر...

می رین عید دیدنی تنقلات کمتر بخوریدتا دل درد نشید...

هر چند ما مهمون نداریم ولی حال پذیرایی از مهمون ندارم و ترجیح می دم تنها باشم... وگرنه حتماً تعارف می کردم تشریف بیارید...

از دیشب براتون نمی گم... چون نمی خوام طعم شیرین یه عید دو نفره رو با این حال بدم خراب کنم...

یه جوک بودمی گفتن اگه گفتین احمق ترین آدم دنیا کیه؟

البته شاید احمقترین ها خودشون یه جمعیت کثیری رو از دنیا رو به خودشون اختصاص بدن... ولی در حال حاضر من یکیشون رو به شما معرفی می کنم...

حدسم نمی تونین بزنین... احمق ترین اونها سیب مهربون.... من که نه سیب مهربون...

هر وقت فرصت شد باید اسم وبلاگم رو از سیب مهربون به سیب احمق تغییر بدم....

از کی دارم وسایل سفر جمع می کنم... از کی ...

یه هفته قبل سال نو... هر چیزی که ممکن بود جا بذارم رو گذاشتم رو یکی از مبل ها... عزیز جون هم همین کار رو می کرد... بعد شنبه که اومدم خونه تا دیر وقت داشتم همین کار رو می کردم...

یکشنبه از ساعت 9 صبح هم داشتم جمع و جور می کردم و برا رفتن آماده می  شدیم... بعدش که رفتیم خونه بابام اینها... دیدم چند تا از سفارشات بچه ها باز جا موند... و چون دوشنبه بعد از ظهر باز مثل احمق ترین آدم هایه روی زمین وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت خونه من چند تا تیکه اونجا جا گذاشتم.... البته جز دو سه تا تیکه از دلم که خودم مخصوصاً جاشون گذاشتم...

با بغض زنگ زدم گفتم که اونها رو بدین داداشی بیاره...

اومدیم خونه... چون عزیز جون گفت که قرار نیست عید خونه باشیم که... پس من وسایلمون رو جا به جا نکردم... هر چی می خواستم هی می رفتم از تو ساک و چمدون بر می داشتم... درست عین احمق هایی که وسط خونشون چادر می زنند و حس می کنن رفتن پیک نیک... اصلا الان قیافمو ببینین متوجه می شین.. یه کم این دهنم کش اومده یه کم زیاد هم گوشام دراز شده... نه بابا الاغ نه... من کی گفتم شبیه الاغها شدم... ولی بی شباهت به خر نیستم...

صبح عزیز جون می گه بیا نهار و صبحونه رو یکیش کنیم و راه بیفتیم بریم.... تفریح کنان می ریم خونتون..البته خودمون رو به عروسی سوم فروردین می رسونیم... بعد تازه دلمون هم باز می شه...

من هم خوشحال شدم... البته نمی دونستم داره گوشام دراز می شه... کمی درد داشت ها ولی گفتم حتماً بد خوابیدم... پا شدم باز نهار و باز جمع کردمپن یه سری وسایل که بدرد کوه و در دشت هم بخوره...

قرار بود بریم انزلی ، ماسوله و خونه یکی از دوستایه من که تو یه تیکه از بهشته... همون ریحانه دیگه.. اینطوری هم به خونه خودمون نزدیک بودیم هم اینکه کمی هم اطراف شهر خودمون رو می گشتیم...

 عزیز جون یه کم کار داره... تا ساعت 16 طول می کشه... می گه فکر کن داریم می ریم ماه عسل... خندم می گیره... می گم نه عزیزم هنوز زوده واستا با نوه ها می ریم به امید خدا... ولی کلی می خندیم...

یه جورهایی دلم شور می زنه... بالاخره تمام انرژیمو جمع میکنم و ازش می پرسم... می گم تصمیمت راجع به خونتون چیه...

می گه خوب من دیگه نمی تونم رو حرف عموم حرف بزنم... می ریم شمال ..یه سر هم به خونه ما می زنیم...

یخ می کنم... می گم می زنیم؟ ایم؟

می گه آره دیگه... خاله گفته اگه می خوای تنها بری خونتون نری بهتره...

بهش می گم خوب تو که می خواستی منو به زور ببری اونجا پس چرا عین احمق ها راه افتادیم اومدیم خونه هان؟ چرا عید مامانم اینها رو خراب کردیم؟ هان؟ و به وسایلی که وسط اتاق جمع می شه نگاه می کنم و به احمق بودن خودم... به دیوانگیم ....

می رم وسایلی که اضافه است می ذارم سر جاش...

تازه خوب شده بودم ها... تازه بغضم تموم شده بود... تازه ...

ولی حالا مغزم داره میاد تو دهنم... باز اون سر درد لعنتی...  باز چشام داره می ترکه و باز کمرم درد گرفت...

تو دلم می گم : چقدر احمقم ... بعد می رم خودمو تو آینه نگاه می کنم... می بینم قیافم عین یه خر مهربون شده...

دقیقاً عین یه خر... که سعی داره مهربون باشه...

خوب بقیه هم حق دارن  دیگه... وقتی خر مفت باشه اگه سواری نگیرن اونها هم می شن خر...

نه اینکه فکر کنین عزیز جون اومده می گه که: نه عزیزم.. غصه نخور ... من بهت قول دادم تو رو به زور جایی نبرم... می دونم اگه بریم خونه مامانم اینها بعد تو حالت بد می شه بعدشم گفتی که خودتو می کشی... و من دوست ندارم بلایی سرت بیاد...

نه اصلاً از این خبرها نیست...

از اون لحظه تا الان خیلی به ظاهر آروم، نشست تلویزیون نگاه کرد...

اصلاً هم حرفی نزد... اصلاً...

اگه می دونست که با سکوتش من رو تو تصمیمم راسخ تر می کنه هیچ وقت اینکار رو نمی کرد...

حداقل یه چیز می گفت... بابا بیا بزن تو سر من... به خدا راحتترم اینطور... اقلاً این بغض لعنتییم کمی آروم می شه...

دیروز این کافی نتیه می گفت که عید هم هستن...

دلم می خواد برم تو اینترنت گم شم... مثل دیروز که 1:30 اونجا بودم و فکرکردم فقط نیم ساعته که دارم گلگشت می زنم...

خودش غنیمته ها.. یعنی با این حساب 24 ساعت تبدیل میشه به 8 ساعت... اقلاً زجر کشیدن هم کمتر میشه...

می گم برم کمی برا خودم یونجه بخرم... شاید گرسنم شد...

تا الان از اینکه عزیز جونم ناراحت نشه به زور غذا خوردم... ولی از این به بعد نه غذا دلم می خواد و نه می خورم و اینکه درست می کنم...

شاید کمی از زندگی کردن با یه جنازه متحرک ترس برش داره و کمی به خودش بیاد...

بهش می گم نمی خوام برا بار Nام احساس احمق بودن و زیادی بودن و حقارت بکنم... چون اگه این بار هم این حس رو به من القا کنن مجبورم هم برا تو هم برا خودم یه زین بخرم...

می دونین چیه.. من امسال سال تحویل هیچ آزویی نداشتم...

به عزیز جون می گم چه آرزویی کردی و اون یه نیم ساعت همه آرزوهاشو برام می گه... به من می گه تو چی؟

من فقط نگاش می کنم و می گم :همه آرزوهای خوب مال تو ... من هیچ آرزویی جز این ندارم... حتی دیگه دلم نمی خواد بچه داشته باشم...

نه اینکه بچه دوست ندارم نه...

نمی خوام بچه بی مادر بزرگ شه... چون مطمئناً به زودی یا کاملاً دیوونه می شم و یا اینکه ......

دلم می خواد به این عزیز جون بگم که بابا لااقل سکوت نکن... تو هنوز یاد نگرفتی که باید به زور هم شده با یه خانم حرف بزنی... و اگه می دونستی که هر لحظه سکوتت منو 1 ساعت به تصمیمم نزدیکتر می کنه... آی اگه می دونستی هیچ وقت و هیچ وقت با من اینطوری بر خورد نمی کردی...

می دونی گاهی فکر می کنم که تو خیلی خودخواهی و منو برا پر کردن تنهاییت می خوای.. مثل همه اونهایی که همیشه منو برا پر کردن تنهاییشون می خواستن ...

بابا مادری که بچشو بی دلیل... خدا شاهده بی دلیل نخواد و اینطور سالها اذیتش کنه مادر نیست... تو چرا می خوای خودتو زور چپون کنی تو دلش...

گاهی هم فکر می کنم بهتره منم اینطور عاشقانه دوستت نداشته باشم... شاید اونوقت یه کم هم دلت برا من تنگ بشه...

آره ... یادته... دو سه روز هی می گفتم دلم برا دوستم تنگ می شه و تو خیلی بیشتر از همیشه به من محبت می کردی... و فکر می کردی که چیکار کردی که من دلم برا اون تنگ می شه... حتی وقتی پیش تو هستم... و من گفتم بهت که این دلتنگی من از اون دلتنگی نیست که تو احساس خوب نداشته باشی... و خیالت راحت شد و باز شدی مثل همیشه... نه اینکه بد باشی نه... خیالت راحت شد...

یاد دیشب و اونهمه اشتیاق و اونهمه پاکسازی خودم از ناراحتی هام می افتم به حال خودم خندم می گیره...

خوب بابا جان من نخوام بیام مادر مهربان شما رو ببینم باید چیکار کنم... آخه شما بگید... نه دلشون برا من تنگ شده و نه حوصله منو دارن.. تازه تو رو تنها بیشتر دوست دارن...  پس مرض داری که منو می خوای به زور و با جریحه دار کردن احساسم ببری اونجا...

منکه بهت گفتم... من اینقدر خرم .. اینقدر خرم.... اینقدر خر و احمق هستم که میام... طاقت ناراحتیتو ندارم... ولی در نهایت احمق بودنم خودمو می شناسم دیگه...

بهت گفتم که... من اینقدر خرم .. اینقدر خرم.... اینقدر خر و احمق هستم که همون کاری که نباید، انجام می دم...

یادته... یادته... اولین روزی که با هم رفتیم زیر یه سقف... بهت چی گفتم؟

بهت گفتم که عزیزم... من باید یه تازه عروس باشم  پر از آرزو و امید... ولی با اینهمه زجری که به من دادین الان در این لحظه که باید از بودن با تو لذت ببرم فقط دارم به یه مرگ راحت فکر می کنم... یه مرگ راحت که منو از این همه فکر احمقانه راحت کنه...

تو خیلی سعی کردی که از من قول بگیری که هیچ وقت تنهات نذارم... ولی من اگه یادت باشه بهت گفتم هیچ وقت این قول رو بهت نمی دم...

بهت گفتم همیشه مال تو می مونم ولی قول نمی دم همیشه باهات بمونم... و تو اون لحظه نمی دونم به چی فکر کردی که به این حد از قول من راضی شدی...

حالا هم که 4 سال از زندگیمون می گذره.. این فکر از سر من بیرون نرفته و هر لحظه بهش نزدیکتر می شم... امروز هم احساس می کنم دیگه دارم به آخراش می رسم... فقط و فقط منتظرم که موفقیتت رو ببینم... فقط...

یادته پارسال برا خودم حتی یه جوراب هم نخریدم... بهت گفتم نمی خوام اصراف بشه وقتی نیستم و نمی تونم ازشون استفاده کنم...

تو اصلا برا اینهمه فکر ناامیدانه من کاری کردی؟

پارسال برا همه، یه عالمه هدیه خریدم و برا خودم هیچ... و تو هی گفتی چرا هیچی نمی خری؟ و من باز بهت همونو گفتم... اصلا به اصل موضوع توجه نکردی... و رفتی و به زور برام خرید کردی... چیزهایی که هیچ وقت دوسشون نداشتم...

ولی یه بار سعی نکردی کاری کنی که منو از این فکر رها کنی... الان دقیقاً 4 ساله که این فکر باهامه... و من منتظر موفقیت توام...

منتظرم که به جایی برسی که دیگه نیازی به کمک من نداشته باشی... به جایی که راحت باشی... جایی که بود ونبود من برات زیاد فرق نکنه... جایی که برا پر کردن تنهاییت به من نیاز نداشته باشی...

اینقدر ازخودم عکس گرفتم و بهت گفتم یه رو ز شاید این عکس ها با وجود من هیچ فرقی نداشته باشن... و تو فقط خندیدی .. نمی دونم چرا... نمی دونم چرا ؟ شاید اصلا به حرف من نخندیدی...

ولی ای کاش حرف می زدی... یا می زدی... منو ... به زور منو با خودت می بردی.. ولی سکوت نمی کردی...

یه ساعته دارم اینها رو تایپ می کنم و می دونم قیافه ام شبیه یه خر ناراحته... ولی تو حرف نمی زنی... و من هر لحظه مصمم تر از قبل می شم... هر لحظه که می گذره...

می دونی این روزها اگه هم تا ابد زنده باشم هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره... پس چرا اینطوری می کنی باهام...

نشستی تو کتاب من داری دنبال چی می گردی؟ تو منو که اینطوری پیشتم نمی فهمی... می خوای منو از لابلای خطوط اون کتاب پیدا کنی...

دیروز که  کافی نت 1:30 بیکار بودی و فقط منتظر من نشستی حتی به عقلت هم نرسید که بری به بهانه چک کردم میلهات یه سری به وبلاگ من بزنی تا ببینی چی می گذره تو این دل پر آشوبم... چی می کشم از این افکار ناجورم...

بابا خنگه از آبروت بترس... منکه بهت گفتم اگه بریم خونه فامیلاتون من چی می گم بابت اینهمه نبودمون... دقیقاً از عید فطر تا حالا...

و تو با لبخند گفتی باشه بگو... ولی حتی نتونستی از چشام بخونی که من دروغ نمی گم و این بار علی رغم چهره احمقانه ام ، اینکار احمقانه رو نمی کنم... و به همه راستشو می گم... 

عزیزم نمیدونی چقدر داره به من خوش می گذره... اینقدر که بی خیال دریا دارم می شم... اینقدر که به یه ساختمون بلند و یا یه کوه  با یه دره عمیق هم فکر می کنم... و گاهی به قرص خواب آور....

دیگه حوصله این زندگی احمقانه رو ندارم... دیگه حوصله خودمم ندارم...

ای کاش به رییس می گفتم به جای اون طفلک ها که دوست داشتن عید برن تفریح منو می ذاشت بمونم..

آخه تو جلسه گفتن خانوم ها رو تعطیلات اذیت نکنیم..

ای کاش به رییس می گفتم که من تو عید خیلی بیکارم... و می رفتن سر کار..

حداقل یه چند روزی یه نفر دعام می کرد...

بابا جونم امروز زنگ زده و من چون هنوز خوب بودم می خندیدم... و اون کلی خوشحال شد... و گفت ما از سهم خودمون برا دیدارتون گذشتیم به شرط اینکه خوش باشین...

و من الان سرخوش سرخوشم...

عزیز م کاش یه حرفی می زدی... کاش مثل قبل می اومدی یه سرک تو این نوشته های من می کشیدی ....

نمی دونی که این سکوتت چقدر منو مشتاقتر از قبل می کنه .....

نمی دونی که این سکوتت چقدر منو به مرگ نزدیکتر می کنه .....

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0