Daisypath Anniversary tickers خاطرات عيد نوروز از اول تا پنجم.... - سيب مهربون

خاطرات عيد نوروز از اول تا پنجم....

سلام

شب به خیر

البته شب چهارمین روز عید شما به خیر و شادی

الان من کمی که نه، خیلی خوبم

..

شارژ شارژ

...

خوب هنوز اثرات مثبت خونه بابام اینها تموم نشده

...

چون خوبم با دید مثبت سعی می کنم خاطرات عید نوروز رو براتون بنویسم

...

غروب شب عید که همون سه شنبه شب بود با عزیز جونم رفتیم بیرون

...

سبزه ماهی و گل خریدیم و با کلی خرید دیگه

... آخه قرار نبود که خونه باشیم تو یخچال هم فقط کلی سیب و پرتقال داشتیم...

وقتی اومدیم خونه حدود

20:30 بودم به گمانم... شام کلی خودمون رو تحویل گرفیم و براش یه سفره چیدم آه...

بعد شام هم جمع و جور کردم و سفره هفت سین چیدیم و تزیینات و غیره

... با کلی ذوق و شوق...

اولین عیدی بود که من و عزیز جون تنها بودیم و سعی کردیم که به جنبه های مثبت قضیه توجه داشته باشیم و ناراحت نباشیم

...

کلی تلاش کردم که اصلاً ناراحت نباشم

.. هر چند موقع تحویل سال و موقعی که داشتم فالمون رو می خوندم بغضم ترکید...

کارامون که تموم شد نشستیم با هم فیلم دیدیم

..

امسال از اون سالهای دور دور از تلویزیون بود برام

... فیلم هم سی دی بود که دیدیم وگرنه حال تلویزیون رو نداشتیم...

تا ساعت

5:30 بیدار بودیم بعدش خوابیدیم...

من خوابم نبرد ولی نتونستم برا مامانم اینها زنگ بزنم

... گفتم اگه زنگ بزنم عزیز جون دلش می گیره... بعدش که معصومه ساعت 10:30 زنگ زد و من که تازه خوابیده بودم بیدارشدم...

قرار بود بعد از ظهر بریم مسافرت و بعدش هم بریم خونمون که طی اختلاف نظری که پیش اومد و من قاط زدم و نرفتیم

... بعد اینقدر ناراحت بودم که رفتم تا شب برگشتم خونه...

عزیز جون براش تخمه خوب نیست

.. اومدم دیدم یه عالمه آجیل و مخصوصاً تخمه خورده...

بهش می گم گلم می خوای باز حالت بد شه؟

می گه بیدار شدم دیدم نیستی

.. نشستم تخمه خوردم تا حالم بد شه از دست من راحت شی!!

می گم روش های ارزونتری برا خودکشی هم هست ها

... مجبور نیستی اینطوری خودتو بکشی ...

اونم از اون لبخند با نمک ها می زنه که من دلم می خواد بعدش گازش بگیرم

...

چیه؟ من که گفتم دارم با دید مثبت و با خاطری منبسط به قضایا نگاه می کنم و با خوبی خاطرات رو مرور می کنم

می دونین نمی تونم با عزیز جونم به مدت طولانی بد باشم یا قهر باشم... آخه همیشه اینقدر مظلومانه بهم می گه اگه تو دوستم نداشته باشی من دیگه هیچکیو ندارم ... خوب من دلم کباب می شه..

بعدشم که دوباره تا حدودی روابط حسنه شد تا اینکه خاله اش زنگ زد

... عزیزجون ریخت به هم و من هم بعدش... باز ناراحت شدم .. باز گریه کردم... و باز عیدمون قشنگ تر از قشنگ شد!!!!!...

بی خیال این قسمت

... قرار شاد باشیم...

صبح پاشدیم و من باز مثل احمقها وسایلمون رو جمع کردم و راه افتادیم

...

اینقدر بی حال بودم که حد نداره

... ولی دیگه حوصله بحث نداشتم...

فقط هر چند از گاهی به عزیز جون می گفتم

: مواظبمی دیگه... دوست ندارم آخرین سفرم باشه ها...

تو راه باز آش خوردیم و خیلی چسبید

...

ماهی کوچولوهامونو بردیم انداختیم تو رودخونه

...

و حدود

19:30 رسیدیم خونه ما....

ازاینکه چطوری خر شدم و رفتم خونه عزیزجون اینها هیچی نمی گم

... از اینکه استقبالشون پرشور بود هم همینطور...

از اینکه تا صبح نتونستم بخوابم و داشتم عزیزجونمو نوازش می کردم هم هیپچی نمی گم

... نه اینکه ناراحت کننده است ها نه... از اینکه چشم و گوشتون وانشه هیچی نمی گم..

صبح مثل یه عروس خوب و مثل قدیم ها بیدار شدم رفتم دست و صورتم رو شستم و اومدم آرایش کردم

... بعد اینجاش خوب نیست نمی گم... البته انحراف نداره فقط ناراحت کننده است... تازه خوندنش به علت وحشت زیاد برا سنین پایین ۵۰ خطرناکه...

دیگه سگ شدم تا بعداز ظهر

...

هر موقع هم بیکار بودم داشتم می نوشتم

...

بعد هم یکی از بچه ها با ما اومد رفتیم عید دیدنی

... خونه عمه بزرگ عزیزجون... اونجا من خیلی رسمی تر از همیشه بودم... اینقدر مثل اینکه رسمی بودم که عمه بزرگ از من ترسید و گفت که عزیزجون چه لاغر شده و من چشمم افتاد به شکم گنده عزیز جون و لبخندزدم... سریع هم دعوتمون کردن و کلی قربون صدقه ام رفتن...

بعد هم رفتیم خونه دایی بزرگه که فقط دختر دایی بود

...

بعد هم خونه دایی کوچیکه

... اونجا هم فقط دختر دایی ها بودن...

یه سری از بچه ها بیست دقیقه اول نبودن

... کلی با دختر دایی های عزیزجون خندیدیم و من کمی بهتر شدم... البته اونها که اومدن لب لوچمو جمع کردم و سنگین رنگین نشستم سرجام...

بعد هم اونها رو رسوندیم و خودمون پیش به سوی خونه مامانم اینها

...

وقتی رسیدیم خونه کلی با پارسا جون بازی کردیم

وقتی میریم بالا یهو مهمونها سرازیر میشن... زهره رفته دوش بگیره... معصومه دست تنهاست.... منم شروع می کنم به پذیرایی.. تا میام تکون بخوریم و بشینینم باز مهمون میاد... البته کلی خوشحالم ... چون لحظاتی چند تو جو قدیم ها بودم... سرمون که خلوت شد خواهر و دوماد زنداداشم اومدن ... کلی بگو و بخند می کنیم.. ساعت ۷ شده و ما قراره بریم عروسی... باز زنگ در...

وای فامیلهای مامان اومدن از سفر...

حالا هر کسی داره دنبال روسری و یه لباس بلند می دوئه...

شوخی نیست که ..طرف پدر زنش روحانیه از اون معروف ها...

خانومش هم خفن مذهبی.. تازه خودش امیر...

من بالاخره یه شال پیدا می کنم که گردن و سرم رو بپوشونه و یه چادر که بپیچم دور خودم...

اما آرایشم چی؟

معصومه میگه بی خیال .. حجابت رشتیه... کمی خنده داره ولی بی خیال...

عزیز جون زنداداشم رو هل می ده میگه هم می بینن من بهت دست زدم هم اینکه با این سر و وضع نمی تونی هیچ طوری بی حجابیتو لاپوشونی کنی...

وای خواهر زنداداشم که از خنده مرده بود.. هی به شوهرش می گه داری می ری رو بوسی با سیب یادت نره...

مامان بزرگم که دراه فیلم ما رو ظبط می کنه جهت اجرا و تعریف در منزل دخترهاش...

دوماد زنداداشم می گه اه سیب خانوم ندیدمتون.. با این قیافه دیدنی شدین...

یاد سوتی داداشی می افتم که اون سال پیش شوهر خالم اینها آبرومون رو برد...

تابستون ها خونه ما لباس ها همه آب می رن... شلوار واژه ای بیگانه میشه.. البته بابا فقط شلوار تنش می کنه.... به طبع مامان پارسا هم با شلوارک و تاپ می گرده.. گاهی هم جهت خالی نبودن عریضه یه شال می اندازه رو شونش...

شوهر خالم اومده بود خونمون.. زنداداشم می دوئه یه چادر سرش می کنه... داداشم که برادر شوهر باشه از راه می رسه.. و بی مقدمه می گه:... ا چه باحال روسری و چادر چه بهت میاد ها... با مزه شدی....

خلاصه اینکه ما ساعت ۲۰:۲۰ رسیدیم عروسی...

ووووووووو چه بزن بکوبی...

عزیز جون می گه جای فامیل های مامان خالی... و می خنده..

به زنداداشم می گ اول شام بعد برقصیم...

چه میزی.. چه ابهتی و چه قدر  مهمون...

اینقدر احوال پرسی کردم خسته شدم...

بعد شام می ریم در بهترین نقطه سکنی می گزینیم..

عزی جون می گه من اینجا نمیام.. بعد هم ناپدید میشه.. البته پیداش می کنم.. بهش می گم گوشه عزلت گزیدی.. می گم که همین بهتر که تو تاریکی بشینی و منو نگاه کنی چون قرار اینقدر برقصم که اگه پیشم باشی شرمنده می شی...

و اون می خنده...

اوایل هیچ خانومی اون وسط نبود که.. به مجتبی اشارتی می کنم می گم دست دو تا از این خانوم های فامیلتون رو بگیر بیان وسط بعد هم بیا برقصیم...

بچه ام کمی دیر فهمید چی می گم.. دست منو به زور کشید که پاشم...

من کمی رقصیدم و شرمنده نشستم...

بعد دیگه خانومها یادشون اومد که دیگه جشن تموم شه کسی نیست که براشون بزنه تا برقصن...

چشمتون رو زبد نبینه... هر کی که تنها می شد می اومد یم گفتی سیبی پاشو... دیگه پام درد گرفت...

از این خوشحال بودم که دامن و این حرفها نپوشیده بودم..

یکی می گه سیبی تیپ پاتی زدی ناقلا... می گم لباس رسمی دست و پا گیر بود .. و همه عین چی از اون لباس پوشیدنشون پشیمون بودن..

کلی هم برا جیگر جون اس ام اس عاشقونه زدم..

بعد عروسی رفتیم کازینو.. البته عزی جون با شرط پیاده نشدن ما رو برد.. کمی جیغ کشیدیم.. ملت مسافر کنار خیابونی رو بیدار کردیم و اومدیم خونه...

شب هم که خوابیدیم دیگه...

صبح یه سر خونه عمه بعد دو تا عمو رفتیم...

نمی دونین عمو یه خونه درست کرده عین قصر...

خیلی قشنگ و رویاییه..

بعد نهار هم رفتیم خونه عمو عزیز جون...

از همه بیشتر هم عمو جون از دیدن ما و من خرسند میشه..

خوشم میاد کاری به زر زر های دیگران نداره... یاد اون رو زی می افتم که دیگه مطمئن شد من قراره همسر عزی جون بشم..

به صورت علنی رقصد.. البته بی آهنگ... و صد البته در حضور من.. همه شاخ درآوردن که مهندس سالهاست نرقصیده و البته بی آهنگ و صد البته در حضور یه غریبه.. تازه هنگام رقص بشکن می زد..

چقدر بنده خدا زنگ زد گفت بیان و غصه نخورین تا من هستم هیچکی هیچ گ...ی نمی تونه بخوره الا آقای پلیس...

و البته و صد البته ما به خاطر حفظ آسایشش نرفتیم...

کلی هم در اون لحظات مهمون اومد و تا بسیم خونه مادر شوهر ساعت شد ۱۸:۳۰

اگه وقت های دیگه بود طرف کلی غر غر می کرد.. اما الان از ترس اینکه ما نریم هیچی نگفت..

شبش اونها مهمونی هستن و من در پوست خودم نمی گنجم... البته ببخشیدها در نهایت بدجنسی...

می گه ظهر براتون برنج برداشتم.. شام چی می خورین.. می گم نیم دونم هر چی شما بگید درست کنم.. خوب نمی تونم خیلی بدجنس باشم دیگه.. بالاخره تصمیم می گیرم  که ماکارونی درست کنم...

البته اینجا ماکارونی درست کردن خیلی سخته چون سیستمشون خیلی با من فرق می کنه...

ضمن اینکه همه هم نگات می کنن... تازه من عهد بسته بودم سر یه جریانی هیچ وقت اونجا ماکارونی درست نکنم... برا اون اتفاق من ۴ ماه بیشتر لب به ماکارونی نزده بودم.. چون همیشه گریه ام می گرفت...

ولی یه ماکارونی مشتی شد که همچین چسبید... حالا هم ساعت ۲۰:۳۰ و ما چای بعد شاممون هم خوردیم.. آشپزخونه عین دسته گله... برادرشوهرها دارن با عزیز جون فیلم می بینن و من از یکی زا بچه ها با احترام اجازه گرفتم تا بیام و این اراجیف رو براتون تایپ کنم...

****

قوم ال... از مهمونی بازگشتن.. بحث بر سر پذیراییه... البته اینجا بساط چای هم به راهه.. تا ساعت ۲۳ همه می رن خونه و ما هم در نهایت اینکه خوابمون نمیاد میام که بخوابیم...

به عزی جون می گم فرصتیه برا با هم بودن.. کلی با هم حرف می زنیم.. از همه چیز و همه جا..

راسیت یکی از دوستام هم از مسافرت اومده و من خوشحالم... اینقدر این چند روزه حرفشو زدم که عزی جون بدطوری حساس شده... از کجا می دونم؟ حالا می گم براتون...

****

الان بامداد روز دوشنبه است... یعنی ۱۰ دقیقه است که دوشنبه شده...

امروز صبح از خونه مادرشوهر خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت تهران...

البته مثلاْ..

رفتیم یه حالی به ماشین دادیم و کمی هم کنار دریا موندیم و بعد هم رفتیم خونه ما... با دوستم حرف زدم و کیل شارژ بودم..

عزی جون اخماش تو هم رفت... من منتظر بودم یه چیز یبالاخره بگه..

اینقدر دوتام اس ام زدم و اینقدر مجبور بودم یواشکی به خاطر پارسا اس ام اس بزنم که تو راه خونه عموم عزی جون گفت یادم باشه راجع به این موضوع با هم حرف بزنیم...

من خیلی نارحت شدم.. تا اینکه تو خونه عمو رد یک فرصت مناسب بهش گفتم اول بپرس هی برا یک اس ام اس می زنی بعد قضاوت کن..

می دونم چرا ناراحته.. آخه می خواد بره تهران و چند روز از من دور باشه...

عین خودم بداخلاق میشه...

وقتی می بینه موبایلم رو دادم بهش و یم گم اصلا برام مهم نیست بودن این موبایل غصه دار می شه..

می گه پس من چطوری برات زنگ بزنم.. نیم تونم منتظر بمونم تا بیای تلفن رو برداری.. یم خوای وقتی زنگ می زنم خودت جواب بدی.. می گم تو خوب گیر دادی منم گفتم اصلاْ برام مهم نیست..

بعدشم که می فهمه آزاده بوده که هی اس ام اس زده و من فقط چند تا اس ام اس برا دوست پسرم زدم و خودم هم از خونه براش زنگ زدم و اگه نخوام برام زنگ نمی زنه باز خیالش راحت شد...

البته یه چیزی گفت که من تا مدتی سرش ر گذاشتم رو سینه ام و بوسیدمش و به خاطر احساس لطیفش نوازشش کردم..

و همین شد که وقتی به پارسا یم گیم عمه سیبی چیکار کرد با عزی جون .. ادای منو در میاره و میگه بوس... حالا بماند که پیش یه گردان آدم سر منو میاره جلو صورت عزی جون و البته به لباش اشاره می کنه و می گه بوس...

عز یجون هم در گوشم می گه.. خودمونیم ها بچه هم داشته باشیم آبرومونو همه جا می بره.. و باز قشنگ برام می خنده...

کلی براش غذا درست می کنم.. کلی غصه می خورم.. کلی هم اصرار یم کنم که باهاش برم.. ویل نمی ذاره.. پارسا هم گوشه چمدونم رو گرفته و زار یم زنه عمه نه نه...

عزی جون می گه دلت میاد این بچه رو زا به راه کنی؟

خوب منم دلم می سوزه و بی خیال می شم...

کیل غصه می خورم

الان هم عزی زجون وداداشی هنوز نرسید.. هوا بده.. و ترافیک هم هست...

اروم و قرار ندارم..

اومدم اینجا وبلاگ نویسی تا عزیز دلم برسه خونه...

خیالم از بابت غذاش راحته... ولی بمیرم براش که تنهاست..

می گم اگه طاقتنیارم با اتوبوس میام...

و اون کلی مهربونتر میشه باهام...

الان خیلی دلم براش تنگ شده.. خیلی..

***

...اما قصه دلم وقتی شیرین شد که به گلگشت اومدی تو سرنوشتم...

... و مثلاً قرار شد ببرم بخوابونمش... با همه بای بای کردکه من با عمه سیب می رم لالا.. می ریم رو تختش .. البته بچم تخت خودشو داده به مامانش اینها و تخت اونها رو تصاحب کرده... کمی که نازش می کنم و چشماشو می بنده به این نتیجه می رسه که دیگه رفع خستگی شده... پا می شه و باز دلش بازی می خواد...

... و سعی می کنم ناراحت نباشم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0