Daisypath Anniversary tickers چقدر خوبه بدونی کلی احمق و بيکار تو اين دنيا هست و گاهی حس کنی تنها نيستی... - سيب مهربون

چقدر خوبه بدونی کلی احمق و بيکار تو اين دنيا هست و گاهی حس کنی تنها نيستی...

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهاييم را حس نكرد
درميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

سلام

سومین رو زعید شما مبارک... عید شما چون عید من نیست... یکی میگه عید اونروزیه که توش گناه نکنی..ولی حالا اگه گناه نکنی و عید بود و دلت هم شاد نبود چی... باز هم عید...

نگرانتون کردم ببخشید.. از همه دوستان خوبم مخصوصاْ نانا و کپلی و آمینا که شعری که بام تو کامنت گذاشته بود رو براتون گذاشتم ممنونم...

من هنوز زنده ام... عزی جون نمی ذاره برم کنار دریا... خوب زا خرابکاری های خودش با خبره دیگه... می ترسه... امروز کلی براتون و برا وبلاگم و در واقع برا خودم نوشتم...

اگه دلتون می گیره ببخشید..ولی همیشه به جنبه مثبت نوشته های من فکر کنین به اینکه یه آدم بدبختر از همتون تو این دنیا هست و شما می تونین به مشکلات خودتون لبخند بزنین.. و فکر کنین چقدر خوشبختر از من هستین...

دومین رو زعید ... من یادم نمیاد طی چه مسئله قاطی کردم و از خونه زدم بیرون...

عزیز جون خواب بود...

البته براتون نوشتم..

اونم با تاریخ روزش براتون در اولین فرصت می ذارم...

ا زخونه تا انتهای گوهر دشت پیاده رفتم...

در واقع فکر کنین از بازار ماهان تا انتهای گوهر دشت پیاده رفتم.. بعد از کنار داشگاه آزاد رد شدم و رفتم طرف فلکه اول... حدود یه ساعت و نیم پیاده روی سریع با عصبانیت... البته با آرایش کامل.. چون داشتیم یم رفتیم مسافرت دیگه...

بعد خیابونها یه طور خاصی بود.. همه حداقل دو نفر بودن... و من بدطوری تابلو بودم... کلی ماشین بیکار دنبلم بودن.. یه پرشیا افتاده بو دنبالم...خوشبختانه من نمی فهمیدم چی می گفت..اینقدر خوشوپاره پاره کرد که خندم گرفت.. البته من کاملاْ سنگین و رنگین بودم.. اینقرد هم محکم گام بر می داشتم که پاهام هنوز درد می کنه... ولی از این حماقت مردها و اونم از نوع سن بالای زن دار خندم یم گیره..و البته کل یهم خوشحال شدم... چون فهمیدم که کلی احمق و بيکار تو اين دنيا هست و تو دیوانگی تنها نیستم...

********

می دونین فکم درد می کنه از بس امروز خندیدم...

نه سو تفاهم پیش نیاد.. از بس الکی خندیدم فکم درد می کنه... ای تو دلم امروز خودمو فحش دادم...

راستی یاد بگیرین... همیشه کوچیکتر و اونم از نوع عروس به بزرگتر عیدی میده.. فهمیدین.. بزرگتر هم کونش رو می کنه طرف شما و به ریشتون می خنده...

خوشحالم که اصلاْ نگفتم بفرمایید عیدیتون... به عزیز جون گفتم که خودت می دی و اصلاْ هم تعارف نمی کنه که سیب جون براتون عیدی خریده...

البته خوب هم عیدی خریده بودیم و هم اینکه پول دادیم...

امروز یکی از بچه ها بعد از چهار سال افتخار داد که با ما به عید دیدنی بیاد... و اینکارش چند دلیل داشت... در واقع سه دلیل...

اول اینکه مطمئن باشه ما حرفی راجع به اینکه چرا دو روز اول عید و همچنین قبل سال تحویل تشریف نداشتیمُ جایی نزینیم که آبروشون بره.. دوم اینکه مطمئن شه ما خونه فک فامیلهاش حتماْ می ریم...

سوم و مهمتر از همه اینکه: به همه با زبون بی زوبنی بگه که ما اصلاْ با اینها مشکلی نداریم و دلیل نبودنشون این بود که اونها کار داشتن و یا اینکه شاید گفته مسافرت بودن...

من به عزیز جون گفته بودم هر کی بپرسه راستشو می گم...

از استقبال پر شورشون هیچی نمی گم.. از اینکه چرا من رفتم اونجا هم همینطور...  همه رو نوشتم.. تو کاغذ .. اسکنر ندارم که بذارم. ان شاالله سر فرصت..

ولی اینقدر ریلکس عمل کردن که شاخام در اومد... منم همینطور... هر جا هم رفتم عین برج زهرمار بودم... البته هی یادم یم رفت و یمخندیدم.. ولی همینکه یادم یم اومد قیافم همچین ۱۸۰ درجه بر می گشت...

الان خونه مامانم اینهام... دارم نفس می کشم...  اینجاپر از انرژی مثبته...ژتازه رفتیم عروسی..

کلی با پسر مردم با داماد و با هر کی که فکرشو کنین رقصیدم... بعد می نشستم به عزی جون اس ام اس می زدم می گفتم بازم پاشم؟

و اون مجبور بود بگه آره... بهش گفتم اگه خیلی ناراحتی خودت پاشو باهام برقص... وگرنه من هیچ تضمینی بهت نمی دم..

از همه با حالتر فیلم بردار بود که کلی احساس پسرخاله بودن داشت.. آخرش هم نفهمیدم چرا اینقدر از دیدن من ذوق کرد.. ولی کلی قیافش آشنا بود...

البته ای کاش خوشحالیم از ته دل بود.. فقط از اینکه یه ساعت از زندگی واقعیم جدا بودم لذت می بردم...

بابای زنداداشم کلی منو دوست داره.. البته خیلی دوست داشت من عروسش باشم...

حالا هم من و هم عزی جون رو کلی دوست داره...

کلی از بودن من خوشحال بود...

کلی هم بهم شاباش داد... کلی هم اصرار کرد که نیام خونه... و بمونیم برا فردا نهار...

اگه بدونین امروز اینقدر بهم سخت گذشت که چند با ربه عزی زجون گفتم که تو فقط همسرمی و دیگه عزیز جون من نیستی... دیگه عاشقت نیستم.. تو یه همسری فقط.. و من فقط زنت تو هستم.. عاری از احساس ...

می دونین به عزیزجون بگم نمی خوامت خیلی راحت تره تا اینکه بگم من دیگه عاشقت نیستم...

امروز اینقدر زا همشون بدم یم اومد که یه کلمه از حرفاشون رو نمی فهمیدم.. آخه اونها گیلکی حرف میزنن... اینقدر کیف می کردم که مثل احمق ها نگاهشون می کردم...

دیگه این کارت اینترنت سعید تموم داره میشه... مجبورم خداحافظی کنم...

بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0