Daisypath Anniversary tickers سيب تنها - سيب مهربون

سيب تنها

چنان در خود فرو رفتم که شکلم شکل تنهایی

ببین مرگ مرا در خویش چه مرگ من تماشایی

 

 

****

برا اینکه گسی بمیره باید اول تو خودش بمیره...

ولی خوش به حال اونهایی که یهو می می رن...

من دارم شروع می کنم... یعنی خیلی وقته شروع کردم... دارم تو خودم می میرم... اول مرگ روحی... بعد حالا کی جسمم هم بمیره خدا یم دونه...

شب عیده می دونم..

خیابون ها مملو از جمعیته...

خیلی ها دارن می خندن...

و من از همه بیشتر...

نمی خوام به عزی جونم بیش از بد بگذره...

نمی خوام...

ولی خوب این خیلی بده که وسط خنده یهو اشکات عین بارون بهار سرازیر شه...

خیلی بده که از اول کندوان تا خود خونه ببینی یه مرد بی صدا گریه می کنه...

خیلی بده که عید مامانت اینها رو خراب کنی و بیای خونه...

خیلی بده ببین پارسا جون داره دنبالت گریه می کنه و تو سعی کنی براش بخندی و بای بای کنی...

خیلی بده که اینقدر بغض داشته باشی که پشت گوشی نتونی نگهش داری...

خیلی بد..

 

 

و حالا من دارم شاید به نقطه های پایانی مرگ رونی می رسم...

قلبم داره میاد بیرون..

خیلی وقته نخوابیدم..

و نمی دونم  می تونم سال تحویل همسر خوبی برا عزی زجونم باشم...

خدا کنه که دیگه عزی زجون گریه نکنه...

هر بار که اشکاشو می بینم به مرگ نزدیک تر می شم...

دیشب تو ماشین خوابم برد... یه لحظه با صدای هق هقش بیدار شدم...

مجبورش کردم یه کنار وایسته....

چقدر تنها بودم... چقدر تنها بودیم....

نمی دونم تا کی ولی اینقدر موندم تا حالش بهتر شه... اونکه خوب شد... من اشکام باز سرازیر شد...

 

 

الان اومدم به دوستام تو دنیای مجازی سر بزنم...

و اینکه شاید کمی راحت شم...

دیگه نمی تونم براش درد دل کنم و به درداش اضافه کنم...

الان هم می خوام ماهی و سبزه بخریم بریم خونه.. من سفره هفت سین درست کنم...

چقدر ساعت ها دیر می گذرن...

چقدر بده ....

چقدر بده عید باشه و نتونم بخندم...

چقدر بده.... چقدر بده که تنها دوست من وبلاگم باشه و من و وبلاگم تنهایه تنها باشیم...

اشکام دیگه شور نیستن... دیروز چشیدمشون... تلخ تلخ بودن...

اگه خونمون بودم الان از فاتحه خونی برگشته بودیم... و داشتیم سفره هفت سین می چیدیم...

نه یعنی دو ساعت پیش اینکارو کرده بودیم و الان خونه عمو جون بویدم و داشتیم خوش می گذروندیم..

یه کار یکردم که معصومه اینها نرفتن اونجا...

از دیروز ریختن به هم...

زنداداشم هم میگه ترجیح می دم برم خونه مامانم... نمی تونم غمگینی بابا (پدرشوهرش) رو ببینم و غصه هایه مامانو... پارسا هی میگه عمه سیب ...

داداشی زنگ می زنه و گریه می کنه...

بابایی دیگه باهام حرف نمی زنه... می دونم نمی تونه اشکاشو نگه داره...

اونم دیشب تنها رفته بود کنار دریا تا غصه هاشو با دریا تقسیم کنه...

من خیلی شبیه باباییم هستم.. پارسا خیلی شبیه من.. خدا کنه عشق عمه هیچ وقت اینقدر غصه دار نشه که بره با دریا تقسیمش کنه...

 و عین من تصمیم بگیره خودشو به دریا تسلیم کنه...

دیشب به همون چند دقیقه ای که کناذ دریا وایستادیم به عزی جون گفتم که می دونم نتونستی وبلاگمو بخونی ولی اگه یه رو زنبودم دنبالم نگرد...

اگه نبودم و دلتنگم شدی بیا اینجا... همینجا  و صدام کن... صداتو می شنوم... اگه کمی نزدیکتر بیای و پاهات به موجها برخورد کنه... بدون من تو اون موجها اومدم به پابوسی تنها عشق زندگیم... اگه دلت خیلی تنگ شد... صدام کن می شنوم حرفهاتو....

 

خدا چرا اینقدر من تنهام....

خدا دارم له می شم...

بعد ماهها داداش عزی جون براش زنگ زده... دقیقاْ ساعت ۱۷:۳۰ ... صداش اینقدر بلند بود که از تو گوشی می اومد بیرون...

نه اینکه فکر کنین دلش برا تنها داداشش تنگ شده ها نه... نه مهری تو صداش بود نه محبتی...

انگار ۲ دقیقه پیشش داشتن با هم حرف می زدن..

- الو سلام خوبی؟ (البته این خوبی از سر عادت بود چون اصلا حال منو نپرسید) کجایی؟

- کرج؟

-کرج؟!!!

-مگه نمیای؟

-نه؟ کار دارم... حوصله .... هم ندارم..

ـاین مسخره بازی ها چیه؟ پاشو بیا... (اوج حبت رو توجه داشته باشین)

-مامان اینها کجان؟

ـرفتن مزار ... (البته اگه این بهانه نبود حتما در حال نماز خودن بودن...)

ـ کی میان؟ تا سال تحویل خودتو برسون...

ـ نمیام... حوصله ندارم...

ـخوب کار نداری خداحافظ...

 

به عزیز جون می گم... الان سرشار از محبتی و اون در پس چهره پر زا عرق سردش لبخند تلخی میزنه و می گه.. ولشون کن.. بذار شاد باشیم...

می گم دذیدی؟ دیدی گفتم فکر کردن که ما بالاخره مجبور می شیم عید بریم اونجا... دیدی؟ برا همین خیالشون راحت بود...

انگار صدامو نمی شنوه  و می گه بحشون به خیر...  سر سفره هفت سینشون دیدن دو تا خر تزیینی کم دارن... برا همین الان زنگ زده!!!!!!!!!!!

 

و من باز نگاه می کنم.....

اینقدر آه کشیدم که دیگه بدون آه نمی تونم نفس بکشم...

فقط از خدا می خوام که به مامانم اینها خوش بگذره... دلم نمی خواد گسی غصه درا من و عزیز جون باشه....

عید همتون مبارک... عزیز جونم خسته شد باید برم...

تا بعد بای بای

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0