Daisypath Anniversary tickers اینقدر دوست د ارم که برا همیشه می تونم نباشم... ولی اگه هیچکی دیگه نباشه.... - سيب مهربون

اینقدر دوست د ارم که برا همیشه می تونم نباشم... ولی اگه هیچکی دیگه نباشه....

......این جا، این محیط مجازی هم همون طوریه. این که ما نمی تونیم همدیگه رو ببینیم خیلیها رو برای این که بتونن احساسات واقعیشون رو بروز بدن و یا بیشتر دروغ بگن راحت تر کرده. ولی همین هم منو می ترسونه. نمی تونم بفهمم که چی درست تره؟

این که برای اظهار عشق یا تنفر به هم راحت باشیم؟ این که راحت بتونیم به هم بخندیم و یا برای هم گریه کنیم، حالا تو بگیر حتی بدون نام........

...............................

اینها رو تو وبلاگ یکی از دوستام دیدم..

اومدم بذارم اول اون پستی که برا تو نوشتم... ولی چه فایده

دیدم پستم ارسال نشده.. منم یادم رفته بود کپی بگیرم ازش...

برات یه عالمه حرف نوشتم...

نوشتم که نتونستم حرفهاتو باور کنم...

تقصیر من نیست...

دلم اینو میگه... من حرف دلم رو قبول دارم...

شاید الان داری به من و اینهمه دیوونگی می خندی...

داری به من و این توهمات و این علاقه من به خودت می خندی...

ولی من دوست دارم... حالا اسمش رو هر چی می خوای بذار... فقط می دونم خیانت نیست...

خیانت باید قایمکی باشه... این یه آزادیه بی معنی شاید برایه تو باشه...

ولی برای من یعنی اعتماد یعنی عشق...

یعنی اینکه  من به تو به این اندازه که نمیشه اندازش گرفت اعتماد دارم...

و من هم به اون... به این اندازه که نمی تونم به خودم اعتماد داشته باشم به اون  اعتماد دارم...

حتی بدترین حرفهامو هیچوقت باور نکرد...

گفت اگه حتی ببینم با چشمام ، به چشمام بی اعتماد می شم و لی به تو نه...

و شاید ندونی این یعنی عشق...

عشق یعنی اینکه به هر قیمتی حاضر نباشم لحظه ای سختی بکشه....

عشق یعنی احترام...

........

........

حتی می فهمه من چی میگم... می دونه دوست دارم... شاید حتی این حس من براش جالب باشه... می گه شاید باید دوسش داشته باشی.. شاید لازمه که الان دوسش داشته باشی... و هزارتا شاید دیگه تا منو برا خودم توجیه کنه... نه برا خودش...

می گه نمی دونم چی تو رو عذاب می ده و من نمی تونم براش تو رو توضیح بدم...

می گه ای کاش م یتونستم کمکت کنم...

گاهی بهش می گم .. کاش مردم دانه هایه دلشان پیدا بود...

و اون می گه... تو دونه هایه دلشون رو هنونطور که می بینی ببین...همون درسته..

نمی تونم بگم که می ترسم از اینکه حداقل ۳ تا دیوونه دیگه مثل خودم دورت باشن...

دیوونه هایی که حتی گاهی مثل من عاقل نشن...

نیم دونم چطور بگم که می ترسم از به هم ریختگی زندگیت حتی اگه خودت فکر کنی خوشبختی...

می ترسم از اینکه گاهی خودمو رو جای اون می ذارم...

می ترسم که نکنه سفره دلت بشه ضیافتگاه یه دنیای مجازی..

می ترسم از اینکه  نکنه  حرفهایه دلم بشه ...... نه از این نمی ترسم... چون من اون رو دارم... مثل یه کوه پشت سرم ... مثل یه سایه همراهم... ولی از تو می ترسم... نه از تو، از سرنوشتت...

برات نگرانم...

خیلی بیشتر از اونچه که هر بار تصور می کنی...

خیلی زیاد...

گاهی اینقدر نگرانت می شم که نگرانیهام رو فراموش می کنم...

نگرانی زندگی من با دوری از اون ادمها حل میشه...

ولی می ترسم تو دور بشی... دور بشی از اونی که باید همیشه نزدیکش باشی...

یه اصطلاح داریم که می گیم: همسری برای مهمانیها و ضیافت... نمی تونمبرات معنی کنمش... ولی شاید خودت متوجه بشی..

می ترسم تو هم همسری باشی برای مهمانیها و ضیافت... نه اینکه هستی نه..ولی با وجود آدمهایی دیوونه که هیچ وقت حتی یه لحظه هم تو ذهنشون عاقل نمی شن... و وتو رو برا خودشون می خوان شاید بشی...

اینقدر روحم بهت نزدیک شده که حتی مامانم حسش کرد...

مامانم همیشه منو حس می کنه...

و من برا همین شاید نتونم هیچ وقت مامان باشم... مامان یعنی اینکه از فرسنگها دور بتونی بفهمی فرزندت در چه حالیه؟

مامانم زنگ می زنه و میگه: مواظب خودت باش... دوستایه جدید خیلی وقت لازم دارن برا شناخته شدن... گاهی زندگیت رو  برای دوستات از یاد نبری...(می دونه تنها دوست من مامان کوروش.. اینجا)

می گم سعی می کنم مامان و اون بیشتر توضیح نمی ده...

می گم  گاهی مردم به آدم نیاز دارن و ما به مردم... میگه می دونم ولی یادت نره هدفت چی بود...

حالا نمی دونم تونستم بهت بگم چقدر نگرانتم...

اینقدر دوست د ارم که برا همیشه می تونم نباشم... ولی اگه هیچکی دیگه نباشه....

یعنی دیگه هیچکی نیست و من دارم اشتباه می کنم؟

می گی دلم دروغ میگه و تو رزوت رو با هیچکی پر نمی کنی؟ (البته جز وقتهایی که من مزاحمتم)

اصلا التماسم رو نادیده بگیر...

فکر کن حالا که نیستم نیستم...

به من فکر نکن اصلاً....

من شاید باشم شاید نباشم... ولی تو و اون هستین... و من همیشه نگرانتونم...

دلت به خاطر من و برای من نگیره...

فقط دلت برا لحظه ای بگیره که کمی ازت دور میشه... اندازه یه قدم.. طوری که نمی تونی دستشو تو دستات بگیری...

یادت نره اینقدر  دوست دارم که دارم اینها رو بهت رک می گم...

اگه خوندی این ها رو یه جوری حالیم کن... به حرفهام باز فکر کن...

خدا کنه سال و سالهایی خوبتر از خوبی پیش رو داشته باشی... تو و همسر مهربونت...

این عاقلیم تا کی دووم بیاره نمی دونم... ولی با من مثل موقعایی رفتار کن که عاقلم... و دیوونگیهامو فراموش کن...

دوست دارم.. خیلی زیاد... دلم براتون تنگ میشه... خیلی زیاد... خوش بگذره خیلی زیاد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0