Daisypath Anniversary tickers آخرین ، ماجراهایه آخر هفته سال ۸۵.... - سيب مهربون

آخرین ، ماجراهایه آخر هفته سال ۸۵....

 

 

* صبح رفتم شرکت.. بعدشم جیم شدم و با دوستم رفتیم بیرون...

امروز به دو تا  از آرزوهام رسیدم... یکیش رفتن به پارک لاله بود.. یکی شم پیاده روی تو بلوار کشاورز...

چرا می خندین خوب...    من یه عمریه دارم از کنار اینها رد می شم و همیشه دوست داشتم این کارها رو  انجام بدم...

کلی هم خوش گذشت...

از ساعت 10 تا 14 که فکر کنم با دوستم بودم...

 

یه عالمه از ناراحتی هام کم شد... نگران یکی از دوستام بودم... البته یه چیز فرا تر از نگرانی.. ولی الان خیلی بهترم... امیدوارم مثل همیشه راجع به خودش بهم راست گفته باشه.....

با هم رفتیم اون نمایشگاهه که من دوسش داشتم...

بعد هم کتاب خریدیم... بعدشم ... اصلا به کسی ربطی نداره...

ساعت حدود 13 بود که آزاده زنگ می زنه و  بی مقدمه میگه سیب جونم.. به پاس قدمت دوستیهامون یه کمکی به من می کنی؟

منم می گم خوب چیکار؟

میگه میشه بیای امروز بریم خرید... من هنوز نتونستم خرید کنم... از دست این پسر بهانه گیر...

می گم باشه میام تو به عزیز جون من زنگ زدی؟ می گه آره گفته هر چی سیب جون بگه...

می رم خونشون وسایلم رو می ذارم و باهم می ریم خرید...

از خونه که داریم می ریم بیرون آزاده می گه: لطفاً هی زنگ نزنین بگین دیر شد کجایین و ... ما امشب تا ساعت 12 هم نمیام خونه... عزیز جونم که تازه رسیده می گه فقط مواظب خودتون باشین... ندزدنتون... ما نمی تونیم به دزدها باج بدیم ها...

من و آزاده رفتیم خرید.. مثل قدیم ها... مثل قدیم ها خندیدیم.. مثل قدیم ها...

سعی کردم تو همه این روزهایه پر استرس و غم انگیز یه روز خوش باشم... و موفق هم شدم...

پنجشنبه مثل قدیمها بی ملاحظه خندیدم... بی ملاحظه جیغ کشیدم و اصلا فکر نکردم که بزرگ شدم...

عزیز جون خوشحال بود... می گه ای کاش همیشه همینطوری فکر کنی... می گفت ای کاش اصلا به مشکلات فکر نکنی... ای کاش همیشه همینطوری بخندی...

وقیت از ته دلت می خندی خوشحال میشم... خستگیم رفع میشه...

دلم می گیره... بهش می گم من که پیش تو هستم هیچ وقت اخمو نبودم.. همش برات خندیدم....

می گه خندیدی.. ولی خنده های بی غصه با خنده های با غصه خیلی فرق می کنه...

براش اس ام اس می زنم... روبروم نشسته...

می گم دوست دارم خیلی زیاد... عاشقتم دیوونه وار... امشب هم نمونیم اینجا... بریم خونه خودمون...

می خوام    یه جا باشیم که فقط خودم باشم و خودت...

من و تو... با یه عالمه حرف برا گفتن...

به من لبخند می زنه و می گه حتماً....

هوشی میگه فردا می خوام برم کرج فوتبال... شما هم که دارید می رید... پس ما رو دعوت نمی کنین با هم بریم...

منم می گم قدمتون رو چشم... ولی صبح پا نشی ما رو اول صبحی زا به راه کنی ها.. مثل بچه خوبها می ری نون می خری.. بعد هم مار و بیدار می کنی... البته صبحونه رو هم آماده کنی ممنونت می شیم...

پا می شم کمک می کنم آزاده همه کارهاشو انجام بده... تا غصه نامرتب بودن خونه نداشته باشه..

 

از ساعت 23 که هوشی جون گفت با ما میاد کرج... تا ساعت 0:15 صد جور حرف زد و ما رو پیچوند و بالاخره گفت نه ... باشه یه وقت دیگه...

می گم آخه هوشی ما همه کارها رو کردیم تا بریم...

 

می گه می خواستم  خونه مرتب باشه..

لجم در میاد.. می گم نیست تو به آزاده جونم کمک می کنی... اینقدر این دوست من خانومه که نگو..

می گه عزیز جون تو رو بد عادت کرده... وگرنه زندگی ما طبیعیه...

 

دیگه اونها نیومدن و ما راه افتادیم ....

 

حدود ساعت 13:30 رسیدیم خونه...

 

 

راستی برا عزیز جونم یه ساعت قشنگ خریدم... اینقدر به دستش میاد که نگو.... چی ؟ از کجا می دونم؟ تو خواب دستش کردم؟

 

نه بابا... مگه نمی دونین من دیوونه ام... هم دیوونه ام هم اینکه دیونه عزیز جونم...

اینقدر دیشب وول خوردم و نخوابیدم که میگه چرا نمی خوابی؟ مگه خسته نیستی؟

می گم یه موضوعیه هی می خوام بهت بگم نمیشه...

می گه خوب بگو راحت شو... می گم بد نیست ها.. باید هفته دیگه یه چیزی بشه بعد من بگم...

خلاصه هی پیچوندمش و هی هم کنجکاوترش کردم...

آخرش گفتم ناراحت نمی شی؟ میگه نه بگو.. از این بدتر نیست که تو دوست پسر داری هست؟ می گم یه کم بدتر... یعنی خیلی بدتر.... بعد هم شاکی میشم و می گم اصلا تو دوست منو دوست نداری ومثلا باهاش قهر می کنم...

با شیطنت می گه اینکه دوسش ندارم توش شکی نیست.. ولی اینکه تو دوست پسر داری ایرادی نداره من عادت دارم...

لجم در میاد..

می گم خیلی بدی... خیلی بد...

کلی منت کشی می کنه تا هم باهاش آشتی کنم و هم اینکه بهش اون راز رو بگم...

می رم هدیه شو میارم... هنوز نمی دونه چیه.. برقها رو روشن نکردم و فقط نور هاله که کمی اتاقو روشن کرده...

می گه خوب اینکه اینقدر ناراحتی نداره.. برا دوست پسرت هدیه خریدی... مگه نه؟ ولی خیلی بدجنسی که از من پول می گیری می ری برا اون کادو می گیری..

مکثی می کنه و می گه:ولی اون هفته دیگه نیست که؟!!!! نکنه هست!!!!

ومی دونم که داره کاری می کنه لجم در بیاد.. میگه وقتی اینطوری حرصتو در میام کیف می کنم...

می گم آره هست می خواد بیاد شمال پیش ما... (اینهم تلافی) حالا ببین قشنگه؟

قیافشو ندیدین که، همچین حالش گرفته شده بود که نگو...

بازش می کنه... البته با بی میلی و در حالی که دراز کشیده... جعبه ساعت اینقدر هیجان انگیزه که می شینه... و میگه برقو روشن کن... وقتی بازش می کنه ... چشاش برق می  زنه... ومی گه چرا این کارو کردی؟ باید گرون باشه... این همون پروژه ای که امروز داشتی کلک...

بهش می گم اصلاً کی گفته مال توئه.. آوردم ببینی قشنگه؟ ولی انگار نه انگار...

نمی دونین چه به دستش می اومد... می گم ببخشید... خیلی گرون نیست... ولی باور کن فکر کردم یه یکم کنارشه... این خیلی چشممو گرفت...

اندازه اندازشه...

می گم می دونستم دستت بزرگتر از دست ...

می گه با هم خریدینش؟ پس الکی گفتی می خواد برا خانومش کادو بخره... و من می گم خوب مجبور بودم دیگه... اگه نمی گفتم که می فهمیدی...

موضوع اون پیرمرده تو ساعت فروشی رو تعریف می کنم و کلی می خنده... البته اولش می گه پدر سوخته... حال پیرمرده رو بعداً می گیرم...

ساعت قبلی مو  رو چی کار کنم؟

می گم بده به شوهر زهره.... بگو زیر خاکیه... و تو فکرمی رم که ساعت مچی از کی بوجود اومد؟؟؟

 

***

 

جمعه صبح از خواب بیدار می شم... عزیز جون تکون نمی خوره... بمیرم عسلم کلی خسته است... ولی من دیگه خوابم نمیاد... کتابم رو بر می دارم و شروع می کنم به خوندن...

عزیز جون از یانکه من دو ساعت که بیدارم و اذیتش نکردم تا بیدار شه در تعجبه...

منم کتابو با اون دستم آویزون کردم تا نبینه... طی مسائلی کتابو می بینه و می گه... ها بگو...

عسل جون می ره نون بخره... و شیر... چون قرار من دیگه شیر بخورم...

تا بیاد من از جام تکون نمی خورم... محو کتابم... ولی برا اینکه ناراحت نشه می ذارمش کنار...

شب هم می ریم با داداشی بریم بیرون... سپنتا جونم تب داره... ما هم منصرف  میشیم...

بمیرم .. اینقدر بی حال... تازه منم دو تا دوست داره... به خدا راست می گم خودش گفت... می گم سپنتا جونم عمه رو 10 تا دوست داری.. می گه نه دوتا...

تا ساعت 2 هم داشتم فریزر رو تمیزمی کردم... بعدهم اصلا خوابم نمی اومد... خدا اینهمه فکر کی از تو کله من می ره بیرون...

 

پ ن۱: امروز شاید آخرین پست هایی باشه که من دارم تو وبلاگم می ذارم... نمی دونم... یه حسهای عجیبی تو خودم حس می کنم... نمی دونم می تونم بعد عید براتون که نه ..برا دل خودم بنویسم... می تونم خوب باشم... می تونم بخندم... می تونم نفس بکشم... می تونم همسر خوبی باشم... می تونم مامان خوبی بشم... نمی دونم... نمی دونم بعد عید من هستم که همه اینها بشم...
اگه باشم که میام... ولی اگه نیومدم کسی دیگه منو یادش می مونه؟

نمی دونم... هیچی نمی دونم....

می خوام فکر نکنم...

برا نغمه جون زنگ زدم...

صدامو می شنوه و می گه سیبی غصه نخور... می گم فقط دلم برا خاله می سوزه... دلم می خواد به خاله بگی اصلا به ما فکر نکنه... بگی که ما خوبیم... بگی که عیدشو برا ما خراب نکنه...

نغمه جون دختر عمویه عزیز جونه... نفس عزیزجونمه... از خواهر نداشته براش عزیزتره...

نغمه جون با اون سن کمش خیلی فهمیده است...

می گه مامان رفته بازار... می گم بگو به من عیدی پول هم بده... می گم به عمو (باباش) بگو که فقط تراول قبول می کنم.. وگرنه نی نی براتون نمیارم...

نغمه جون می گه باید نی نی تون به من بگه عمه... می گم تو الان عیدیشو بده تا بچه ام برا اومدن انگیزه داشته باشه... می گم عمه شدن خرج داره ها...

کلی دلم وا میشه... ولی باز صدام می گیره...

قبل اینکه قطع کنم می گه: سیب جونم.. من دوست دارم.. ما همه دوست داریم.. غصه نخور... همه چیز درست میشه...

به این فکر میکنم که خدا... اینهمه تفاوت بین دو خواهر... آخه اینهمه... اصلاً قابل مقایسه نیستن...

 

پ ن ۲: می گم ای کاش می بوسیدمت... می گه حالا اینو بی خیال شو... تو دلم میگم یعنی فهمید که من چقدر دوسش دارم... چقدر برام مهمه... چقد ردوستش دارم خوشحال باشه...

بعد می گم نکنه در مورد من فکر بد کنه... من منظورم دقیقاً همونی بود که گفتم...

می گم  چرا گفتم ... نکنه فکر بد کنه....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0