Daisypath Anniversary tickers خودش بود با اون نگاه تیزش..و من خودم بودم با اون نگاه سردم - سيب مهربون

خودش بود با اون نگاه تیزش..و من خودم بودم با اون نگاه سردم

از تو شهروند میام بیرون.. عزیز جون رسیده... کمی از خریدهامون مونده بود که اون سری نتونسته بودیم بخریم و لازم داشتیم.. منم چون زود رسیده بودم رفتم شهروند...

از تو فروشگاه میام بیرون ...دارم ساک های خرید رو بنا به وزن تو دستم جابجا می کنم...

سنگینی یه نگاه رو خودم احساس می کنم.. باخوشحالی دنبال عزیز جون می گردم...  ولی پیداش نمی کنم... تو گردش چشمام به اطراف ، می بینمش... چه نگاه آشنایی... می شناسمش... همیشه همینطور بود... وقتی مثلا داشت با دوستاش حرف می زد ولی حواسش یه جای دیگه بود.. لبخندهای گاه به گاه... نگاهمو برمی گردونم... و سعی می کنم اسمشو به خاطر بیارم... تنها چیزی که به یادم میاد اینه که اون مشهدی بود... و بچه ها هی می گفتن تو فلان جاهک مشهد زندگی می کنه... خیلی پولدارن... (البته برا من اهمیتی نداشت... اونها هی می خواستن ببینن من نسبت به اون نظری دارم یا نه؟)

راه می افتم برم.. نگاهشو هنوز برنگردونده...

خودش بود با اون نگاه تیزش..و من خودم بودم با اون نگاه سردم

یاد اون روز هایه احمقانه دانشگاه می افتم... چه حرفها که نمیزدن...

تو دلم هیچ صمیمیتی باهاش نداشتم که بخوام بایستم و مثل قدیمها بگم سلام.... آقای (اسمش چرا یادم نمیاد؟) جزوه منو آوردین؟؟؟؟

اینقدر سرد و بی رو ح بودم که از من و صحبت کردن با من معذب نمی شد... ولی وقتی با بقیه همکلاسیهاش باهاش حرف می زدن... هی پیچ و تاب می خورد و هی نگاهشو اینور اونور می کرد...

وقتی شایع شدکه نامزد داره هیچکی علاقه ای به جزوه دادن به اون نداشت... و باز من دلم براش می سوخت...

بیچاره... چقدر بلا حتما سرش اومده بود... چقدر بده یه مرد اینقدر خوشگل باشه...

یه نگاه بهش می اندازم... ولی کاملا بی روح و احساس... نمی خوام آشنایی بدم... چقدر بزرگ شده...

خودشه  با اون نگاه تیزش.. برا خودش مردی شده... از معصومیت چهره اش کم شده... تو دلم می گم اگه واستم باید کلی خوش و بش کنم و عزیز جونم خسته میشه... بی خیال می شم.. تازه منکه اصلا اسمشم یادم نمیاد... و از همه مهمتر اینکه گل مهربونم منتظر منه...

تا برسم به عزیز جون فکرم کجاها که نمی ره...

 

****

یاداون روز های قشنگ می افتم!!!!!!!!!!!!!!!! و دچار تهوع می شم از اون همه خوشی که تو دانشگاه داشتیم... عق

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0