Daisypath Anniversary tickers وقتی زندگیت آن نرمال باشه همینه دیگه.... - سيب مهربون

وقتی زندگیت آن نرمال باشه همینه دیگه....

نتیبنمیسابتنسبتنذسیت

سلام

من امرو ز خوبم....

خودتون شاهدین که  من چقدر دیروز داشتم به خودم خوب بودن رو تلقین می کردم...

دیدین که چه خاطراتی روداشتم برا خودم مرور می کردم.. تازه دکتر میخواستم برم... هر چند به علتی که اصلا به شما ربطی نداره دکترجون ترس نداشت... ولی اینکه دکتر بالاخره چی میگه کلی ترس داشت...

البته بعداً کاشف به عمل اومد که من خیلی زود به پیشواز نگرانی  رفته بودم... تقصیر منم نیست که تا حالا .... (این قسمت حرف بد داره و سانسور می شود)

 

 

 

خلاصه اینکه اینقدر به خودم تلقین کردم  واینقدر الکی خوش بودم که... مدیر مالی شرکت می گه: خانوم سیبی مگه حقوق دادیم؟!!! چرا خوشحالی؟

 

***می گم مگه از تو صورت آدم ها پول دوست بودنشون معلومه؟!!!!

 

خلاصه اینکه بعد کلی تلاش برا خوب بودن راه می افتم برم دکتر...

تو مطب نشستم که خوابم می گیره...

کلی خوابم میاد... فکر کنم به آرامش رسیدم... که خوابم گرفته...

دکتر هنوز نیومده.. چون یه دکتر اطفال هم در اون نزدیکیه... کلی بچه توپولی ناز اونجا هی اینطرف اونطرف می رن... و من براشون شکلک در میارم... البته کاملاً یواشکی... یکیش کلی باهام دوست شده بود... حدود دو سال داشت... وای که دلم برا پارسا جونم یه ذره شده...

منتظرم که میبینم موبایلم داره زنگ می زنه...

معصومه است با کلی هیجان... وای برا زهره خواستگار اومده...(البته اومدن خواستگار موضوعی کاملا عادیه.. ) ولی مشخصات این خواستگاره که هنوز ندیدنش کلی هیجان انگیزه... زنداداشم که تورویاست... میگه بچه ها دیگه از این به بعد دد... معصومه هم نقشه هاشو با جیغ میگه.. و بیچاره زهره...مثلاً خواستگار اونه ها... هنوز حرفی نزده...

من بالاخره نفهمیدم با کی حرف زدم... یه دقیقه زنداداش  یه دقیقه معصومه....

کلی ذوق زده هستم... زنداداش میگه توزودتر بیا قراره لباس بدوزیم و باز جیغ و ویغ بچه ها... کلی از این خبرهایه هیجان انگیز خوشم میاد...و از نقشه کشیدن هایه پست فطرتانه سه تامون که البته الان با مامان پارسا دقیقا چهارتاییم... گاهی هم در مسائلی مامان سپنتا هم به ما ملحق میشه و باز جیغ و ویغ و کلی خنده...

کلی خوشحال میشم... اصلا دکتر یادم رفته... تازه دوماد تهران زندگی می کنه... البته دوماد نه پسره... می گم اسمش چیه... و اونهاباز جیغ می کشن.. مامان اسمشو نپرسیدی؟!!!!!!!...

طفلک مامانم .. خوب مریض شده و اصلا حالش خوب نیست.. خیلی چیزها یادش نمونده.. قراره پس فردا بیان... پسره قراره شنبه بره شمال..

می گن دیگه طاقت نداره... و من میگم طاقت چیو... اون که نه زهره رو دیده و نه اینکه... و طیبه حرفهای ممنوعه می زنه... و کلی هم می خنده... تو روخدا دوره زمونه رو می بینی... اصلا بزرگتری هیچی.. مثلا خواهرشوهرشم... البته یه عالم دوسش دارم... خودشم می دونه...

 

تصور کنین که یه عروس از رفتارهایی که از مادرشوهرش نپسندیده بیاد و برا خواهرشوهرش درد دل کنه... و تازه خواهرشوهره به خونخواهی اون بره و کلی با همه دعوا کنه که شما نمی تونین یه عروس به این نازنینی رو از خودتون راضی نگه دارین؟؟؟ تازه چقدر با داداشش قات بزنه... به طوریکه که داداشه وقتی می بینه خواهرش و زنش در حال اختلاطن... عزا می گیره و میگه: باز بدبخت شدم... این سیب ، عروس ذلیل اومد..

 

باورتون نمیشه برا گفتن یه خبر سه بار زنگ زدن... منشیه کنجکاو شده بدونه چرا من اینقدر شکفته ام...

یه زن و شوهر جوون میان... زنه انگار که راه می ره می خواد همه بهش پسته تعارف کنن.. رفتارش خیلی زننده و عجیبه...

ای کاش حال داشتم عکسشو می کشیدم براتون...

اینقدر رفتارش زننده بود که تو فقط متوجه عیبهاش میشی...

لباش رو طوری آرایش کرده که غنچه باشه... ولی وقتی جلف می خنده و عشوه شتری میاد چقدر لباش بد ترکیب و زشت می شن..

خداییش اون آقاهه حیف شده بود...

همچین خودشو جمع می کنه و می گه کامی من از دکتر خجالت می کشم که می خوام ........

اینقدر طفلک خجالتی بود که صداشو همه شنیدن... و همه فهمیدن خانوم چه با حیاست...

گاهی می شد تصور کنی که داری از اون فیلم ها می بینی وقتی دختره آویزون شوهرش می شد...

با اون مثلا کلاسش، در حالی که نشسته رو صندلی و شوهرش کنار منشی ایستاده تا نوبت بگیره...
میگه: کامی بپرس دبلیو سی شون کجاست...

به خدا مردم تا خندمو نگه دارم...

هی شوهره میگه چی اون حرفشو تکرار می کنه...

تو دلم می گم اگه تو همیشه به توالت میگی دبلیو سی پس چرا شوهرت متوجه نشد... منشیه فهمید ولی شوهرت نه... تازه فاصله شوهره به زنش نزدیکتر بود...

از همه بدتر اینکه شوهره به منشی میگه: می گن توالت کجاست؟ البته کلمه توالت رو اینقدر غلیظ می گه که به نظرت میرسه این از اونهاست که توخونه به دستشویی می گه مستراح...

بعد با کلی عشوه می رن دبلیو سی... آقاهه کیف جلف زنشو انداخته رو شونش و جلو در توالت قدم می زنه... نمی دونم چرا نگرانه... و استرس داره..

می خوام برم بهش بگم: آقا خانومتون درسته به مستراح می گه دبلیو سی.. و کلی انگلیسی بلدن!!!!!!!!!!!!!!!! و کلی با حیا هستن .. ولی نرفته که بزاد تو اینقدر استرس داری... فقط رفته ب..... ه و مطمئن باش از .... خودش بیهوش نمی شه...

نوبتم میشه...

می رم پیش دکتر... با ترس و لرز آزمایش رو می دم به دکتر...

دکتر منو یادشه.. میگه همسرتون نیومد... و تو می گی نه... من طاقت شنیدن هر حرفی رو دارم آقای دکتر...شما راحت باشید!!!!

و اون از بالای عینکش نگات می کنه... و شایدهم عاقل اندر سفیهانه

دکتر داره می خونه و هی لبخند می زنه...

داری دق می کنی که دکتر جون حرفهایه خوب خوب می زنه...

می گه حالا که این مورد مشکل نداشت ... بقیه اش حله...

داره میگه داروها رو چطور میل کنم... و یه طوری حرف می زنه که به نظر می رسه منتظره ما از اردیبهشت به بعد بشیم یه خانواده سه نفره...

وای خدا.. دلم می خواد همون لحظه زنگ بزنم به عزیزجونم...

نه اینکه خیلی بچه می خوام نه..  برا اینکه اون خیلی ناراحت بود.. خیلی ... همش حرفهایه ناراحت کننده می زد ... راستش خودم این چند روزه باز پشیمون شدم... زنداداشم هر وقت منو میبینه رو مخم کار می کنه بعد هم به عزیز جون میگه بجنب تا اثر مخ زنی هایه من رو سیب جون از بین نرفته تنبل خان.... (تو رو خدا دیگه الان حیا میا یختی...)

میام بیرون... و براش زنگ می زنم..

من: سلام بابا خوشگله خوبی؟ خوشی عزیزم..

عزیز جون: چی شده...

*: هیچی بابا خوشگله...

*: عزیزم برات زنگ می زنم...

می دونم که می خواد اول یه ترنسلیشن انجام بده بعد دوباره..

و براش مجبورم به صورت سربسته توضیح بدم...

از بس خوشحالم که می رم خرید و خودمو شرمنده میکنم... از طرفی می خوام وقتم بگذره تا با عزیز جون برم خونه... طاقت ندارم بمونم تو خونه منتظرش... تازه تو این شلوغی تناها بیاد خسته می شه...

اینقدر خوشحالم که شیر می خرم و می خورم... عزیز جون داره با تعجب نگام می کنه.. و من می گم... خوب می خوام مامان قوی ای باشم... حالا دارم از دلپیچه می میرم ها... آخه من شیر می خورم دلم میپیچه ... بعد من یم پیچم در جهت عکس تا اون نپیچه... ولی اون هی می پیچه.. بعد هم من و دلم سرمون گیج میره می خوریم زمین... یعنی کله پا می شیم... دیشب تا ساعت 1 تو خط یه جایی کار می کردم... و هی به خودم فحش می دادم...

 

 

****

اینقدر همه چیز با هم منو دچار هیجان کرده که سر درد گرفتم... خوب خیلی وقته اینهمه هیجان نداشتم...

راستی سال دیگه تبدیل میشم به جمیله.. چرا؟

خوب 30 فروردین عروسی دختر عمو جون... دختر عمه جون هم که شنیده شد به ملکوت اعلا داره میره... (نامرد یه زنگ به من نزد... می کشمش... عاشق بازی هاشو برا خودش نگه می داره.. گریه هاشو میاره برا من...)

و احتمالا بعد صفر بازم باید برقصیم.... بعدشم زهره جونمه.. اگه پسره شل و پل نباشه و خانوادشون و خودش خوب باشن و ... خوب یه عروسی دیگه داریم که من نمی تونم بشینم....

حالا شما بگین سه تا عروسی داشته باشی و هی برقصی تا شرمنده خودت نشی... تا آخر فروردین جمیله نمی شی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فرض هم بر این می ذاریم دوست جون تا اون موقع نخواد عروسی بگیره.. وگرنه میشه چهارتا... با این اوصاف فکرکنم منو از شرکت اخراج کنن... من که همش باید برم شمال که...

توروخدا می بینی.. یه روز اونطوری یه روز اینطوری...

خوب آدم زندگیش آن نرمال باشه اینطوری میشه دیگه...

 

 

** عزیز جون یه دوست داره که ساعت 24 و دقیقاً راس 24 یه بار اس ام اس می زنه که: مهندس بیداری؟

یه بار هم 0:15 بامداد... که مهندس اجازه هست تماس بگیرم...

 خوب بابا تو که قراره هر شب یه ساعت و دقیقاً یه ساعت با عزیز جون صحبت کنی، زودتر زنگ بزن... اگه نمیخوای وقت زندگیشو بگیری که نباید ساعت 24 زنگ بزنی... مردم هزارتا گرفتاری دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

** منحرف نباشین عزیز جون دیشب کلی سر درد داشت و حالش خوب نبود.. و زود خوابید... منم برا اون دوستش اس ام اس زدم که مهندس جونم خسته بود... حالش خوب نبود و خوابیده...

آخه یه دیوونه رو مغز گل من پاتیناژ رفته بود اساسی...

در نهایت پررویی اومده پایان نامشو که مثالا عزیز جون باید فقط راهنماییش می کرد رو داده اون نوشته... چقدر هم دروغ گفته کثافت... عزیزجون منم حساس نخواسته که به خاطر دیر دفاع کردن اون پدرسوخته زنش و نی نی کوچولوشون عذاب بکشن... یادمه هی گفتم چرا اینکارو می کنی... داری خودتو  نابود می کنی که... از وقت استراحتت می زنی....

می گفت دلت میاد... دلت میاد... اگه دفاع نکنه می اندازش بره فلان جاهک... و زن و نی نی کوچولوش دربدر میشن و...

آخ من بمیرم برا این معرفتت گل مهربونم... حالا دیروز فهمیده همه رو دروغ گفته و تا حالا همه مدارکشو با این دوز و کلک ها گرفته و...

این که باز چیزی نیست اومده میگه: مهندس من پاورپوینت بلد نیستم!!!!!!!! خودت برا پایاین نامه ام زحمتش رو بکش!!!!!!!

از همه چیز بگذریم.. مرتیکه الاق یا نه ببخشید الاغ... هنوز نمی فهمه جایگاهش کجاست...

شوهر من حالا درسته حرف نمی زنه.. ولی آدم بره به رییس... بگه بیا برام پاور پوینت درست کن!!!

اینها کجا بزرگ شدن خدا می دونه....

می گم احیاناً نگفت براش تایپی کپی کاری انجام بدی؟؟؟ دیدم بیشتر سرش داره درد می گیره...

می گم تو که انجام ندادی... میگه نه ولی دادم به بچه ها درست کردن براش...

میگه هیچی نمی فهمه... هیچی....

 

*** داداش آدم هم باید کمی غیرتی باشه دیگه... دیشب سعید زنگ زده داره با عزیز جون حرف می زنه.. من صدامو بلند می کنم می گم چطوری دایی جون... بعد اونم بر می گرده به عزیز جونم میگه: دمت گرم عزیز جون سیب مهربون.. دمت گرم.. ای ول... یعنی دیگه دیگه....

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0