Daisypath Anniversary tickers دارم تلقین می کنم... یا شاید هم خوبی و خوشحالی رو تزریق... عزيزم يادته - سيب مهربون

دارم تلقین می کنم... یا شاید هم خوبی و خوشحالی رو تزریق... عزيزم يادته

تا کی می خوای هی فکر کنی هی فکر کنی...

یاد خاطرات خوب باش...

یاد اون روزی که برا اولین بار با عزیز جون رفتی کنار ساحل..

یاد اون رو ز که عزیز جون هنوز عزیز جون نبود.... ولی یه حس خوب بود تو زندگیت...

اون رو ز که پات پیچ خورد تو شنای ساحل و" آخ بمیرم دردت اومد" گفتنش  تا ته قلبت رفت و شد یه خاطره شیرین... از اولین بیرون رفتنون ....

اون رو ز عزیز جون هنوز عزیز جونت نبود ولی یه حس جدید بود تو زندگیت...

همون رو زکه با هزارتا پیچ و تاب و من و من اون سوال رو ازت پرسید .. و وقتی دید چه بی خیال داری جوابشو می دی ، لبای قشنگش عین یه ماهی کوچولو باز موند و به اینهمه اعتماد به نفس و یا شاید هم رویی که داشتی غبطه خورد... ولی عزیز جون چون هنوز عزیز جونت نبود نمی دونست که تو دلت چه غوغاییه و داری آب میشی...

یاد اون روز باش که هر وقت یادتون می افته جفتتون کلی می خندین... همون رو زکه رفتین برا این کلاس های مفید تنظیم جمعیت دیگه... تو تو راه ازش پرسیدی امروز می خوان راجع به چی حرف بزنن... (البته منظورت مامانش اینها بودن که گفته بودن بعد از ظهر میان برا یه سری صحبت ها خونتون...) و عزیز جونت رفت تو فکر... گفت والا خوب خودت متوجه می شی... یعنی نمی دونی چی می خوان بگن... و تو موندی و گفتی: نه باید بدونم؟ !!!!  اگه می دونستم نمی پرسیدم...

ازت می پرسه : ورودی چند بودی؟ دانشگاه رو می گم...

 و تو گیج می  شی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه ربطی به موضوع داره....

می گه من فکر می کنم باید تنظیم گذرونده باشین دیگه... برا شما اجباری بود نبود؟

و من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با دو  تا شاخ رو سرم.....  "خوب این موضوع چه ربطی به سوال من داره؟"

و او ن باز یه نگاه کوچولو به من می اندازه تا ببینه من منظورم چیه...  

و یه نفس تازه می کنه و شروع می کنه به صحبت... و تو دو تا شاخ دیگه هم رو سرت در میاد...

بعد تازه بین  اونهمه حرف بد و بی ربط متوجه می شی که ای دل غافل... بمیرم برا نامزد جونم... و حرفشو قطع می کنی... و لی خوب خندتو نمی تونی نگه داری... می گی تا آب نشدی و بیشتر ازاین منو شرمنده نکردی و حرف به مسائل پیچیده نرسیده می خوام یه چیز بگم...

اون با تعجب و شاید ناراحتی حرفشو قطع می کنه و بهت نگاه می کنه...

تو هم بی حیا... و همینطور بی ملاحظه می گی... می دونی چیه؟ من منظورم مامانت اینها بود... اونها می خوان راجع به چی حرف بزنن...

بمیرم برا نامزد جونم که کلی خجالت کشید... ولی تا خود کلاس داشتیم می خندیدیم... و چه خوش گذشت... بعد هم راجع به مهریه حرف زدین.. و اون گفت چقدر بگیم ناراحت نمیشی.. و تو خیلی رک گفتی... اولا مهریه هدیه ای که می خوای به من بدی... و من دوست ندارم راجع به هدیه ای که می گیرم نظر بدم... و اگه در مورد سیاسیش فکرکنی... اگه یه روز نخوامت ... اون مهر تو  رو هم نمی خوام... اگه هم بخوام حالتو بگیرم... اینقدر اینکارو خوب بلدم که نیازی به مهریه و اجرا گذاشتن و ... نیست... دلم نمی خواد فکر کنی من عین همه زنهایه دنیام...

خوب اونموقع هنوز دوسش نداشتی ... یعنی برات مهم بودها... ولی نمی تونستی حرفتو نگی... بهش گفته بودی من یه بار هر طوری که هستم می گم... ولی وقتی بگم نمی تونم ببخشمت اگه  کاری کنی که منو ناراحت کنه...

و اون گفت که واقعاًا برات مهریه مهم نیست...

و تو گفتی: نه اصلاً... چون اگه دوسم داشته باشی... هر چه که داریم مال هر دومون... و اون رو زی که غیر این باشه.. بهتره که باهم زندگی نکینم...

نامزد جونت می دونست ... چون بابات بهش گفته بود .. این دخترم و یا هر کدوم از بچه هام با یه ایل آدم همراهشون... (منظورش بچه ها و نوه ها بودها) هر وقت احساس کردن لازمه با من زندگی کنن قدمشون رو تخم چشممه... و طوری ازشون پذیرایی می کنم که آب تو دلشون تکون نخوره... همونطور که تا حالا نذاشتم لحظه ای این اتفاق بیفته... و گفته بود حتی اگه تو هم همراهشون باشی...

اون رو ز بابا جونم با این حرفش خیلی چیزهایی که باید می گفت رو گفت...

خلاصه اینکه نامزد جونم که حالا عزیز ترینمه تو این دنیا... شاید اون رو زکمی بهش برخورد... ولی حالا کلی خوشحال... چون می دونه من سر حرفی که زدم هستم... و همینطور بابام...

او ناصلا فکرنمی کنه که خدای نکرده ما از هم جدا شیم...

میگه دلم خوشه به اینکه... (دور از جونش ) اگه یه رو زی اتفاقی برام افتاد می تونم رو حرف حاجی حساب کنم....

چه روزهایی داشتیم...

یادمه یه رو زمچشو گرفتم... بهش گفتم: تو مامان منو چی صدا می کنی... و با این حرفم غافلگیرش کردم..

گفت: تو چیکار داری؟ گفتم می خوام بدونم که تو مامان منو چی صدا می کنی... یا بابامو؟

و اون گفت به بابا که میگم حاجی... خوب بده که نگم... ولی مامان رو هیچی صدا نمی کنم...

بهش می گم پی چطوری باهاش حرف یم زنی...

میگه: خوب هر موقع کار داشته باشم می رم تو تیرس نگاش... یا اینقدر می مونم تا نگام کنه....

باورتون میشه هنوز مامان منو هیچی صدا نم یکنه... می گه خجالت می کشم... آرزو به دلم موند به مامانم حداقل بگه ننه...

منم گفتم منم به بابات می گم حاجی...  کلی خواهش کرد که اینکارو نکن... اینقدر بابام خوشحال میشه تو بهش می گی بابایی... می گه بابام از اینکه می پری تو بغلش و می بوسیش کلی ذوق زده است...

از اینکه به مامانم میگی ..مامانی یا مامان جون کلی خوشحال... از اینکه هی می گی دستتون درد نکنه خسته نباشید.. یا اینکه برا بابا چایی می بری تو باغ ... کلی خوشحاله...  ولی اینها دیگه واقعاً خاطره شده...  چون من دیگه کلی الان عوض شدم... کلی .... الان یه عروس کاملا رسمی هستم که بهم بگن بالا چشت ابروست پا می شم تشریفمو می برم...

البته اگه یه روزی افتخار دادم و رفتم منزلشون...

 

هی سیبی من وجدانتم...به اون کرم مغزت بگو بره گم شه... مثلاً وسط تلقین هستیم ها...باید فکرهایه خوب بکنی فهمیدی؟ خاطرات قشنگ و بامزه....

 

ها فهمیدم چشم .. حالا چرا دعوا می کنی؟ من دختر خوبی هستم...

 

 باز برمی گردم به عقب... ولی دوست دارم به روزهایی فکر کنم که عزیز جونم  هم تو زندگیم بود...

یادته عزیز جونم... تو همیشه می گفتی وقتی دیدی یه جا دعوا شده نری ببینی چه خبره ها... حس نکنی باید از جریان سر در بیاری... نمی دونی چرا همیشه از این مسئله می ترسید... ولی جالب اینجا بود که برایه 6 بار متوالی تو و عزیز جون هر جا می رفتین یه جا دعوا می شد... و اون عین مامان شیرها که بچشونو به دندون می کشن.. تو رو از مهلکه بیرون می برد و همیشه وقتی از جمعیت دور می شدین می دیدی چه عرق سردی رو پیشونی قشنگش نشسته...

یه جورهایی خوشت می اومد باز دعوا بشه و اون اینطور ینگرانت بشه... یه حس خوب می افتاد تو جونت....

یادته اون روز که من کنارت بودم و تو مثل همیشه دستامو تو دستات گرفته بودی.... همونجا بودیم... رو همون صخره قشنگ.. کنار ساحل... من بهت تکیه کردم و تو مثل همیشه شونه هاتو تکیه گاهم کردی... یادته... یادته یه نفس راحت کشیدم... و تو گفتی خیالت از چی راحت شده .. سیب قشنگم... ؟

بهت گفتم از خودم... و تو موندی تا بقیه حرفمو بزنم...

گفتم از این راحت شدم که دیگه تو مراقبمی... دیگه ازاینکه همش از خودم مواظبت کنم خسته شده بودم... از اینکه... از اینکه هی فرار کنم خسته شده بودم... از اینکه می تونم بهت تکیه کنم خوشحالم...

یادمه کلک... یادمه چه احساس خوبی بهت دست داد... یادمه دستامو فشار دادی و ....

چه روز هایی بود...اون سفر دونفرمون به ییلاق... یادته؟

چقدر خندیدیم... یادته جن شده بودیم...

یادته هر کی می اومد و به ما ملحق می شد اولش چی می گفت... می گفت ببخشید مزاحم جمع دونفرتون نمی شم... و وقتی یه ایل آدم ریز و درشت دور و بر ما می دید.. شاخ در می اورد... و می گفت:  بمیرم براتون... چه جمع دو نفره ای... مثل اینکه فقط ما کم بودیم...

چه گانگستر بازی هایی درآوردیم تا معصومه اینها و دوستاشون و دختر عموهاتو با خودمون ببریم ییلاق...

 تو هم عین من دوست نداشتی تنهایی خوش باشیم...

بیچاره سعید ... اون رو ز تو دلش آرزو داشت دختر بود و با ما می اومد....

فروغ و نامزدش هم برا اینکه مزاحم نباشن گفتن فردا میان... و ما چقدر تو دلمون به اونها خندیدیم...

تازه دوستایه معصومه اینها که تو ییلاق با دیدن ما ترجیح دادن بیان پیش ما... و خوب اونها هم احساس کردن که اینهمه ادم مگه ما فقط اضافه ایم...

شبش رو بگو... تو کوچه زیز نور مهتاب... به بچه ها گفتیم ما بریم کمی عشقولانه باشیم... شما تو خونه راحت باشین!!!!!!!!!

و تازه داشت حرفهامون گل می کردو تازه... که دو نفر دیگه در اوج عشقولانگی گفتن بسه... جمع کنین برین بالا... مگه ما راضی میشدیم شما رو تنها بفرستیم دد...

و دیدین داداشی و زنداداشت هستن... و دلشون نیومد جمع دو نفره ما رو به هم نزنن... اونها فکر می کردن بچه ها  رفتن پیش مامان بزرگ...

و ما تنهاییم... با دیدن دوجین دختر ... چشاشون گرد شد و گفتن: ای نامردها فقط ما اضافه بودیم و باز ما هی خندیدیم... چه خوش گذشت... کباب و دود و تلاشمون برا اولین کبابی که منو تو درست کردیم.... چقدر خندیدیم... و چقدر همشون بی رحمانه به ما خندیدن... نامردها می گفتن ما اومدین تا شما رو بخندونیم... و ببینیم بلدین غذا بپزین... پس فردا تو شهر غریب گرسنه نمونین...

تاک یداشتیم بازی می کردیم... و معصومه اینها هم تا کی هی رقصیدن و خوندن و جیغ کشیدن...

نصفه شبی رفتیم تو کوچه و یواشکی به شیشه سنگ زدیم یادته... یادته چقدر خندیدیم... بعد با خیال راحت خوابیدیم و اونها هی اومدن گفتن ... آخه جن اومده... ما سایشونو دیدیم... وما بیرحمانه به تضرع اونها تو دلمون خندیدیم...

از همه باحالتر بابا جونم بود...که صبح اومد... آخرش نگفت چرا اومده... ولی فقط اومده بود بگه که برین خوش باشین و بگردین... بعد نهار درست می کنه بریم پیش مامان بزرگ... می خواست از با هم بدون بیشتر لذت ببریم...

یادته به بچه ها گفتی ساکت باشن... و بابا رو هی تعارف کردیم بیاد بالا.. گفتیم ساعت دهی حاضره... و اون دوست نداشت جمع دو نفره ما رو به هم بزنه... تازه برامون کلی هله هوله آورده بود... یادته بهش گفتم که اگه نمی خواستی بیا ی پیش ما پس اینها چیه خریدی؟ و اون با شرمندگی گفت... کفتم شاید حوصله نداشته باشین از خونه برین بیرون... منکه روم زیاد بود ولی تو قرمز شدی...

یادته باب وقتی اونهمه آدمو با هم دید قیافش چطوری شد...

یادته چقدر همشونو یه جورهایی دعوا کرد که چرا جمع ما رو به هم زدن...  و چقدر بوسیدت و قتی دید اینهمه مهربونی...

چه خوش گذشت اون رو ز.. همه رفتیم ییلاق مامان بزرگ... کلی خوش گذشت.. تازه کبابش از کباب ما هم خوشمزه تر بود مگه نه؟

الان از بس یاد اون رو زها افتادم تو چشام اشک جمع شده... برام سخته تایپ کردن... ولی دارم به خاطرات خوب فکر می کنم.. خدا کنه این حسم تا شبم بمونه و بتونم بقیه خاطرات خوش با هم بودن رو بنویسم.... خدا کنه این حس تا همیشه تو دلم بمونه... الان کلی سبک شدم... کلی خوشحالم.... امر وز می خوام زودتر برم خونه... می خوام برات یه خانوم خوب باشم... یهخانوم خوب که وقتی اومدی با دیدن چهه خندانم خستگیت از تنت بره بیرون...

همیشه دوست دارم... همیشه گل قشنگم..

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0