Daisypath Anniversary tickers کی تنهايی منو پر میکنه؟ - سيب مهربون

کی تنهايی منو پر میکنه؟

سلام

خیلی خوب بودم... این برق گند زد به حال من...

کلی از دیشب و حالم و از امرو ز از اون آقا مهربون که دنبال یه همدم برا مسیر اداره اش می گشت نوشتم...

نمی دونم چرا اینهمه که من حالم بده... همه از دیروز می گن.. میشه یه دقیقه پیشت باشیم؟

می شه کمی ما رو هم شریک انرژی های مثبتت کنی؟

ول یهیچکی نیومد منو شریک خودش کنه...

هیچکی نتونست مشکل منو با خودم حل کنه...

هیچکی نیومد تنهایی منو پر کنه...

آقاهه می گه من می تونم هر روز بیام دنبالت... هر روز هم ببرمت سر کار.. تو مسیرمی و هیچ زحمتی هم برام نداره... ازم کرایه نمی گیره و بهم می خنده...

می گه خوشحال می شم با همسرت بیای... می گه من فقط دوست ندارم تو مسیر تنها باشم...

می گه همسرت هم می تونه ماشین نبره.. فقط خودش تنها بر میگرده...

می اینهمه انرژی مثبت نعمت بزرگیه که کم پیدا میشه...

و من تو دلم به اونهمه انباشتگی نیروهای منفی ای فکرمیکنم که دارن روحم رو می جون...

تو اداره هر کی که (از اونهایی که با هم سلام علیک داریم) خسته میشه و ناراحت یه سری به من می زنه...  و چه خوبه که می تونم حداقل تنهایی اونها رو پر کنم...

تو راه خونه دوستام زنگ می زنن... از همه چیز گلایه می کنن . ... و باز چه خوبه که می تونم کمکشون کنم...

تو خونه هر کی با هر کی مشکل داره و ناراحته یاد منم می افته...

من ار اینهمه محبت اونها خوشحالم ... ولی کی میاد تنهایی منو پر کنه...

به عزیز جونم می گم .. اینقدر دوست دارم که نمی تونم ناراحتیهامو بهت بگم...

و اون هر چند از گاهی سرمو می ذاره رو سینشو می گه ... گلم حرفی نداری برام بزنی؟؟؟

می گم با تو که حرفی نمی مونه برا گفتن... حرفها وقتیه که تو نیستی... وقتیهکه احساس می کنم ازم دوری...

دیشب بهش می گم.. کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود... و اون می گه دل من مشکل داره...

می گم نه تو نه... ولی شعورم و احساسم مریض شدن...

ذهنم پر از حرف ها و احساسات ترجمه نشده است...

یه مترجم خوب سراغ ندارین...

بهش می گم .. مشکل وقتی پیش میاد که خودم جای اون می ذارم...

و می دونه که هیچ وقت بهش نمی گم اون کیه که وقتی من خودمو جاش می ذارم... اینهمه می ریزم به هم...

به آقا مهربون می گم... من اکثراً با همسرم می رم... ولی اگه نرفتم ... با اون میام همین ایستگاه... شاید سال دیگه همدیگر رو بیشتر ببینیم... و اون موقع حتماً من بیشتر حوصله صحبت دارم.. . و می تونم همراه خوبی باشم.. و البته همسرم همیشه سرحال تره و فکرکنم براتون حرف برا گفتن زیاد داشته باشه...

می فهمه منظورمو... بهم لبخند می زنه... و می گه فکر کنم... یه بچه گزینه مناسبیه تا یه مادر خوب سرحال تر از همیشه باشه... و می گنم بله همینطوره... ولی اگه مادر .. مادر باشه...

خوب من چند وقتیه با این کلمه دچار مشکل شدم... معنیش تو ذهنم با مفاهیم دیگه قاطی شده... ولی اون که نمی دونه... پس باید باز لبخند بزنم...

شاید از لبخندم انرژی مثبت ساطع میشه... آخه همه می گنچه خوبه که تو در بدترین لحظاتم لبخند می زنی و بشاشی... حتی رییس هم تو روزهای سخت کاری .. حتی اگه به کارم نیاز نداشته باشه.. می گه بمونید تا من برم... شما باشید کارها زودتر پیش می ره... اعتماد به نفس منم بیشتر میشه...

تو آینه به خودم لبخند می زنم...  و اصلا سرشار از انرژی نمی شم...

کمی فکر می کنم و هی لبخند می زنم...

و بعد تازهمی فهمم که چرا مردم اینهمه حسرت خنده هایه منو می خورن...

اونها هنوز فرق پوزخند و زهر خند و نیشخند و لبخند رو نمی دونن...

اوه نه می دونن... ولی من همشون رو  لب من یه شکله... خوب تقصیر اونها نیست دیگه...

ولی خوش به حالشون.. چه تصور شیرینی دارن...

.... نمی دونم کی میاد تنهایی منو پر کنه...

هر چند که همش تنهایی نیست...

یه خورده دیوونگیه... شاید هم درد بی دری...

و باز تو دلم می گم: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0