Daisypath Anniversary tickers کاش یه جاده بود...من بودم و تنهایی... - سيب مهربون

کاش یه جاده بود...من بودم و تنهایی...

 

سلام

خوبم مرسی...

نه خوب نیستم.. جسمم که خوب نیست.. روحمم داغونه....

جسمم چرا؟ نمیدونم... دستم عین مغزم عفونت کرده... و من همونطور که نفهمیدم مغزم پوسیده تا امروز  ندیدم دستم زخمه...

 

فکر کنم گاهی به افکار پوسیدهای تو مغزم می رسمو داغون میشم... خوب قراره خونه تکونی کنم... پس سرش رو باز می کنم تا ببینم چیه... نگه دارم یا بندازم... هر چند که هنوز نتونستم با مغزم کنار بیام... هنوز نتونستم... ولی گاهی یه چیزهایی رو می اندازم تو زباله دونی... داشتم می گفتم .. سرش رو که باز می کنم بوی تعفن می زنه بیرون...  اینقدر گنده بوش که حالم به هم می خوره... چه افکاری... چه چیزی...

ولی زودی سرش رو می بندم و تا وقتی که بوش بره حالم بده... ولی بدی حالم به خاطر این نیست... تو شرکت منتظر عزیز جون بودم... یکی هی یه سری از حس های بدمو قلقلک داد.. درگیری خودم و وجدانم و اعتقاداتم رو حس می کردم... و هیچ تلاشی نکردم... هیچ تلاشی... ولی نه کنجکاوی بود نه فضولی... خودم می شناسمش... خودم بزرگش کردم.... خودم بهش رو دادم... اونم به هر چهره ای میاد و منو با خودش می بره... می دونم یه حسادت کوچولو... حسادتی که گاهی وقتی به هیکل بالغش نگاه می کنم وحشت می کنم... چه خوبه یه وبلاگ دارم... چه خوبه می تونم بنویسم.. و چه خوبه که دلم نمی یاد نوشته هامو پاک کنم...

نمی دونم من مامان میشم یا نه... نمی دونم اگه بتونم مامان باشم مامان خوبی میشم یا نه... ولی نی نی جون... بدون مامان با خودش رو راسته... هیچ کسی و نشناسه خودشو می شناسه... حتی می دونه چرا از رانندگی می ترسه... حتی می دونه چرا..... و حتی می دونه چرا گاهی حسادت میاد سراغش... ولی امروز این حسادت یه طور دیگه اومد.. فکر می کنه می تونه با بقیه حس های خوبم دوست باشه... نمی دونم چرا... چرا امروز اینکارو کردم... گاهی خودم رو دلداری می دم و می گم حتما لازم بوده... باید یه چیزی برا خودم روشن می شد..

می گم نه تحت تاثیر حرف عزیز جون بودم... می خواستم به خودم ثابت کنم که اشتباه نمی کنم... ولی الان ..

الان فهمیدم شاید ... شاید بیشتر از اونچه که فکر کنم اشتباه کردم.... ولی هنوز .....

هنوز می گم نه... اینطورها هم نیست... نه تو اشتباه می کنی.... تو از همه ماجرا خبر نداری... داری یه طرفه قضاوت می کنی... بعد تمام افکار و کارهامو ردیف می کنم... همشون رو ...

خودمو و اونو با هم می سنجم و تو رو.... باز به هیچ نتیجه ای نمی رسم... به هیچ نتیجه ای... یعنی نمی خوام به اون نتیجه ای که فکرمی کنم برسم... می گم نه... اون صادق... صادق... من صداقت رو تو صداش و تو صورتش دیدم... تو دلت بهاینک جملات پوزخند می زنی... خودتم با دلت قهر می کنی...و می گی پر رو...پوز خند می زنه... خجالت خوب چیزیه...

 بعد باز می ری تو فکر... کی ساعت 18 شد... کی؟ ... زهرا از جلسه اومد.. هنوز تو فکری.. و می گی نه اشتباه می کنی...

ولی یه چیزی رو می دونی... اینکاری که تو کردی... حتی یه بار هم در حق عزیز جون انجامش ندادی... می دونی اون ... اون با همه فرق می کنه... می دونی تو بدترین لحظات زندگیت... حتی اون موقع که ساعت ها سرتو کردی تو بالشت و به حال خودت و زندگیت زار زدی.. نتونستی ناراحتیشو ببینی... نتونستی اجازه بدی به خودش ناسزا بگه... نتونستی... نتونستی ببینی، برا عزیز ترین آدم های زندگیش لعن و نفرین بفرسته...اون مبهخاطر تو.... به پاش افتادی و باز زار زدی و التماسش کردی که نگه.... گفتی غلط کردی... گفتی فقط دلت گرفته بود و هزار بهانه دیگه.... گفتی دوسش داری....

هرچند باور نکرد حرفاتو ولی فهمید که دوسش داری...

آره عزیز جونت با همه فرق می کنه... عین تخم چشمات بهش اعتماد داری...

آخ که امشب دچارتراز همیشه ام و تو دریایی تر از همیشه...

آخ که من باز شدم ماهی کوچولوت و تو شدی دریای زیبای من...

می گه باز عاشقم شدی... و تو خیره تو اون نی های قشنگ چشاش می گی نه ، دچارتر از همیشه ام...

 

ولی .....ولی چرا برات اون موضوع مهم شده؟ نمی دونی... نمی تونی از عزیز جون هم کمک بگیری... نمی خوای فکر کنه که تو شاید اشتباه کردی... نمیخوای اتفاقی بیفته...

آخه هنوز فکر می کنی یه استنباط غلط بود...

تو دلت می گی: ای کاش تو این بی خبری می موندم... و به خودتو همه اون حسهایی که باعث شدن تا تو ...... فحش می دی....ولی نه نمی تونم باورکنم من بودم...

می گی آخه چرا؟ چرا؟

زهرا میاد  و تو به جای اینکه بری خونه می ری خرید... داری خودتو گول می زنی... خوب، خودتو که خوب می شناسی... تو دلت می گی... میرم و با دیدن نمایشگاه دلم باز میشه... میری و محو تماشایه اونهمه زیبایی می شی... ولی اینقدر حواست پرته تو اونهمه آینه، آینه تو از تو کیفت در میاری و خودتو توش می بینی... می خوای به خودت فحش بدی؟ یا خودتو و حس ششمت رو می خوای تشویق کنی؟... یا اینکه دلت می خواد ببینی قیافه یه آدم احمق چه شکلیه... یکی که تا حالافکر می کرد داره چه کار خوبی می کنه... و حالا به این نتیجه رسیده که فقط تمام مدت داشت شاید... شاید عقده هایه اونو ............

نه نمی خوام فکر بد کنم... نه اصلاً...

الان اینجام چون می خوام به خودم ثابت کنم که من اشتباه نکردم وحالا هم دارم زندگی میکنم مثل قبل...

تو آینه به خود احمقتم تو دلت می خندی....

خانومه می خنده ومیگه آینه های رو دیوار بزرگتر نیستن... وتوهنوز نفهیمدی منظورش چیه؟ طبق عادت لبخند می زنی و ... بعد... یه چهره آشنا می بینی... نه شاید فکرمی کنی  آشناست... بهش خیره میشی... خانومه داره با لبخند نگات میکنه و تو باز یه لبخند دیگه براش می فرستی... این روزها خیلی چیزا هست که حراج کردی... عقلت..احساست... شعورت... شخصیتت... روحت...

لبخند که چیزی نیست خواهر، اینم مال تو...

 به اون چهره نگاه می کنی با لبخند برات آشناتره... به

چرا اداتو در میاره؟... میگی .. نکنه داره فکرمو می خونه... چرا با دیدنش تهوع می گیری. حس می کنی اونم همین حس رو نسبت به تو داره.... تهوع رو تو چشاش می بین یو احتمال می دی هر لحظه روت عق بزنه...

خانومه میاد جلو و میگه... از این آینه خوشتون اومده... و تو ... به خودت میای....

 آه آینه است... این منم... نه امکان نداره... به خانومه میگی همشون قشنگن... ولی خوب این آدمو جوونتر نشون میده... و اون میگه شکسته نفسی نکنین... با دیدنتون خستگیم رفع شد.. احساس می کنم پر از انرژی مثبتین...

میگی نمی دونم... خوبه حالا مثبتهاش بهتون رسید... منفی هاش که منو پکوند... ازاون کار هنری جدید که وسط سالن خوشت اومده .... تو چین و شکن خطهای مشکی طرح غرق می شم...

برام عین جاده جلوه می کنه... یه جاده پر از تنهایی...

میگم کاش می شد برم تو این خط ها گم می شدم... کاش فقط من بودم و این نقوش وتنهایی...

صدامو می شنوه و می گه چه با احساس... شماهنرمندین؟

و من می گم نه... هنر دوستم... عاشق هنرم...

و تو دلم می گم ... احساس ... و به احساسم پوزخند می زنم...

می رم تا برای دوستم هدیه بخرم... می خوام برا خودمم چیزی بخرم.. می خوام یه چیزی بخرم تا همیشه یادم باشه امروز حسادتم، درلباس کنجکاوی با صورتی حق به جانب اومد و به بهانه حس ششم منو برد جایی که نباید می رفتم...

امروز همه حس هام دیوونه شدن تا منو دیوونه کنن...

و باز می گم نه یه حادثه خوشایند بود برا اینکه بیشتر حواسمو جمع کنم...

کی ساعت 19 شد...

 نگاهی به موبایلم می اندازم و می بینم... هنوز داره زنگ می زنه... عزیز جونم و نگرانم شده... صدامو که می شنوه می گه: گلم می تونی منو راحتتر بکشی... نصفه جون شدم....

نمی دونم چی بگم.. می گم... اینقدر سر و صدا بود که نشنیدم صداشو... الان هم می خواستم زنگ بزنم...... دیدم داره زنگ می خوره

 خوب راست گفتم... توذهنم درگیری بود.. میان احساسم و عقلم... صداشون به گوش شما نرسید؟؟؟

صدای وجدان سرکوب شده ام که داشت از درد می نالید به شما نرسید... اینمه زار زد... کلی شیون کرد نشنیدین؟؟؟

هان یادم اومد... صدای ترقه ها بیشتر بود... چه خوب... صدای نارنجکهای کوچیک وبزرگ نمی ذارن شما بشنوین...

تواینهمه ازدحام و شلوغی من احساس تنهایی می کنم...

صدای هیچ ترقه ای منو نمی ترسونه... اینقدر تو ذهنم درگیرم که هیچ صدایی به گوشم نمی رسه...

نور یه ماشین چشممو می زنه...

من وسط خیابون... تو این شلوغی... چرا پس پاهام راه نمی رن.. خوب بابا بیا رد شو دیگه... آره از رومن... تریلی وکامیون نیستی.. نباش ..اتوبوس که هستی... منم عاشق مردن و له شدن زیر یه ماشین به بزرگی تو... خودت که بهتر می دونی...

صدای بوق ماشینها داره دیوونم میکنه... تمام توانم رو جمع می کنم واز خیابون رد میشم...

حالا چرا پلیس ها چپ چپ نگام می کنن....

تودلم می گم چی می شد این بلوار خالی بود... چی می شد... من بودم و یه غروب و تنهایی و یه جاده... و پر بودم ازعشق تو....

عزیز جونم زنگ می زنه.. دلش برام یهو شور افتاد... میگه زودتر میای... منم تو راهم.... مواظب خودت باشی ها... من دارم میرم سر قرار...

راه می افتم توخیابون.. پیاده رو پره از آدمهای رنگارنگ... منم که سیاهم .. سیاه سیاه.... دیگه خسته شدم... نه از پیاده روی از شلوغی های خیابون... و تو دلم می گم ...چی می شد من بودم وتنهایی و یه جاده بی انتها... و می رفتم تا بی نهایت دور...

سوار ماشین می شم و تا پل گیشا می رم... تا برم اونطرف یه عالم نارنجک وترقه است که زیر پام می ترکه و عکس العملم تو ازدحام و شلوغی ذهنم، فقط نگاههای سرد و بی احساس ...

پسره میگه.. کلی مایه حروم کردم خانوم برا دل منم شده یه جیغ کوچیک... دوستش با لودگی و عشوه جیغ می کشه ...

اون یکی میگه: فکرکنم مرده از ترس .. این  روحشه... و یه ترقه دیگه... و صدای هشدار دهنده پلیس ... و باز صورت بی روح من...

کنار یه گلفروشی می ایستم... می رم تو به عشق یه دسته نرگس بزرگ برای تنها عشقم ... برایه روح زندگیم... ولی چه نرگسهای پژمرده ای ..دلم باز می گیره...

آقاهه می گه چه گلی میخواین...

و من تو دلم می گم چه گلی دارین تا لایق این باشه که من به عشقم هدیه بدم...

و رو بهگلفروش می گم: نرگس می خوام.... ولی نرگسهاتون پژمردن...

میگه: دلت هم بخواد خانوم... از این سرحال تر پیدا نمی کنی هیچ کجا.... و همینطور ور می زنه...

می گم: بادیدنشون دل من گرفت چه برسه به دل همسرم...

از رفتار گلفروش بدم میاد... ولی فقط برایه عشقم می ایستم... اگه برا هر کس دیگه ای بود صبر نمی کردم... وقید هر چی گل رو تا مدتها می زدم...

بهگلها نگاه می کنم و میان اونهمه گل چشم به یه رز می افته....یه گل رز قشنگ... آره یه رز قشنگ...

عزیز دلم رز دوست داره... یادم نبود...از اون روزی که من براش یه رز با ساقه بلند خریدم... از رز خیلی بیشتر خوشش اومده.... وقتی گلفروشی، ساقه رز و کوتاه کنه.. دلش می گیره و گاهی هم میگه.. قشنگیش به ساقه بلندشه...

تو دلم میگم از این چیزهایی هم که خریدم هر کدوم رو که خواست می دم به اون...

کمی زودتر از ماشین پیاده می شم... می دونم چرا؟

قراره یه نفس تازه کنم... قراره تموم ناراحتیهامو و اون حس هایه بد رو بذارم سر اون خیابون و برم پیش عشقم...

می رسم بهش... با دیدن گل و چهرهخندان من اینقدر خوشحالمی شه  که تودلم میگم.. نه .. نکنه منو ببوسی...

آخه دوستش هم هست...

دوستش می گه می خواین من پیاده شم.. ومن نمی تونم نخندم...

عزیز جون هم میگه نه بابا .. کجا...

دوستش میگه خوب چند لحظه پیاده میشم.. نباید مزاحم می شدم...

و من با ز می خندم... ساعت 19:45... کی اینهمه دیر شد...

بابت دیر کردنم عذرخواهی می کنم... عزیز جون میگه نه فقط نگران شدیم... حالا گل برایه چی؟

نمی تونم جلواحساسمو بگیرم .. و می گم برا ابراز علاقه... مناسبت ازاین مهمتر؟و باز می خندم... و البته عذر خواهی می کنم... بابت اینهمه پررویی... دوستش عذاب وجدان گرفته و ازاینکه فکرمی کنه مزاحمه عذر خواهی میکنه....

می تونم احساس کنم که دوست عزیز جون، تو اون چند لحظه سکوتش، کجا رفته...

 

خیلی دیر می رسیم خونه...

تو خونه بهش می گم.. خیلی خسته ام .. خیلی ... و اون می دونه که داغونم... میگه کمکی از دست من برمیاد... و با دیدن سکوتم ... حرفی نمی زنه...

میگه نمی گی چی شده... به من بگی حداقل دلت آروم میشه و من باز سکوت می کنم...

می گم از گلت خوشت نیومد...

می گه اومد.. ولی من یه گل دارم...نمی خوام اون گلو که  نازنینم  برام خریده بیارم تو خونه.. اون باشه توماشین.. تا هر وقت تو نیستی... دلم کمتر برات تنگ بشه...

و همینطور با حرفاش نوازشم می کنه...

همیشه می دونه چه واژه هایی رو کجا بکار ببره... همیشه می دونه چطور آرومم کنه...

و من همیشه...به این محبتش فقط خیره می شم...

تو دلم می گم.. اگه امروز غروب ، من بودم و یه جاده بی انتها و تنهایی.. شاید الان با یه چهره گشاده پیشش بودم... شاید تنهاییمو تو غربت جاده جا می ذاشتم...

آه که چقدردلم یه جاده می خواد... یه جاده که من باشم و سنگفرش جاده و تنهایی....

و فقط برم ... اینقدربرم که به اوج تنهایی برسم... آره همون جا که فقط خودم باشم و تنهایی و خودت....

اونوقت بهت می گم که خدا... کمکم کن....

کمکم کن تا همیشه....

خدا کمکم تا ابد...

خدا تو فراموشم نکن...

می گم خدا... می دونی احساس منو؟ مگه نه؟ میشناسی منو مگه نه؟ تو بگو ....

تو بگو....

بگو که هنوز می تونم اعتماد کنم... هنوز کسی که به اسمت قسم می خوره داره راست میگه.... و هنوز عشق هست ...

 

آخ اگه یه جاده بی انتها بود و من بودم وتنهایی و سکوت...

اونوقت لباس های روحمو می کندم تا بتونم خودمو همونطور که هستم ببینم...

و قلبمو ... قلبمو همونطور که هست ببینم....

آخ که دلم یه جاده می خواد و تنهایی و سکوت و عریانی...

اونوقت فقط دلم می خواد برم تا ته جاده با پای پیاده ... برم به بی نهایت ... اونجا که  فقط تو باشی ومن و یه سکوت پرمعنا.... بعد منو بتکونی... منو از همه حس های بدم نجات بدی... و دوباره متولدم کنی ...

مثل روز اول وجودم، بشم یه آدم پر از احساس ماهی به دریا...

بشم یه ماهی رها از تنگ بلور ذهنم...

بشم یه آدم پر از احساس ....

 

پ ن: ۱

تا حالا شده یه زخم دردناک ناشی از سوختگی رو دستتون داشته باشین و تا 3 روز نفهمین.. حتی دردشو ...

من امروز دیدم... وقتی دستم سوخت فکر نمیکردم اینهمه جدی باشه ...

 

پ ن: ۲

کی ساعت ۲ شد....

 

  پ ن: ۳

حرفی نداشتم... البته داشتم... می خواستم بگم...  کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...

 

 


 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0