Daisypath Anniversary tickers گل نرگس... - سيب مهربون

گل نرگس...

حالم خیلی خوب نبود...

باز مثل همه وقتهایی که کوک نبودم.. عزیز جون دستم رو تو دستاش گرفته بود.. گاهی هم صدام می کرد تا من نگاش کنم و برام بوس بفرسته...

گاهی دستمو می ذاشت رو لباش  و می بوسید و می گفت خیلی دوست دارم.. غصه نخور.. خیلی خسته شدی... می دونم... ولی خودت کارکردن رو دوست داری... منم دوست دارم تو خوشحال باشی... دلم نمی خواد تو خونه غصه بخوری...

چشام پر اشکه... می گم فقط ترسیدم... ترسیدم که نکنه بلایی سرت اومده... یه لحظه احساس کردم تنهایه تنهام... تا برسم نزدیک ماشین... ووقتی دیدم عین یه جوجه کوچولو چشاتو باز کردی و داری می خندی... نمی دونستم از خوشحالی بخندم یا اینکه .......

می گه حالا که خوبم.. بادمجون بم آفت نداره... میگه.. کمی استراحت کن... رسیدیم خونه بیدارت می کنم... م یگه صندلیتو چرا مثل همیشه نمی خوابونی... بالش کوچولوتو دیگه تو ماشین نمیاری... و باز دستمو تو دستاش فشار میده و میگه دوست دارم... اینقدر دوست دارم که مطمئن باش تنهات نمی ذارم... میگه تو هیچی نگو و فقط بخواب....

برا اینکه بگم دیگه ناراحت نیستم همیشه دستم رو از تو دستش در میارم و می ذارم رو دستش انگشتامو تو انگشتاش گم می کنم و اون مثل همیشه می فهمه که خوب شدم... و باز می گه دوست دارم... و برام بوس می فرسته

می گه دوست داری خونه نریم؟ بریم بیرون... می گم نه زودتر بریم خونه.. می خوام کمی بخوابم....

کم کم دارم آروم می شم... که می رسیم پشت یه چراغ قرمز...

به روبرو ذل زدم.. که صدای قفل شدن درهای ماشین میاد..  اون همیشه وقت یاین دوره گردهایه سر چهار راه رو می بینیه شیشیه ها رو میده بالا و در رو قفل می کنه...

آخه یه بار یکیشون بدطوری منو ترسونده بود... می گه نمی خوام دیگه بترسی...

ولی هر چی نگاه می کنم، جز اون مردی که دستاش پر گل نرگسه کسی نمی بینم...

و باز دلم میگیره...

خیره می شم به نرگسها و تو دلم می گم یعنی یادش میاد... یعنی حواسش به گلها نیست.. چشامو م یبندم و دعا می کنم که ، نرگسهارو ببینه و برام بخره... برمیگردم ببینم داره چیکار می کنه که حواسش به اون آقا گلفروشه نیست...

می بینم که داره با یه لبخند محو رو لباش نگام می کنه...

با تعجب می گه: عزیز دلم بیدار شدی؟ فکرکردم خوابت برد که چشات بسته شد... به چی داشتی فکر می کردی که چشاتو بستی؟ نمی خوای کمی استراحت کنی؟.........

یه آه کوچولو می کشم و تو خودم گم می شم... نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت...  نمی دونم بالاخره یادش میاد امسال برام حتی یه شاخه نرگس نخریده یا نه؟

ولی تو دلم خوشحالم خودمم می دونم... چون تمام راه حواسش به من بود... می دونم... هر تکونی که می خوردم می گفت چی شده گلم... سیب جونم خوبی؟

حالا خوبه تصادف نکردیم...

ولی باز یاد نرگسها از تو سرم نمیاد بیرون...

نمی دونم چرا اینطوریم...

شاید اینم از اون دردهایه بی دردیه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0