Daisypath Anniversary tickers خانوم خونه... روزهایه پنج شنبه تا شنبه - سيب مهربون

خانوم خونه... روزهایه پنج شنبه تا شنبه

سلام

ظهر زیبای شنبه شما به خیر.

خیلی وقت بود شنبه های کرج رو ندیده بودم..

البته هیچ فرقی با بقیه روزهاش نداشت...

راستی این از اون پستهاست که فقط زندگی روزمره یه خانوم توش نوشته شده... دوست ندارین نخونین.. ولی اگه تا آخر خوندین نیان بگین این چرت و پرت ها چیه تو وبلاگش می نویسه...

جاتون خالی بود.. امروز نهار برا عزیز جون یه ماهی درست کردم..آه... با ترش تره... آی خوشمزه بود... واقعاً جاتون بود ...چون یه ماهی بود و عزیز جون و خدای عزیز جون... من خیلی وقته که نمی تونم ماهی بخورم... نمی دونم چرا... البته امروز یه کم خوردم...

شما هم دیدین چه برفی می بارید؟

حالا اینها رو ولش ... من فعلا بایداز پنجشنبه بگم

بعدش جمعه بعدش تازه می رسه امروز...

امروز که وقت ندارم... الانم هم چون ماهی خوردم و سرگیجه دارم و یه جورهایی حالم بده .... گفتم بیام براتون بنویسم...

و اما پنجشنبه....

پنجشنبه که صبح رفتم سر کار...

 چرا؟

خوب بابا آخر ساله.. کلی هم کار ریخته شده سرم... پسره پررو (رییس نه ها اون یکی پررو) خودش رفته مسافرت... دیوار کوتاهتر از دیوار منم که نبود... خوب نتیجه اینکه باید می رفتم... البته به شوق خرید ساعت رفتم... ولی چه فایده که با خنگ بازی این دختره نتونستم برم...

داشتم می گفتم... اول باید کارهای ارائه یکشنبه رو انجام می دادم... ولی اون دختره که هر یه ساعتی دلش برا مانیتور من تنگ میشه انگار نه انگار که اطلاعات رو باید به من بده... اصلا کار اونها بودها... اگه فردا ضایع هم بشن برا خودشون بده... کسی یقه منو نمی گیره... منم دیدم اینطوریه نشستم پروژه خودم رو انجام دادم که برا انجامش تا سه شنبه هم وقت دارم... ساعت 13 آقا مهربون اومد ... میگه خانوم سیب کار ما رو انجام نمی دی... به کمکتون احتیاج داریم.. می گم من از 8 اینجام کسی چیزی نیاورده... من بدون سی دی اطلاعات که نمی تونم براتون کاری کنم... و اون دو تا شاخ رو سرش سبز میشه...

میگه خانومه بهتون چیزی نداد... تو دلم می گم نه... ولی از صبح صدبار اومد به بهانه های مختلف یه نگاه به مونیتور من انداخت...

میشینه و با ناراحتی از دست اون دیوونه ...کارهامو بهم میگه... منم به قیمت شکستن انگشتام و تکون نخوردن از جام ... براش تند تند اطلاعات رو وارد می کنم... هر چند تموم نشد ولی خوب خیلی خوب بود... دلم می خواد کمکش کنم ولی دیگه بریدم... عزیز جون میاد دنبالم و با هم میریم خونه...

خیلی حالم بده... حتی نمی تونم یه مورچه از زمین بلند کنم... با این وجود به عزیز جون می گم بریم شهروند... دیگه وقت نمیشه بریم خرید...

به عنوان یه خانوم خونه عذاب وجدان گرفتم... کلی خرید می کنیم... تا اونجا که دیگه نمی تونیم چیزی دستمون بگیریم...

کمرم داره می شکنه... ولی به رو خودم نمی یارم... ماشینو خیلی دورتر پارک کردیم... یه سری میرم و بر می گردم و به عزیزجون کمک می کنم...

خونه که رسیدیم.. دقیقا جنازه بودم... ولی باز شام رو آماده کردم.. حتی سالاد هم درست کردم ... چای هم گذاشتم.... بعد شام گفتم یه کم دراز بکشم و چشمامو ببندم تا کمی خستگیم رفع شه... حالاخوبه گاز خاموش بود.. وقتی چشامو بازکردم... ساعت 3:30 بود... جون تو تنم نداشتم... عزیز جون هم یه طرف دیگه ولو شده بود... بیدارش می کنم و می گه: الان برات چایی میارم عزیزم... بمیرم براش... با این تصمیم که پاشه چایی بریزه خوابش برده... اصلا همین کارها رو می کنه من دیوونشم دیگه...

 

خانوم خونه جمعه...

با خودم قرار گذاشتم که استراحت کنم تا خوب شم... ولی مگه من به قولم عمل می کنم... به عنوان یه خانوم خونه عذاب وجدان ولم نمیکنه که... از 8 بیدارم... یعنی از 8 سرپام...

کلی کار می کنم.. ولی تموم نمیشه...

ای کاش یکی پنجره ها رو تمیز می کرد... اینقدر حالم بده که هر چند از گاهی میشینم... ولی جیک نمی زنم .. نکنه عزیز جون مجبورم کنه که بخوابم... آخه کارهام می مونه...

نزدیک ظهر می ریم خرید میوه و تره بار... نمی ذارم عزیز جون پیاده شه... کمرم درد میکنه... ولی به عنوان یه خانوم خونه دلم نمیاد که اون خسته بشه...

بعد می ریم کارواش... تو دلم می گم ای کاش یکی از اینها بیاد خونه ما رو هم از بالا تا پایین بشوره....

به عزیز جون می گم که حتما فردا بارونو برف میاد چون ما داریم ماشین می شوریم...

کلی ماشینمون قشنگ میشه...

به عنوان یه خانوم خونه نهار مفصل برا عزیز جون درست می کنم.. برا اولین بار گشنم شده... ولی وقتی یه قاشق می خورم دلم رو می زنه... اخه من خیلی نمک دوست ندارم... ولی غذا به نظر من نمکش زیاده... می دونین چیه من کم نمک غذا میخورم ... البته بهتره بگم بی نمک... وگرنه شور نبودها...

بعد نهار به عنوان یه خانوم خونه پا می شم تا ادامه کارم رو انجام بدم...

نمی دونم چرا کارهام تموم نمیشه...

خسته شدم... ولی نمی تونم از لباسهای تو حموم بگذرم..

تازه پادری ها هم هست.... پرده ها روهم باید یه دور تو حموم بشورم... یواشکی می رم تو حموم ... می دونم اگه عزیز جون ببینتم نمی ذاره ولی خوب من به عنوان یه خانوم خونه نمی تونم از این تعطیلی استفاده نکنم...

بعد یه ساعت احساس می کنم نگاه سنگینی رو شونه هام افتاده... آروم سرمو بلند می کنم و می بینم عزیز جون با ناراحتی داره منو نگاه می کنه... منم که از رو نمی رم ... بهش می گم خوب می خوای من افسردگی بگیرم... از این وضع درهم خسته شدم... میگه بیا بیرون بگو چیکار کنم.. من انجام می دم... نگاش می کنم..ولی خوب دلم نمیاد... می گم فقط یه چای داغ برام بیاری اینجا ، خوشحال می شم... حالا علاوه بر کمرم پام هم درد گرفته... ولی به عنوان یه خانوم خونه نمی تونم کارمو رها کنم...

تو دلم میگم کاش معصومه جون یا زهره جونم اینجا بودن.. آخه اونها تنها کسایی هستن که بدون اینکه من چیزی بگم.. کارهامو خیلی بهتر از خودم انجام می دن... تازه کلی هم تمیزن... گاهی تو دلم می گم نکنه من وسواس دارم... ولی می گم نه.. این وسواس نیست که اول یه سری لباس ها رو با دست می شورم تا نکنه لکی روش باشه .. بعد می اندازم تو ماشین...

به نظر شما وسواسه....

حیف که ساعت 24 شده... اخه کلی کار دارم...ولی به خاطر رعایت سکوت در ساختمان می ذارمشون برا فردا... می شینم تا عزیز جون برام چای بیاره شروع می کنم یه جعبه خوشگل درست کنم... البته این اصلا ربطی به خانوم بودن من نداره... برا یکی از دوستام درستش می کنم... خیلی قشنگ شده... تو دلم می گم خدا کنه خوشش بیاد...

با عزیزجون قرار می ذاریم فردا صبح بریم پیاده روی و کلی به خودمون خوش بگذرونیم...

تازه قراره بریم اون رستورانی که عزیز جون برام اونجا تولد گرفته بود... نمی دونم بالاخره ماجراشو براتون گفتم یا نه... باید برم یه سر به آرشیو بزنم... یادمه قرار بود بنویسم... حالا اگه ننوشته باشم یه روز براتون می گم.... ولی اینقدر اون خاطره برام دل انگیزه که با یادآوریش همیشه ناخداگاه لبخند می زنم.... درسته من همیشه خاطرات بد از ذهنم پاک نمیشه ... ولی بجاش خاطرات خوبی مثل اون روز هم همیشه تو ذهنم موندگار میشه....

تا حالا هیچکی منو اینطوری سوپرایز نکرده بود... خیلی خیلی جالب بود...

عزیز جون میگه: می دونم ما که هر وقت می خوام عشقولانه بریم تفریح از آسمون هر آنچه باریدنیه می باره... ولی باشه ، فردا صبح بریم پیاده روی...

 

خانوم خونه شنبه

صبح زود بیدار می شم... هوا خوبه... ابریه ولی بوی خوبی می ده... دلم نمیاد بیدارش کنم... به عنوان یه خانوم خونه بیکار نمی مونم... لباس ها رو از تو ماشین در میارم پهن می کنم...

کمی جابجایی و کارهای بی سرصدا انجام می دم... عزیز جون هم تو هپروته... دیگه ساعت 9 شده... می رم بیدارش کنم... می دونم یادش نیست که باید بریم بیرون... کلی طول می کشه از رختخواب بیاد بیرون... می گم من کمی خوابم میاد تا تو بری نون بگیری می خوابم... و در واقع کلی خسته شده بودم... این روزها خیلی بی انرژی شدم...

آقا تازه یادش اومده میخواستیم بریم بیرون.. می گه میشه بعد صبحونه؟

نون که می گیره میگه اگه تا 2 ساعت دیگه برف نبارید...

می خوام آماده شم ولی هوا کلی سرد شده... می گم خوب نریم پیاده روی .. با ماشین می ریم اون رستورانه... ولی تا بریم برف شروع به باریدن می کنه... اونم چه برفی... منصرف میشیم.. و من باز به عنوان یه خانوم خونه شروع می کنم به تمیزکاری...

خدا! این کار خونه تمومی نداره

پ ن: به پارسا جونم میگم.. گل عمه، برات چی بخرم؟ میگه آناناز... می گم می خورمت ها... میگه نه نه نخور.. آناناز...نمی دونم این آناناس رو از کجا یاد گرفته.. دلم براش یه ذره شده...

تازه برا اینکه منو ببوسه گوشی تلفن رو بغل می کنه و می بوسه... بعد هم با دست برام تو گوشی بای بای می کنه...

زنداداشم میگه که میره رو رختخوابها و خودشو به عکس منو عزیز جون می رسونه و منو و عزی جون رو تو عکس می بوسه ...بعد هم با شادی می ره تو به مامانش میگه عمه سیب و عمو عزیز جون بوس بوس...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0