Daisypath Anniversary tickers دلم برا نانی و ني نی تنگ شده... عجيبه مگه نه؟ - سيب مهربون

دلم برا نانی و ني نی تنگ شده... عجيبه مگه نه؟

چقدر دوستشون داشتم... به بابا گفته بودم مراقبشون باش تا من بیام...

اونها تموم تابستون منو پر کردند... از دانشگاه هر وقت زنگ می زدم خونه.. داداشی می گفت : خواهرزاده ها خوبند... با ما هم دوست شدن.... یادمه از تو آب می پریدن بیرون و از دستم غذا می گرفتن..

هر وقت دستم توظرفشون بود می اومدن و دستمو می خوردن...

نی نی و نانی تنها حیوون خونگی من بودن که دوستشون داشتم... من زیاد از حیونات خونگی خوشم نمیاد.. فقط دوست داشتم یه سگ داشتم که خیلی بزرگ بود... تا صبحها مجبور نباشم تو خیابون پیاده روی کنم.. با سگم و با خیال راحت می رفتم کوه و برمی گشتم...

هنوز گاهی بابا یادش میاد با یه حالتی میگه یادش به خیر... هنوز همه متعجبن... اینقدر ماهی کوچولوهامو دوست داشتم که یه شب که خونه بودم با دیدن یه خواب بد بیدار شدم و دیدم نینی خودشو انداخته بیرون... خوشبختانه زنده بود ... و دوباره انداختمش تو آب... اون موقع کسی باورش نشد که من واقعا خواب دیدم که بیدار شدم...

تا اینکه یه روز تو اسفند ماه ماهی کوچولوهام داشتن خودشون برا دیدن  یه عید دیگه آماده می کردن که به خاطر کثیف بودن آب و یا نمی دونم چی مردن...

اون رو ز من زنگ زدم خونه... طبق معمول حال ماهی هامو پرسیدم.. و بابا گفت خوبن... گفتم بهشون بگو مامان سیبی تا چند رو زدیگه میاد... و بابا هیچی نگفت...

معصومه که گوشی رو برداشت گفتم که ماهی ها خوبن ؟ اونم گفت آره... بهش گفتم دیشب خواب خوبی ندیدم.. دیدم ماهی کوچولوهام مردن... گفتم که بیشتر مواظبشون باشه...

بعداً فهمیدم که نینی و نانی همون شب که من خوابشون دیدم مردن...

اون سال بابا ماهی نخرید... گفت سیبی من، دوباره باز به ماهی ها دل می بنده و بعد ما باز شرمندش می شیم..و ما یه کاغذ کوچک شبیه ماهی بریدیم و روش نوشتیم.. امسال ماهی نداریم به جاش کاغذ می ذاریم...

کلی خودش باعث شادی ما شد... می دونم خنده داره ولی من دلم برا ماهی کوچولوهام تنگ شده... عزیز جون هم دوست نداره برا من ماهی بخره...

می دونه من ماهی قرمز کوچولو خیلی دوست دارم... می دونه بهشون دل می بندم و وقتی بمیرن تا چند وقت دپرسم... می دونه تنها حیوون دوست داشتنی برا من ماهیه... می دونه من دریا رو دوست دارم.. می دونه با دیدن ماهی قرمز یاد دریا می افتم و هی دلم برا دریا تنگ میشه... می دونه یادم می افته که کنار دریا، چه قولی به هم دادیم... می دونه اگه یه رو ز خودم بخوام برا همیشه نباشم... می رم تو دریا... برا همیشه پیش ماهی خوشگلا بمونم... می رم تو دریا چون از اونجا پنجره اتاقم معلومه... از اونجا می تونم خونمون رو و اون کوه قشنگ دوست داشتنیمو ببینم... می دونه می رم تو دریا تا همیشه ... برا همین برام ماهی نمی خره... می ترسه... می ترسه از اینکه تو ظرف کوچیک ماهی ها غرق بشم... می ترسه ازاینکه دلم برا دریا خیلی تنگ بشه... و برم برا همیشه تو دریا........

پ ن: دیدین تو این هاگیر واگیر مغز تکونیم چه خاطراتی میاد تو ذهنم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0