Daisypath Anniversary tickers مغز تکونی... شايدهم تکان مغزی - سيب مهربون

مغز تکونی... شايدهم تکان مغزی

انگار ذهنمم داره خونه تکونی می کنه.. اگه بدونین چه خاطراتی میاد تو ذهنم.. یاد چه آدمها و چه خاطراتی می افتم... ای کاش موقع خونه تکونی ذهنم می تونستم خاطرات بد رو بریزم  دور.. ولی متاسفانه ذهنم فقط داره جابجایی می کنه..در واقع خاطرات رو بازخوانی و مرتب میکنه.. و گاهی هم تفسیرشو عوض می کنه... و سعی می کنه بعضی از خاطرات رو جایی بذاره که دم دست تر باشن.. بدیش اینه که فقط هم خاطرات بد رو می ذاره دم دست... ای کاش می تونستم برا ذهنم یه کارگر بگیرم.. و به اون یاد بدم که چطور خاطرات تلخ رو یواشکی از مغزم بیاندازه دور... بعضی وقتها این خونه تکونی مغزم اشکمو در میاره... حالا نمی دونم به مواد پاک کنندش حساسیت دارم یا به خاطراتش... هر چی هست اشکام سرازیر میشن.. گاهی هم رو اعصابم تاثیر می ذاره و باعث میشه سر کوچیکترین موضوعی جیغ بکشم..و بیچاره عزیز جونم که همش داره دلداریم میده... آخه فکرمو می خونه و می دونه کلی با مغز تکونی که نه با تکان مغزیم درگیرم.... می دونم اونم داره تو ذهنش خونه تکونی می کنه... گاهی میاد و می گه قول می دی برا همه بدیهام منو ببخشی... و باز یه چیزی مثل گردو راه گلومو می بنده...  گاهی هم دلم می گیره... و می رم یه گوشه ساکت می شینم... گاهی اینقدر سکوتم طولانی میشه که عزیز جون شاکی میشه...

می دونم .. می دونم اونم داره خاطراتشو مرور می کنه...وگرنه اینقدر سریع خیلی چیزها یادش نمی اومد... آخه دیشب تو خیابون که داشتیم قدم می زدیم... دستشو گذاشته بود پشتم... بهش گفتم یادته اولین بار کی اینطوری قدم زدیم؟ و اون بدون هیچ مکثی جوابمو داد... و درست هم گفت.... خوب اگه روزهای عادی دیگه بود... کمی فکر می کرد... تا یادش بیاد .. ولی می دونم اونم داره فکر می کنه... داره خاطراتشو مرتب می کنه... داره به این فکر می کنه که من چقدر دوسش دارم... به مشکلی که شاید داشته باشیم فکر می کنه... به اینکه من چه تصمیمی راجع به اون می گیرم... گاهی هم بدون هیچ مقدمه ای می گه:من درنهایت خودخواهی باهات ازدواج کردم... تو می تونستی خیلی خوشبخت باشی...

ولی من هر چی ذهنمو می تکونم... هر چی هم برمی گردم به خیلی دورتر ... حتی دورتر از وقتی که عزیز جون تو زندگیم اومد... باز می بینم اگه صدبار دیگه هم به دنیا  می اومدم... اینقدر می موندم تا بیاد تو زندگیم... گاهی هم می گم: برا صد و یکمین بارش شاید دیگه تورو انتخاب نمی کردم.. و اون می مونه تا شاید بفهمه من با کی خوشبخت تر بودم... بهش می گم برا صد یکمین بار اگه دنیا می اومدم اصلا ازدواج نمی کردم... اینقدرها هم خنگ نیستم که یه اشتباه رو صد ویکبار تکرار کنم...

می بینم که تو دلش یه نفس راحت می کشه... می بینم از اینکه می دونه عاشقونه دوسش دارم خوشحاله... می دونه که عاشقشم... می دونه و برا همین هیچوقت مانع از این نمیشه که کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشم... می دونه کاری نمی کنم که به کسی حسودیش بشه... همه اینها رو می دونه... و می دونه که من با اون خوشبختم... خوشبخت خوشبخت... من دوسش دارم... می دونه من از روی احساسات باهاش ازدواج نکردم... یه تصمیم درست و معقول بود که حالا تبدیل شده به یه عشق بزرگ... چه شیرین بود روزهایی که با ترس به عشقی که داشت سراپای وجودم رو تسخیر می کرد نگاه می کردم... همیشه برام دلتنگی یه زن برا شوهرش خنده دار بود...

ولی اون کاری کرد که حتی وقتی کنارش هم هستم دلم براش تنگ میشه...

 

بهش می گم حتی نمی تونم کسی رو باهات مقایسه کنم... بهش می گم تنها در صورتی آدمها رو باهات مقایسه می کنم که بخوام ببینم اونها چقدر ارزش دوست داشتن می تونن داشته باشن... اصلا لایق این هستند که لحظه ای باهاشون حرف بزنم؟ یا بهشون فکر کنم؟

 

 

دارم مغزمو می تکونم... گاهی هم با یادآوری خاطره ای خودش یه تکون اساسی می خوره... هنوز بعضی حرفها و اتفاقات نتونستن تو مغزم جاشن... ولی ازش جدا هم نمی شن... یه وصله ناجور شدن تو افکارم... هنوز تو فایل ترجمه نشده ها ... کلی آدم و اتفاق و حرف هست که هیچ ترجمه ای نتونستم براشون پیدا کنم... هنوز مغزم نتونسته اونها رو دسته بندی کنه... جاشون تو این دنیای پیچ در پیچ مخم مشخص نشده... حتی عزیزجونم هم نمی تونه برام معنیش کنه... یکی از اونها معنی مادر... آره مادر... تا چند وقت پیش مادر یه معنی تو ذهنم داشت... یه معنی که شاید تو ذهن همه هست... ولی حالا مغزم با این واژه درگیر شده... نمی تونه درک کنه مادر یعنی توقع... مادر یعنی آزار... مادر یعنی نفرت...مادر یعنی....... نمی خواد درک کنه... نمی خواد ... گاهی به یه جواب می رسه و اون اینه که شاید... نه ولی نمی خواد فکر کنه...

 

گاهی دلم می خواد به هیچی فکر نکنم... گاهی دلم می خواد بذارم همینطور ذهنم پریشون تو حال خودش باشه و من تو حال خودم....

دیروز با عزیز جون کلی تمرین کردیم...تمرین بی خیالی...  احساس می کنم ، وقتی من خودمو می زنم به بی خیالی اون بیشتر تو افکارش غرق میشه...

 

 

تو خونه تکونی ذهنم دیروز به یه نتیجه ای رسیدم...به عزیز جونم می گم هر چی فکر می کنم می بینم تو برام از هر کسی عزیزتری... اگه قول بدی یواشکی تو دلت غصه نخوری منم هر چی بگی گوش می دم.. هر جا هم بگی باهات میام.... و اون تو چشمایه من دنبال صداقت می گرده... دیروز بهم میگه می خوام عکس چشمات تو ذهنم بمونه... و به من خیره میشه... می گم طاقت این نگاه سنگین رو ندارم ..

 

خونمون تقریبا تمیز شده... مغزمم شاید بتونم اوایل عید کمی تمیز نگهش دارم و از اکسیژن پرش کنم... ولی دلم... کی میاد دلم رو بتکونه؟ ... دلم نمیاد آخه دلم رو تمیز کنم.... نه اینکه از تمیزی دلم بدم میاد نه... ولی چند نفری هستن که دیگه به دردم نمی خورن... یعنی جز ضایعاتن... فقط هم به خاطر عزیز جون نگهشون داشتم... حالا می خوام بیاندازمشون دور... ولی اگه یه کسی رو از قلبم بیاندازم دور دیگه محال ممکنه بتونه بیاد تو... مگه اینکه... مگه اینکه خودشو بدطوری تو دل عزیز جونم جا کنه... آره فقط اینطوریه که می تونه برگرده... البته باز نه تو دل من ... برمی گرده تو قسمت آدم هایی که بهشون به احترام عزیز جون احترام می ذارم... فقط همین...

 

 

 

 

حالا کسی یه کارگر خوب برا مغزم سراغ نداره؟ بدجوریه تو همه... تنهایی شاید نتونم تمیزش کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0