Daisypath Anniversary tickers می دونی از همه اینها گذشتم... - سيب مهربون

می دونی از همه اینها گذشتم...

همیشه همینطور بوده...

همیشه...

یه چیزی که ۲۰۰۰ تومن خریده بودی... می گفتی ۱۰۰۰۰

یادمه بر ا اینکه ۸۰۰۰۰ تومن همسرم پول نده برا گلهای سر سفره عقد.. تازه اون چیزی نباشه که من می خوام... گفتم می خوام خودم سبد گلهام  رو درست کنم...

و تو هی رفتی و اومدی و گفتی... من نمی دونستم اینهمه پول گل باید بدم... حالا خداییش تو ۱۵۰۰۰ پول اون گلها رو دادی؟ چند تومن از عزیز جون من گرفتی...

با اینهمه من سعی نکردم از دستت ناراحت شم...

چون بیشترشو خاله جونم رفت خرید ... تو هم که شعورت نرسید بیشتر و بهترشو بخری...

یادمه عزیز جونم تو رو فرستاد با من خرید... چون خودش نبود...

تو اینقدر نمی دونستی که باید وسایلی که من برا سفره عقد می خرم رو خودت حساب کنی...

منم می تونستم برم مثل همه از کجاهک سفره عقد بیارم...

ولی دوست داشتم خودم درستشون کنم...

می خواستم اولین سفره ای که با عزیز جونم کنارش می شینیم رو خودم درست کنم... خودم براش بچینم...

وگرنه عزیز جون که گفت خودمو خسته نکنم....

اما تو اینقدر نفهمیدی که تو هر کاری نباید دخالت کنی...

باز من گذاشتم به حساب محبتت... و به عزیز جون گفتم که تو همش محبت کردی...

دسته گل عروس رو که حداقل خودش باید سفارش بده... ولی باز تو احساس کردی که باید کمک کنی...

کیک عقد رو که دیگه به تو ربطی نداشت...

سر زدن به عروس که شوهرشو دوبار بیشتر ندیده که وظیفه تو نبود ...بود؟

نمی دونم چرا ؟ ولی خودت هی می اومدی و می رفتی... و همسرم مجبور بود بمونه تو خونه...

اینم گذاشتم به حساب معرفتت... اصلا هم فکرنکردم که چون تو خونه ما دختر خاله هام و خواهرهام هستن تو میای...

دیدی خیلی ازت گذشتم... خیلی .... خیلی ازت تعریف کردم....

اصلا به رو خودم نیاوردم که تو دوستت موقعی که هندی کم دستتون بود یادتون می رفت تو عروسی هستین و بهتون گفتن از فامیلهایه نزدیک فیلم بگیرین... شاید فیل بردار حواسش نباشه... و نشناسه همه رو...

اینقدر فیلمتون افتضاح بود که معلوم نیست چیکارش کردی...

باز گفتم تقصیر تو نبود که.... تقصیر اون دوستش بود.. تازه اونم تقصیر نداشت که.. کمی حالش غیر عادی بود... اونم تقصیر اون یکی بود که مجبورش کرده بود زیاد نوشیدنی مصرف کنه...

همیشه تا الان همینطور بوده...

همیشه گفتم نه تقصیر این نبود که...

ماشین رو بردی و ما تو خونه موندیم به مهمونی نرسیدیم... تقصیر اون نبود که .. کازینو شلوغ بود... نه ببخشید تو که کازینو نبودی با اون دوستای خوشگلت اشتباه شد... معصومه که تو رو ندید... نه... تو رفته بودی همین سر کوچه نون بخری... روزهایه دیگه پیاده می رفتی ... یا با موتور... خوب اونروز کاپشن چرمت و او ن شلوار لی قشنگت!  این اجاره نمی داد که بری نونوایی با موتور...  اصلا... تازه نمی دونم چرا نون فانتزی خریدی... مگه رفته بودی طرف کازینو؟؟؟

می دونی از همه اینها گذشتم...

حتی از اینکه باز اون دوست خوشگلت عروسیمون رو  هم خراب کرد و .. گذشتم

داشتم فراموش می کردم...

اصلا گلایه نکردم..

هر بار هم که بغض می کردم .. می گفتم تقصیر اون پسره است که خودشو می چسبونه به این....

ولی دیگه اون رو زشورشو درآوردی...

گند زدی به تمام تصوراتم...

حالم ازت به هم خورد...

هر کی با همسرم اینطوری حرف بزنه منو دچار تهوع می کنه....

هم من ازت بزرگترم هم همسرم...

ولی تو اصلا توجه نکردی...

متعجبم که تو خونه شما که اینقدر همه ادعایه احترام به بزرگتر می کنن و انتظار داشتن من به جلویه اسم همه   آقای مهندس بذارم... یا اینکه .......... چرا به بزرگتر که بی احترامی کردن اونم از نوع غریبه کسی حرفی نزد...

چرا برگشتن با خنده می گن به من که خوب خسته میشه... خوب این ها با هم دعوا نکنن کی دعوا کنه... البته خنده نبود تمسخر بود...

آره زهر خند بود و من حتی نتونستم لبخند بزنم...

نمی دونم خسته ما بودیم که تازه از راه رسیدیم... و باید تو راه براتون ماست هم می خریدیم...

یا اون...

خستگی بی احترایمم میاره..

خوب پس من و عزیز جون که باید در سال فقط یه ساعت بیشتر به همه احترام نذاریم....

و شاید هم اصلا....

چون ما همیشه خسته ایم...

تو خونه ما رسم نیست که با هیچ مردی جلویه زنش اینطور رفتار کنن....

ولی صبح تا شب هم نمی گن به بزرگتر احترام بذارین... چون یه امر بدیهیه..

نمی گن به دومادت بگو آقای مهندس... همه که بهش می گن مهندس و تازه گفتن نداره که... ولی پسرم و جانم و عزیزم خیلی دلنشین تره...

ما به عروسمون نمی گیم خانوم... البته شما هم نمی گین... ولی یه جانم بهش میگیم که از صدتا خانوم قشنگتره... به همسرش احترام می ذاریم حتی اگه اون لحظه از دستش ناراحت باشبم.. با وجود اینکه اول داداش ما بود بعد شد شوهر اون...

اون سیبی که بابات بهم می گه و اون شکلاتی که بابات برام می خره از همه چیز برام با  ارزش تر بود ... ولی بهش گفتین نخره... ترسیدین ؟ از چی؟

پ ن: الان بقیشو  رو نمی نویسم... خوب نیستم... تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0