Daisypath Anniversary tickers خدا مي خوام داد بزنم.... - سيب مهربون

خدا مي خوام داد بزنم....

سلام

خوبی؟

با شما نبودم که...

با خدام... با جناب خدا...

خدا جون خوبی؟ خوشی؟

سرت درد نگرفت؟

اینقدر من امروز تو دلم جیغ کشیدم و فریاد کشیدم دلم سر درد گرفت... خدا تو هم سرت درد گرفت؟

ببخشید...

ولی خدا می خوام باز داد بزنم....

داد بزنم............ اه بکشم.... شکایت کنم.... و هی و هی کفر بگم....

بدت میاد نه؟

می گی من چیکار کنم...

خدا جون خودتمی دونی دیشب چه خوابی دیدم...

بعد مدتها یه خواب بامعنی و درست درمون...ولی چه فایده...

تعبیرشو نمی دونم... اینقدر خوابم دهشتناک بود که جرات ندارم برا خودم تکرار کنم...

خیلی بد بود...

خودت بهتر می دونی که... خدا من طاقت ندارم... به خدا که، خدا طاقت ندارم...

باز دیشب از بس غصه خوردم قلبم گرفت... باز تا مغزم تیر می کشید...

باز عزی جونم نشست و به غصه خوردنم نگاه کرد و باز غم عالم ریخت تو دلش...

بار من وانمود کردم خوبم تا اونم خوب باشه... و باز هجوم یه عالمه سوال بی جواب...

باز صبح تو ماشین رفتم تو فکر... ولی اینبار دیگه عزیز جون خودش گفت میشه به .... فکر نکنی....می خوای قلبت بگیره... می خوای من غصه بخورم؟

حالا اون بدون اینکه به من نگاه کنه هم می دونه دقیقاً چی تو مغزمه...

خداااااااااااااااااااااااااااا می خوام داد بزنم... اینقدر تو دلم داد کشیدم دلم سر درد گرفت....

اینقدر که به گذشته تلخ و آینده تلخ تری که داره میاد نگاه کردم.. چشام درد گرفت....

 امروز رفتم دکتر... خودت که دیدی چی شد؟ پس من نمی گم....

و باز هجوم یه عالمه فکر بد و جدید.... اینقدر فیلمنامه تو ذهنم هست که دارم روانی میشم...

همه از کار کردن بیش از حد من خوشحالن جز عزیز جونم...

اونه که فقط منو می شناسه...

می دونه برا دور بودن از همه چیز می رم تو کار...

اینقدر غرق می شم که فراموش کنم من آدمم و یه دنیایی هست که توش جز کار کردن ، چیزهایه دیگه ای هم پیدا میشه...

گیر داده میگه نمی خوام فردا هم بری سر کار... حالا هم داره از اون سر شهر میاد دنبالم که منو ببره اون سر شهر...

تو دلم بهش افتخار می کنم... تو دلم میگم: خدا تو این فرشته مهربون رو برا من فرستادی... پس هیچ وقت ازم نگیرش...

همیشه می گم چه خوبه تو هستی...

ولی خدا ... خدا جون ...

هیچی کاریت ندارم... فقط می خوام داد بزنم... خدا برام کامنت نمی ذاری؟

یه  نشونه.... یه علامت...

می دونم حق داری...

بگو تو مگه همیشه به من سر میزنی...مگه تو تا حالا بهم گفتی دوست دارم....

ولی خداجون تو که خوبی منو ببخش...

منو بخش ...

می بخشی... بهم لبخند  می زنی؟

برام کامنت می ذاری؟

می دونی دوست دارم؟

می دونی به کمکت نیاز دارم...

می دونی اگه فراموشم کنی دق می کنم...

می دونی اگه بهم فکر نکنی می ترکم از غصه...

خدا برام کامنت می ذاری؟؟؟؟؟

یه نشونه... یه نور کوچولو.... یه امید قشنگ...

دوسم داری؟

خدا برام کامنت می ذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0