Daisypath Anniversary tickers مامان اصلاح شده!!!!!!!!!!! - سيب مهربون

مامان اصلاح شده!!!!!!!!!!!

ما یه مامان داریم که گاهی بهش میگیم: خودمونیم ها مامان خوبه با بابا ازدواج کردی و اصلاح شدی وگرنه عین....

و مامان صداش در میاد و همینطور لجش...

خوب مگه ما چند تا مامان داریم... مجبوریم سر به سرش بذاریم دیگه...

 و اما جریان اصلاح مامان چیه؟

قابل توجه افراد مذهبی: این متن فاقد ارزش های مذهبی می باشد. لطفاً جهت آرامش اعصاب و روانتان از خواندن این پست صرف نظر کنید.

 

****

مامانم از یه خانواده مذهبی و خشک...

یعنی اونها فکر می کنند که خیلی هم آدم های خشکی نیستن... ولی خوب هستن... اما آدمند... یعنی اینکه باید صراحتاً عرض کنم که اونها کاملاً انسانهای با کلاس .. تحصیلکرده... و ادمی هستند...

خوب خیلی انسانن دیگه... یعنی اینکه من به وجودشون افتخار می کنم... مادرجونم (مامان مامانم) اینقدر با کلاس و فهمیده هست که حد نداره... تازه گاهی حرف های مادرش رو برا ما تعریف می کنه و من از تعجب تا آرنج دستم میره تو حلقم.. به خدا راست می گم...

تنها مشکلی که این وسط هست و نمیشه خوب بیان کرد اعتقادات بسیار سخت گیرانه ای که اونها دارن... البته به من ربطی نداره.. ولی این پافشاری اونها تو حفظ اعتقاداتشون و رنگ به رنگ شدنشون برام خیلی جالب و با ارزشه... حالا امیدوارم متوجه منظورم شده باشین دیگه...

مامان من هم خوب دختر اونهاست.. ولی میگه من باهمه اعتقادات اونها موافق نبودم که اومدم خانم یه آقای متشخص شمالی شدم...

می گم مامان پس از اون اول یه خورده خورده شیشه و ...

که باز صداش در میاد که اگه اذیتم کنی دیگه باهات حرف نمی زنم... و من تسلیم میشم...

مامانم یه خانوم محترم که پوشش انتخابیش چادر...

و جالبه که بدونین گاهی اوقات پیش بعضی از خانوم ها روشو کیپ تر میگیره...

میگه محرم نامحرم به جنسیت و نسبت نیست.. به نوع نگاه افراد...

(خوب مامانم خوشگله دیگه... دریغ که تو ارث دادن به ما خسیسی کرد و یه کم ..فقط یه کم به ما ارث رسید..

هنوز هم که هنوزه تو کف پوست و گونه های صورتی مامانم...)

خلاصه اینکه مامان عین دخترهاش ول نیست که.. با هر کی دست بدن... و اجازه بده که هر کی می خواد سرشو ببوسه...

مامان اینقدر محترمانه برخورد می کنه که .. اون دوست خارجی بابا که اومده بود خونه ما و با همه روبوسی کرد!!!! حتی به خودش اجازه نداد دستشو به طرف مامان دراز کنه... با وجود اینکه مامان چادر سرش نبود و  یه روسری بلند با حجاب کامل سرش بود و یه کت دامن بلند و پوشیده...

تازه اون آقاهه یه نگاه به ما انداخت یه نگاه به مامان و برگشت با تعجب به بابا گفت: حاجیه خانوم، همسرتون هستن؟!!!!!!!!!!!!!!

 

البته بماند که ما باز به خاطر اینکه کت دامن تنش بود کلی اذیتش کردیم که ... آره مامان جون ..به مامانت می گیم که اینطوری پیش نامحرم می گردی... (حالا یکی نیست به ما بگه)

و باز مامان از دست ما شاکی میشه...

خلاصه اینکه مامان جون یه مذهبی اصلاح شده است... یه مذهبی باحال که اعتقادت قشنگی داره... اینقدر قشنگ که همه اونو تحسین می کنند... حتی پسرعموهای مردم آزارم که همش سر به سر مامان می ذاشتن... تازه همش می گن: زنعمو، حالا که بچه های خودمون بزرگ شدن و رفتارشون رو می بینیم و اونها رو با بچه های شما مقایسه می کنیم ، می بینیم که چی می گفتی و چه فضای قشنگی تو خونه درست کردی که اینها اینقدر خوبن... یکی از یکی بهتر...

(خوب به من چه اونها تعریف می کنن... البته من که جز بچه های مامان نیستم... من گل سر سبد مامانم...

من که گفتم عقده خود کم تعریف شدگی دارم، شما گوش نکردین..) 

اینها همه یه توضیح بودها...

اصل ماجرا مال دیشبه...

به من چه معصومه نمی تونه تحمل کنه و برام زنگ می زنه...

تازه دلش برام تنگ هم شده... به رو خودش نمیاره..

دیشب مامان بابای زنداداشم رفته بودن اونجا...

زنداداشم یه بابای مهربون و باحال داره که من خیلی دوسش دارم...

البته اون هم خیلی به من لطف داره... و خیلی هم به همسرم احترام می ذاره... واین خیلی با ارزشه برام...

وقتی اونها میان تو خونه طبق عادت و احترام با همه دست میده... مامان جونم یه گوشه ایستاده بود و با خوشحالی به اونها خوش آمد می گفت..

پدر زنداداشم با لهجه محلی می گه: مثلاً من با حاج خانوم دست بدم چی میشه؟ ایرادی داره...

مامان با شرمندگی.. نه آقای...  ایرادی نداره.... و قرمز شد...

بدین ترتیب مامان برا اولین بار با یه مرد نامحرم دست داد...

***

نیست ما کم مامان رو اذیت می کردیم... دیشب بچه ها کلی مامان رو اذیت کردن... کلی هم اون خجالت کشید...

 

داداشی میگه مامان فقط از این نظر اصلاح نشده بود که اصلاحش کردیم... و بعد هم سرش رو به علامت تأسف تکون میده...

 

پ ن۱: خوب اینها رو معصومه خبرچین برام تعریف کرده...

پ ن۲: مثل اینکه کلی پشت خط عزی جون می مونند و بعد هم با من زنگ می زنن .. منم  صدای موبایلم رو نشنیدم .. زهره منحرف کلی می خنده میگه اگه راستشو نگی چرا جواب نمی دادی باهات حرف نمی زنم... همون موقع عزیز گیر داده بود و هی یه بند می گفت بگو چرا به موبایل من زنگ زدن؟ مگه با من  کار داشتن... که من عصبانی شدم و گفتم زهره قطع کن به گوشی من زنگ بزن... زهره هم زنگ زد و گفت: خوب حالا که با عزی جون دعوا داری فهمیدم که مسئله ای نبوده که جواب ندادی... و راست می گی... بعد میگه شاید هم فیلمت تا من گیر ندم و خیلی بدجنسانه می خنده...

معصومه که گوشی ور برداشت و باز یه داد کوچولو دیگه سر این عزی جون کشیدم.. به زهره میگه نه بابا جدی جدی با هم قاط زدن... زهره جون خیالت راحت اتفاقی نیفتاده... بعدسش هم بدجنسانه میگه ... ابلهان دعوا کنن .. معصومه باور کند..

شما جای من بودید به این خواهرهای پررو و بدجنس که به همه کار آدم کار دارن چی می گفتین؟

پ ن ۳: البته همشون داشتن شوخی می کردن تا من یه کم بخندم... می دونن این روزها من  اصلا حال خوشی ندارم... و کلی تو دلم غصه است.. ولی تو اینکه اونها خیلی رو دارن شکی نیست...

حتی به عزیز جون هم میگن راستشو بگو کجا بودی؟؟؟؟ مامانم میگه این دومادم به شما خیلی رو داده ها... تازه زهره گاهی که من بهش میگم حوصله عزیز جونن رو ندارم میدونین چی میگه؟ میگه خوب خیالم راحت شد... امشب دیگه نگران نیستم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0