Daisypath Anniversary tickers عزيزم کاسه چشمم سرايت... ۱ - سيب مهربون

عزيزم کاسه چشمم سرايت... ۱

همون موقع بود که فهمیدم چه مردمان با اعتماد به نفسی پیدا میشن...

خیلی هم حوصله همکلاسیهامو داشتم... با نیش و کنایه می گفتن همشهریتو دیدی...

دختره نمی دونم با کجاش نگاه کرده بود... (البته ببخشیدها)... هر چند که بعدش فهمیدم سلیقه اش بیشتر از این نمی کشه...

همون موقع که شلوار پیچ اسکن (نوعی جنس پارچه بود گمانم) مد شده بود که هزارتا پیلی داشت ، من از اون متنفر بودم... حالا تو دانشگاه نصف ملت از اون شلوارها می پوشیدن... حالا بپوشن به من چه... رنگهاشون رو ندیدین که ..اکثراً رنگ ....................... بازم به من چه... ولی با اون تیپ بهت متلک بگن ، دلت می خواد بری خودکشی... یه مشت جوات جمع شده بودن.. تو یه مدرسه مختلط... خوشتیپ هاش یا تهرانی بودن یا شمالی... خدا شاهده راست می گم...

یه همکلاسی تهرانی داشتم.. بهش گفتم.... حداقل لباس معقول نمی پوشی... کمی مرتب باش... مردم بهت می خندن وقتی می گی تهرانیم.. لهجتم که برگشته...

تازه یکی از همشهری هام..(دختر) اونجا بود که وقتی حرف می زد.. اصلا تو مخیله ات نمی گنجید که طرف ممکنه پدر یا مادرشم مال جایه دیگه ای باشن... بدجوری لهجه داشت...

داشتم می گفتم... آقا یه دو هفته ای بود که می اومد دم در کلاس هایی که فکرمی کرد ممکنه من اونجا باشم... (البته بودم)... و از اونجایی که حتی حدسم نمیزدم که این بی ریخت ، بی تربیت همشهریم باشه.. (البته نبود، هم استانی بودیم) هیچ وقت نگاشم نکردم...

خل چل اومده به شیپورچی کلاسمون گفته.. و آمار منم از اون گرفته بود...

راستی برام نامه هم نوشت... تا منو پیدا کنه خودشم چسبوند به بورد.. حالا خوبه یکی از بچه ها دید و برام آورد.. وگرنه بساطی داشتیم...

خلاصه یادم نمیاد چطور ولی بالاخره گیر افتادم و کلی احساس از خودش بروز داد..

وای یاد صداش می افتم الان که الانه تهوع میگیرم... نه اینکه بد صدا باشه نه... یه جورهایی حرف می زد... که نمی تونمبراتون تشریح کنم.. چون خیلی بده...

همون اول گفتم: همشهری هستی باش... از آشنایی با من خوشبختی باش... ولی من از اینکه با غریبه ها همصحبت شم بدم میاد... موفق باشی.. بای بای

 

دوباره موضوعات این وسط بماند... که بالاخره بحث کشید به خواستگاری جناب از من...

منم که قربون خودم برم رک و پوست کنده بهش گفتم... نمی دونم شما چطو راین اجازه رو به خودتون دادین... ولی من اصلااز شما خوشم نمیاد.. از ادم هایی هم که با دیدن ظاهر احساس عاشق بودن می کنند متنفرم... و یه عالمه لیچار دیگه...

می دونین چی گفت؟ گفت که ... اینکه قبول کنی یا نه دست شما نیست که... من با خانوادت صحبت می کنم.. و شما مجبوری قبول کنی... دختر ها همشون ناز می کنند و ادا در میارن ولی بعد رام می شن... (خدا شاهده عین جملاتشه.. و من چون صدبار برا همه تعریف کردم خوب یادم مونده)تازه اگه خانوادت هم قبول نکردن.. می ریم همین دفتر نماینده رهبری.. عقدت می کنم...

می گم حالا اینقدر شعورش رسید که باید اول عقدم کنه... وگرنه معلوم نبود چی می گفت...

بهش می گم من اونی نیستم که شما فکر می کنین... (ظاهر مذهبی داشت و لی ظاهر مذهبی داشت ها) من اصلا خانواده مقیدی ندارم.. خودم بدتر از اونها... من الم ، من بلم، من جیم بلم و ...

گفت: می دونم... به جای اینکه بگه نه شکسته نفسی نکنین و شما بسیار بسیار محترم هستین... می گه می دونم... ولی خوب الان وقت خوشیته.. ازدواج کنی آدم می شی...

اصلا نا نداشتم حرکت کنم... بچه ها می گفتن که ما گفتین چه عشقولانه هایی داره بهت می گه که تو وارفتی.. تازه کلی بهت بد و بیراه گفتیم... آخه اونها داشتن زاغ سیاه منو چوب می زدن...

می گم منظورتون چیه؟

می گه: خوب همونطور که الان مجبور شدی چادر سر کنی خودم تربیتت می کنم...

تمام توانم رو جمع می کنم و چشمامم رو هم می بندم... هر آنچه که به دهنم می رسه می گم... البته اینم می گم که اگه آدم های بیشعوری مثل شما اینجا نبودن ، من مجبور نمی شدم چادر سر کنم... (اجباری نبود آخه)

دوباره پیغام پسغام ها و تهدیدهاش بماند...

فقط همین که خوشبختانه جناب گاو اعظم داشتن فارغ از تحصیل می شدن و من از دستش راحت می شدم...

تا اینکه دیدم طبق معمول نامه دارم... با خوشحالی رفتم ببینم کدوم عزیز برام نامه داده که با یه خط خرچنگ قورباغه که چه عرض کنم.. با یه خط میخی مواجه شدم...

آقاهه دبیرخونه کلی چشم و ابرو اومد برام... اسمشو مثل تابلو اعلانات نوشته بود وسط که خدای نکرده از چشم کسی دور نمونه... به هر حال به قول خودش نامزدم بود دیگه...

من فقط نمی دونم چطور تا دم سرویس ها رفتم... خدا خیرش بده... اینقدر ثواب کرد با اون نامه اش که نگو ... هنوز دعاش می کنم.. باور کنین...

فقط می دونم که نگهبان دم در گفت: خانم سیبی دلمو هم گرفته.. نمی گی مو هم بخندم...

و من فقط خندیدم...و اون با حسرت منو نگاه کرد... شب بچه ها نبات داغ دادن بهم تا خوب شدم... از بسکه دلم درد می کرد...

البته خودشون هم خوردن...

دیشب هر چی گشتم نامشو پیدا نکردم ... فقط کارت پستالش بود... اونم باید ازش عکس بگیرم براتون بذارم

قول می دم بعد از عید براتون نامه رو پیدا کنم و اسکن کنم ...

اخه خطش هم و نوع کاغذش هم خیلی جالب و دیدنی بود...

تا مدت ها بچه ها، منو به صرف شام و شیرینی دعوت می کردن تا خودم با صدای اون براشون نامه رو بخونم... و البته با زیر نویس هاش...

نامه هم اینطوری شروع می شد که

عزیزم کاسه چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت از آنترسم که غافل پانهی تو رود خار مژگونم به پایت...

باورکنین تنها قسمت معقول نامه اش این شعر بود...

همسر دختر عموم هنوز که هنوزه، میگه وقتی از شهر عشقت رد میشم به یاد تو و نامه قشنگت می خندم...

فکر کنم ۲۰ تا کپی از اونو رو به اقصی نقاط ایران و جهان پست کردم...

به هر حال باید آدم همه رو تو شادی هاش شریک کنه دیگه...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0