Daisypath Anniversary tickers اخبار خونه....ارث پدری - سيب مهربون

اخبار خونه....ارث پدری

سلام

صبح به خیر ...

دیشب من مثلا زود خوابیدم... مثلا ....

قرار بود برم بخوابم که معصومه زنگ زد...

می دونستم اونجا هنوز روزه... یعنی هنوز همه بیدارن.. چون سریال مورد علاقه بابا یعنی زیر تیغ داشت...

بابا جونمخیلی با احساس فیلم نگاه می کنه... مخصوصا اینکه از پرویز جونم و معتمد آریا خیلی خوشش میاد... البته من فکر می نم چون گاهی نگاهش شبیه نگاه مادرمه...

خلاصه معصومه داشت می گفت که همه مریضن جز اون و زهره....

پارسا جونم هم آنفولانزا شده... حالا از لپ لپیهاش کم میشه...

م یگفت کلی الان حرف میزنه.. اسمشو که خوب میگه... مامان بابا هم تعطیل کرده...

یعنی اینکه اونها رو هم اسمشون رو صدا می کنه... فقط وقتی می می می خواد مامان جون میگه...

تازه دختر بازی هم می کنه...

همسایمون یه دختر داره که خیلی خوشگله... آقا می ره سر پنجره و صداش می کنه...

تازه گاهی هم مامانشو مجبور می کنه برن خونه اونها... تو رو خدا بچه های این دوره زمونه رو یم بینین...

مادر بزرگم هم رفته... نمی دونم گفته بودم یا نه... ولی پارسا یه همچین گستاخانه حالش رو گرفته بود... بنده خدا ... مامانش هم میگه که باور کن اینها رو مامان یادش میده تابره مادر شوهرش رو اذیت کنه...

مامانم وقتی مادربزرگم خونه ماست قیافش دیدنیه... احساس می کنی که داره از استرس خفه می شه...

البته خوب شاید چون بعد اینهمه سال مامانم رو یه غریبه می دونه که از یه شهر دیگه اومده و بابامو از چنگش درآورده... بیچاره مامانم..

یه همسایه هم داریم اسمش لطف الله است... پارسا جونم میره از تو حیاط صداش می کنه...

به این صورت که لپشو می کشه و می گه لپ الله و می خنده.... حالا معنی الله رو نمی دونه.. می خنده... وگرنه اگه می دونست که بیشتر می خندید...

حالا معصومه هی خبر میده و من هی می خندم... دقیقاً دوباره شدیم عین اون کفتارهای تو شاه شیر که هی هر و کر می خندیدن... البته دور از جونمون...

بابام از اونطرف میگه که امشب سر آسوده می می خوابم. چون اون مرده رو دستگیر کردن... نمی دونم قدرت بود شاید...

در پی مریضی اعضای خانواده .. باز یکی از بچه ها مریض و مهربون شده و باز جهت کسب حلالیت از اعضای خانواده دست به اعمال نیکو میزنه... (موضوعش مفصل و من حال توضیح ندارم)

یه نفر هست که ما به این نتیجه رسیدیم تصمیم داره ، هر وسیله نقلیه ای که تو خونه بابام اینهاست رو از بین ببره....

چند وقت پیش که که یه تصادف اساسی با ماشین بابام کرد... و بعد چند ماه درست شد...

چند روز پیش هم موتور بابا رو برداشت و داشت داداشی رو می آورد خونه .. که باز تصادف کردن.. حالاخوبه زیاد داغون نشدن... تلافاتی هم نداشتیم جز هم دماغ خواستگار معصومه... همون حسن جون...

معصومه میگه از دیروز به بابا می گم این فرقون (یا فرغون) رو ببر قایمش کن تا این پسره نیومده با اینم تصادف کنه گوش نمی ده...

تازه سه چرخه پارسا رو هم می گه قایم کردیم...

می گه که به این زهره نگی برات چیزی بخره ها... هرچی می خره روش می کشه...  می گه من بدبخت افتادم گیر چندتا دلال...

منم می گم خوب تو هم می خواستی کمی بیزینس من باشی... من و زهره کلمون کار می کنه... ولی تو نه...

اون چند وقت که مامان بزرگ اونجا بود... مثل اینکه بعد صبحونه صبح شعر برگزار می شد...

یعنی بابا حافظ یا پروین رو بر می داشت و برا حضار باقیمونده می خوند... البته مهم نبود کسی باشه یا نه.. چون بابا بلند شعر می خونه.... معصومه میگه تاریک هم نبود براشون شمع روشن کنیم...

دیوان پروین رو من برا بابا خریدم... پشتش هم چند خط از خودم مهربانی در بکردم...

معصومه میگه ما این لودگیمون رو از بابا ارث بردیم... (البته نمی دونم اسمش رو چی بذارم.. شاید هم مسخره بازی) می گه بابا اولش که کتاب رو باز کرد (البته برا پز دادن بود که خوند.. می خواست جلو مامانش قیف بیاد) شروع کرد به خوندن نوشته تو ... اونم یه میگه وقتی خوند .. ادای گریه کردن درارود.. یعنی اینکه انگشت شصت و انگشت اشاره رو رو چشماش فشار داد و اوهوو اوهو .. گفت...

دقیقاً همون ادایی که ما خواهرها از خودمون دروکنیم...

البته ارث هایه زیادی هست که ما از پدر بردیم.. و نمی تونم بگم... البته مهمترین ارثمون همین مهربونی و خوبیه که که نصفش مال باباست ..نصفش مال مامان... (من که نمی تونم خیلی از خودم تعریف کنم)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0