Daisypath Anniversary tickers يه رو زآفتابی... - سيب مهربون

يه رو زآفتابی...

می ری دم پنجره...

خوابتم میاد ... آفتاب می افته تو صورتت... یه آفتاب ملایم بهاری...

تو دلت می گی چقدر خوابم میاد... ای کاش می تونستم کمی بخوابم...

قراره امروز دوستت بیاد.... گفته برات سوپرایز داره...

تو همیشه عاشق سوپرایزی... هنوز طعم قشنگ سوپرایز تولدت تو ذهنته و هر از گاهی ذهنتو شیرین می کنه...

تو دلت دعا می کنی اون سوپرایز گل نباشه... چون غصه هات بیشتر میشه و دلت بیشتر میگیره.. چون دوست داری عزیز جون برات گل بخره... دوست نداری با دیدن گلی که دوستت برات خریده از اینکه یادش نمونده که امسال هنوز برات یه شاخه هم نرگس نخریده غصه بخوره...

*****

دوستت میاد... منتظر نمی مونی آسانسور بیاد پایین و از پله ها سرازیر میشی... آقای.. میگه خانوم سیب مهربون... با دمپایی که پوشیدی کله پا میشی ها.. تازه کل یهم آلودگی صوتی ایجاد می کنی... می دونی شوخی می کنه و یه لبخند تحویلش میدی.....

 

هر چی بهش میگی بیاد بالا قبول نمی کنه... تو از اینکه همش فکر کنی الان باید خداحافظی کنی متنفری...

از اینکه دم در بایستی متنفری... از اینکه هی اصرار کنی متنفر نیستی... ولی خوب شد که نیومد بالا... شاید تو دلت پشیمون می شدی... چون دوست نداری وقتی باهاش حرف می زنی اون تو رو تصور کنه... اونجایی که نشستی...

تا حالا سعی نکردی هیچ دوستی رو به محل کارت دعوت کنی...

همیشه بیرون قرار گذاشتی... اما این بار ... این بار شاید... شاید برات مهم نبوده.....

اون همش عجله داره و تو هیچ دلیلی نداری که بیشتر اونو معطل خودت بکنی...

داری فکر می کنی... چرا اصلا ازش خواهش نکردی وسایلتو با پیک بفرسته...

از اینکه هی اذیتش می کنی با حرفهات غصه ات میگیره...

آفتاب چشمتو مثل همیشه می زنه و متعجبی چرا اون که حالا رو به آفتاب ایستاده حتی اخم نمی کنه از نور شدید...

تو دلت می گی: چرا قبول کردی اون اینقدر تو زحمت بیفته... و باز فکر می کنی...چرا اصلا ازش خواهش نکردی وسایلتو با پیک بفرسته...

اون بهت می گه کمرت درد نگیره اینجا ایستادی و تو از لحظه ای که اومده به رفتنش فکرمی کنی... به عزیز جون گفتی مهمون داری... و اون اینقدر دوست داره که از صبح فقط یه بار زنگ می زنه تا مزاحمت نباشه.. اون یه بار هم می پرسه راستی مهمونت اومد...

نمی دونی .. هنوز نمی دونی چرا برات مهمه... هنوز نفهمیدی چرا؟ شاید هم هیچ وقت نتونی بفهمی... تا حالا اینقدر سریع با کسی دوست نشده بودی... شاید حرفهاش .. شاید صداقتش... و یا محبتش...

خیلی وقته اجازه ندادی کسی وارد زندگیت بشه... وارد فکرت و قلبت... همین دیروز بود که پیش زهرا اعتراف کردی که برا دوست نداشتن اون کلی تلاش کردی... و حالا شاید دوستت و زهرا بعد از مدت ها آخرین نفری هستند که وارد زندگیت شدن...

ولی سایه اون حس بد نسبت به آدم ها گاهی می افته رو ذهنت... تو ذهنت باز مرورش می کنی... خوب زهرا فرق م یکنه.. اونو هر روز می بینی .. باهاش نهار می خوری.. باهم چت می کنین... چون تو دوست نداشتی هیچ وقت خیلی تو محل کار با کسی رو در رو حرف بزنی... و خلاصه اونو بیشتر می شناسیش...

ولی این دوستت چی...

(بوی بد روغن پیچیده تو ساختمون و دارم بالا میارم...)

از دوستی با آدمهایه جدید خیلی وقته تجربه خوب نداری.. جز خاطرات تلخ....

خیلی اصرار می کنی که بمونه... حداقل رفع خستگی کنه... و می دونی که این حق رو نداری...

داری اصرار می کنی و لی تو ذهنت با خودت درگیری... همیشه همینطور بودی...

به خودت نهیب میزنی که نباید نگهش داری... اون کلی کار داره و همینطور قراره بره پیش...

می گی برو... ........... اگه عزیز جون بود می دونست که این برو  گفتنت از صدتا تو رو خدا بمون بدتره...

باز لج بازی می کنی با خودت با احساسش... و فقط این اخلاقت رو عزیز جون درک می کنه...

تو دلت خوشحالی که فقط عزیز جون همیشه با هر نگاهت ، با هر عکس العملت و یا حتی سکوتت همه ناگفته هاتو می شنوه.. و همون جوابی  رو می ده که تو انتظار داری...

فقط عزیز جونت که معنی جملاتت رو خوب می فهمه...

وقتی عجله داری همه حرفهات یادت می ره... همیشه همینطور بوده...

حالا که دوستت عجله داره... تو اصلاً یادت نمیاد که باید چی بهش می گفتی...

بیشتر اعصابت خورد میشه و بیشتر آزارش می دی...

اوه سوپرایزش غیر منتظره است...

بوی بچگیهات رو می ده... همون شب یلدا مبهم... همون که تو ذهنت تکرار می کرد.. شب یلدا بی کارملا نمیشه... و تو مدتها شب یلدا کارملا نخورده بودی...

اما امسال... امسال برا خودت یه کارملا خریدی و با طعم خوش بچگیهات مزه مزه اش کردی...

و هیچکس رو شریک این لذت قشنگ نکردی...

می گی آدامس برام می خری؟

خوب می دونه که تو نمی تونی از شرکت بری بیرون... یه لحظه تو دلت می گی که برم کارت بزنم و با هم بریم تا سوپر... ولی باز یادت می افته که حق نداری وقتشو بگیری....

می گه چه آدامسی...

می گه رنگ سفیدش هم خوبه ها... نمی گی عزیز جون از رنگ سفیدش زیاد خوشش نمیاد.. شاید فکر کنه.....

می گه رنگ سفیدش برا سفید شدن دندونها خوبه.. و تو می گی که ....

احساس می کنی ناراحت شده...

باز هم بهانه... تازه یادت می اد برا چی می خواستی بیاد بالا... ولی دیگه بهش نمی گی...

چون مطمئنی که اون میاد... اون میاد تا کمکت کنه...

نمی گی چون نمی خوای مزاحمش بشی... هر چند مطمئنی که میاد .....

برا همین بیشتر ناراحت می شی...

اگه اولش یادت مونده بود .. الان شاید نمی دونستی اون عجله داره و با خیال راحت و بی عذاب وجدان بالا بود... و تو می تونستی بیشتر ببینیش...

باهاش خداحافظی می کنی و اون می ره... نگاش می کنی و تو دلت می گی واستا شاید یه شوخیه... ولی اون داره میره...

می ری بالا... منتظر آسانسور می مونی.. عجله ای نداری... و هنوز منتظری که شاید برگرده...

می ری بالا و منتظری زنگ بزنه و بگه که شوخی بود...

تا حالا یه کارملا با حرص نخورده بودی...

داری حرص می خوری از دست خودت...

می دونی معده ات درد می گیره... و همینطور سرت..ولی داری حرص می خوری... چای پررنگ می خوری...

و به افکارت پوزخند می زنی...

هز کی کار میاره قبول می کنی... رییس ناراحت می شه و میگه بی هماهنگی کار دیگران رو انجام نده... و تو فقط نگاش می کنی...

سرت شلوغ شده... با خودت لج کردی...

با خودت درگیری... و باز خود زنی می کنی...

تو دلت می گی، اصلا هم نمی رم دکتر.. اگه تو اینطوری ناراحت می شی ....... اره تصمیمتو می گیری که نری دکتر... نمی دونی هنوز چرا می خوای ناراحتش کنی...

هنوز معنی کارهایه خودتم نمی دونی... شاید هم هیچوقت نفهمیدی....

ولی چه آفتاب قشنگی بود ... خوبه هوا ابری نبود.. وگرنه دلت بیشتر می گرفت...

 

 

پ ن: باز این اومد به جای اینکه منو نگاه کنه خیره  شد به مونیتور من...

این بار یه چیزی بهش می گم ها... بابا ..... من صورتم اینوره... نمی خوای اینو درک کنی...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0