Daisypath Anniversary tickers اگه نی نی بود!!!!!! - سيب مهربون

اگه نی نی بود!!!!!!

سلام صبح به خیر..

خوش به حالتون اگه تو خونه اید...

من دارم از خواب می میرم...

دیشب چرا نخوابیدم؟

خوابیدم... اصلا نمی دونم چطوری خوابم برد... ولی خیلی کم بود...

حالا خوبه ساعت خونه یک ساعت جلوئه... تا یکی از بچه ها ...(منظورم خودمه)... بببینه دیره بره بخوابه...

الان سه ساله ساعت ما همیشه یه ساعت جلوئه...

یکی می گفت ..به به می بینم ساعت.... تو خونه دارین..(اون نقطه چین ها حرف سیاسی بود ها)

آخه من چیکار کنم... باید می موندم برنج دم بکشه... تا خورشت هم جا بیفته...

تازه خدا رحم کرد ها... خوابم برد و نزدیک بود خورشتم بسوزه...

برا زهرا هم دیشب کادو خریدم... و داشتم یه جعبه درست می کردم... خوب خودش کلی طول کشید... آخه زهرا کلی ناراحت بود می خوام امروز خوشحال بشه...

فرش هامونم بردن... شوهر منم اشرافی... حالا میگه تو خونه بی فرش رو یه قالیچه ۶ متری اصلا درس خوندنم نمیاد...

منم بهش می گم: بابا اشرافی... ای هلو... ای فئودال... ارباب بزرگ...

با اوصاف بالا متوجه شدین که من چقدر خونه دارم....

اصلا چند روزه فقط موقع صرف شام فقط ۱۰ دقیقه جلوس می نمایم...

حتی چایم رو هم ایستاده میل می کنم...

اگه تهران بودیم... آخ اگه تهران بودیم... امروز همچین خوشگل می خوابیدم.. تا ساعت ۹...

از خستگی تمام تنم درد می کنه...

 

 

حالا همه اینها چه ربطی به نی نی داره؟؟؟؟

خوب دیشب داداشیم زنگ زد... ما تو راه بودیم .. گفت نرین خونه.. بیان پیش ما..قراره آب طرف شما قطع بشه از ۱۲ تا ۶...

منم خجالتی کلی تعارف کردم ... هر چند باز دلم برا سپنتا تنگ شده.. خلاصه اینکه نرفتیم...

وقتی رسیدیم خونه.. تندتر از همیشه کارهامو کردم که به بی آبی نخورم.. آخه من دارم کار می کنم هی دستم رو می شورم...

اصلا آب که نباشه روانی میشم...

پیش خودم فکرکردم که برا اولین بار اینها به عقلشون رسید ک آب رو قطع کنند... اقلا دیگه کمتر کسی نیاز به آب پبدا می کنه... فقط صبحش کمی سخته که اونم میشه تحمل کرد...

بعد یهو به این موضوع فکر کردم که: اگه ما نی نی داشتیم چی... نی نی که صبح و شب براش فرقی نداره... وای اگه نی نی مونخرابکاری کرده بود و باید می شستیمش چی.. تصحیح می کنم.. باید عزیز جون می شستش چی؟ (خوب عزیز جون خودش گفته که من کاراش رو می کنم...)

و هزارتا اگه دیگه اومد تو ذهنم... بعد هم خیل یبی مقدمه برگشتم به عزی جون می گم: حالا برو خدا رو شکر کن که نی نی نداریم... و اون با چشایه گرد شده نگام کرد... قیافش عین علامت سوال بود....

منم حال نداشتم براش توضیح بدم... گفتم نگام نکن که حال حرف زدن ندارم... اخه کلا من آدم کم حرفیم..(شما خودتون که ملاحظه می کنین ...!!!)

 

 

پ ن: باور کنین اینها رو برا نی نی می نویسم... تا بدونه چه مامان با حالی داره.. و با من احساس غریبی نکنه... و هی نگه مامان اون مال دوره شما بود.. مامان شما قدیمی هستین...

پ ن خواهر شوهری: تا حالا دیدیه بودین یه خواهر شوهر به ابهت من... و با هیکل من... دلش برا زنداداشش تنگ بشه؟ لامصب دل نیست که.. آبرو هر چی خواهر شوهر رو برده... زنگ زدم برا زنداداشم .. میگه خوب بگو ... می گم کاری نداشتم.. دلم برات تنگ شده بود... زنگ زدم صداتو بشنوم...

پ ن عروسی: البته اونم آبرویه هر چی عروسه برده ها... هی غر می زنه که چرا نمیاین .. دلتون برا ما نمی سوزه... برا این پارسا جونم بسوزه که تا تکون می خوره هی می گه عمه دیب مهربون..

پ ن برادرانه: یه داداش هم داریم که خیلی باحاله... فقط برا ازدواجم احساساتشو بروز داد... و اون ماجرایه بارون... وگرنه تا دلش تنگ میشه زنگ می زنه...و میگه خوب چه خبر... تعطیلی مطیلی نیست این نزدیکیها.... مرخصی هات تموم شده... اوضاع کار عزیز جون چطوره...

و همه اینها ترجمه اش اینه: خوب چه خبر... دلمون براتون تنگ شد.. تعطیلی آخر هفته بیان شمال دیگه... باید خودکشی کنیم تا شما بفهمین دلمون تنگ براتون...

پ ن بی ربطانه: ما رفت وبرگشت مسافر داریم ... حضار شاکی نشین.. هیچکی هم با خودمون نمی تونیم ببریم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0