Daisypath Anniversary tickers حرفهایه پراکنده ..... بازم دلم گرفته... - سيب مهربون

حرفهایه پراکنده ..... بازم دلم گرفته...

اول نوشت:

اینها یه سری حرفهاست که تو لحظات مختلف و یا پشت هم از صبح تو ذهنم رژه میر ن.... خوب به من چه که اینهمه فکر وحرف تو کلمه وول می خوره... لابه لای کارم نوشتموشون... و به من هیچ ربطی نداره که از هزیان های یه دیوونه هم درکش دیوونه کننده تره.. اخطار می دم که می تونین نخونین... ولی خوب اگه خوندید هم ضرری نداره ها.. شاید یه نکته آموزنده یاد گرفتین... تازه نوسانات احساس و افکارمو رو می تونین توش مشاهده کنین.. اینقذه پارادوکس توش داره که نگو...

بازم دلم گرفته....

باز هجوم ناجوانمردانه غمهامو رو حس می کنم...

باز دیگه مونیتور رو نمی بینم...

باز خاطرات بد تو ذهنم مرور می شن...

باز مزاحمم... باز دلم می خواد برم خونه....

باز دلم برا عزیز جونم تنگ شده...

از صبح دلم براش تنگ بود... می گفت چرا نمی خوابی و منو نگاه می کنی؟ حواسم پرت میشه...

ولی می دونستم از اینکه نگاهم رو ازش بر نمی دارم خوشحاله....

بهش می گفتم: کاش می شد بریم خونه...

می گه: خوب می برمت خونه...

-ولی من دوست دارم تو هم باشی...

باز دلم بیشتر گرفته... رییس اومد...

من و میبینه.. مطمئنم دو دقیقه دیگه صدام می کنه...

***

دیدین گفتم... صدام کرد...

می گه چند لحظه بیان... می گه چرا نارحتین... من متاسفم که نمی تونم این کارها رو به کس دیگه ای بدم... خودتون بهتر می دونین که..

می گم بله و این نظر لطف شماست.. ناراحت نیستم...

می گه: اگه کسی چیزی گفته ، یا ناراحتتون کرده بگید به من... و باز همون نگرانی ها  و دلجویی ها..

می گم: نه اصلاً فقط کمی خسته هستم.. اونم رفع میشه.. به هر حال آخر ساله و خونه هیچکی بی کار نیست... شما تقصیری ندارین...

حالاهم طبق معمول روز های ناراحتی من... هر چند فقط یه بار زنگ می زنه... به بهانه های مختلف..

موبایلم رو می اندازم تو کیفم تا دیگه نبینمش...

دارم سعی می کنم دختر خوبی باشم...

کارامو تحویل دادم و به رییس می گم بهتر درست می کنم.. اگه بخواین..

ولی من هنوز نتونستم سر از سلیقه، دهن بین رییس در بیارم...

علی رغم انتظارم، رییس خوشحال...

کلی تعریف می کنه و تشکر...

کی قراره از شرمندگی من دربیاد خدا می دونه...

اوه حالا فهمیدم چرا این خط می اندازه رو نوشته هام.. من طبق عادت هر چند از گاهی کنترل +اس رو فشار می دم.. اصلاً حواسم نیست که دارم اینجا می نویسم...

دلم یه کیف و کفش خوشگل می خواد... و مطمئنم که نمی تونم انتخاب کنم... البته اگه وقت کردم برم بخرم..

عزیز جون اصلاً حرفمو گوش نمیده.. می گم: گلم لباس اسپزت هاتو اینقدر نپوشیدی تا دادم بیرون.. نمی خوای برا دل منهم شده بریم اون شلوار خوشگله رو برات بخرم؟ ....

می گم اگه این نقطه ها نبود و من نمی تونستم اونها رو اینطور بی کنترل هی بذارم تو وبلاگم حتماً افسردگی می گرفتم...

دیشب عزیز جون تا دلش خواست به زهره و معصومه متلک گفت... هی گفت خوبه دیگه با سیب جون من کاری ندارین دیگه نمیاین کرج... حق دارین نیان کمک سیب من... حالا کی موهاشو می خواد درست کنه... اصلا من نمیارمش پیش شما...

می دونم دلش برا اونها تنگ شده که اینطوری حرف می زنه... همیشه همینطور بوده... از طرفی می خواد من از این خمودگی در بیام...

پارسا جونم اسمم تا نصفه میگه ... من می میرم واسه عمه گفتنش... اصلا شاید اینقدر دلم برا پارسا تنگ شده که اینطور پاچه می گیرم...

امروز از اون رو زهاست که تابع سینوس اخلاقم تو مینیمم جا خوش کرده...

اینطرفها کسی آفتابی نشه ها...

از اینکه چند رو زه بی توجه به مقررات اداره با کمی ته آرایش میام سر کار.. حس مرتب بودن بهم دست میده... ولی از اینکه گاهی یکی تو چشمام نگاه می کنه خوشم نمیاد...

منحرف ها اون یکی می تونه یه همکار باشه که شدیداً هم مذهبیو از همه مهمتر اینکه خانومه...

خوب به من چه که همسرم از اینکه من صبح به خودم برسم خوشش میاد....

دیشب وقتی منتظر عزیز جون بودم سر قرار یه خانوم چادری با یه پوشش عجیب زیر پادر و یه آرایش غلیظ که نه.. عجیب.. اومد گفت می تونم ۲ دقیقه با موبایلتون تماس بگیرم... منم تو چشش نگاه کردم و گفتم نه....

بعد هم یه آقا با یه ماشین سیلو عجیبتر اومد و سوارش کرد و رفتن... خوب من که نباید برا دیر رسیدن مردم به ولگردی هاشون خودمو اذیت کنم....

گاهی از اینکه نمی تونم به آدم ها اعتماد کنی غصه می خورم...

گاهی زنی یا مردی و یا خانواده کوچکی کنار جاده نظرمو جلب می کنن... و هر بار عزیز جون میگه به خاطر ثواب  احتمالیش دوست ندارم امنیت تو رو به خطر بیندازم و سوارشون نمی کنه...

خوب تقصیر تو نیست که... حق داری خب... به تو ربطی نداره من خوشحال باشم یا ناراحت...

ولی گاهی دلم از این می گیره که چرا نمی تونی یه زن رو درک کنی... شایدم من نمی تونم یه مرد رو درک کنم... یا اینکه بد عادت شدم... شاید اونم همین دغدغه هایه منو داره.و زود از دستت ناراحت میشه.. شاید اونم... اصلاً ولش کن...

عزیز جون می گه: خوشم میاد که نمی تونی حرفی که مربوط به منم میشه رو تو دلت نگه داری...

البته من خیلی راز دارم ها.. خیلی... ولی اونی که مربوط به هر دومون میشه رو نمی تونم بهش نگم....

دیدم بهش گفتی خوب ترافیک چیکارش کنم... و من رفتم تو فکر... و دیدم چقدر فرق میکنه یه جمله رو چطور بگی... البته موقعیتت خوب نبود... عزیز جون من هم موقعیتش که خوب نباشه سرد حرف می زنه و بی روح... ولی وقتی میاد خونه اولین چیزی که میگه اینه.. عزیزم خیلی دوست داشتم باهات راحت حرف بزنم ولی نمی شد... می دونی اینقدر هم ترافیک بود که اعصابم خورد شده بود... دلمم برات تنگ شده بود... و از اینکه می دیدم نمی تونم زودتر بیام پیشت بیشتر لجم در اومد..واسه همین زود قطع کردم.. نمی خواستم تو هم ناراحت بشی...

و اگه بتونه راحت حرف بزنه.. هیچ وقت نمی گه ترافیکه، خب.. چیکارش کنم... همیشه میگه ترافیکه... و نمی دونم کی میام... تو غصه نخوری ها.. کمی استراحت کن و به هیچی هم کار نداشته باش .. سعی می کنم زود برسم و بیام پیشت... ناراحت نباشی ها.. خب...

و یا یه عالمه جملات قشنگ تو این مایه ها...

همین هاست که شاید اصلا به نظرت نیاد... ولی می دونی چقدر تو روحیه آدم و تاثیر خوب داره؟

می گم تو آدم نمی شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نمی شی؟؟؟؟؟؟

صد بار به خودت گفتی که بسه... مزاحم دیوونه... ولی باز دوباره... حقته خوب... هیچکی مقصر نیست... فقط و فقط تقصیر خودته... خود احمقت....

 ****

وسط نوشت: جهت اطلاع بگم که اینها تراوشات ذهن پریشان یه آدم خسته است از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۲:۳۰ خوب به منم ربطی نداره که اینهمه درهم برمه.. لابه لای کارم و افکارم می نوشتم...

****

الان باز دیوونه شدی.. خودت می دونی مزاحمی پس چرا مزاحمت ایجاد می کنی؟؟؟

آهان مزاحم کارش ایجاد مزاحمته نمی دونستم خب...

خدا اگه نوشتن نمی آفریدی...تکلیف من چی می شد...

البته تو مدرسه راحت بودیم ها ، اگه نوشتن وجود نداشت

خوب نه مشقی بود نه، نه چیزی..

راستی پس برا چی می رفتیم مدرسه اونوقت.. کسی می دونه؟

 

خوب ببین دختر خوب... تو که با من کار داری .. درست ..اینکه یه سره میای پشت سرم و کارت رو از همین پشت میگی درست.. ولی اینکه موقعی که داری حرف می زنی ذل یا ضل یا ظل یا زل می زنی تو صفحه مونیتور من و د رآن واحد تموم محتویات بالا و پایینش رو چک می کنی کار خیلی بدیه..کسی تا حالا اینو بهت نگفته؟

البته مامانت که بهت یاد نداده... ولی وقتی مامان شدی یادت باشه به بچه ات یاد بدی که این کار خیلی بدیه...

تازه طرف مقابل رو هم دیوونه می کنه...

باید یه روز وقت کنم این میزمو یه طور دیگه بذارم...

راستی خونمون که نه.. آشپزخونه بوی تمیزی میدی و برق می زنه... مثل وقتهایی که مامان میاد خونمون...

مامان طفلکی چقدر دوست داشت این چند روزه بیاد پیش ما... ولی خب مادرشوهرش خونشون.. و باید از اون مراقبت کنه... تازه خانه سالمندان هم شده .. چون دوستای مادر بزرگم میان بهش سر می زنن..

من هنوز که هنوزه نتونستم همه حرفهایه اونو بفهمم...

راستی عید هم خونه ماست... حالا سال تحویل چی میشه؟

من و عزیز جون کجاییم...

می خوام بهش پیشنهاد بدم که بریم کنار ساحل... من و اون همون ساحلی که باز فقط من واون بودیم...

می گم از حرفهام معلومه حالم کمی بهتر شده ها مگه نه؟؟؟

شما حس نمی کنین....

آزاده میگه برو خونشون یه سر بزن... ولی من اگه برم اونجا سکته می کنم.. اینو مطمئن هستم... حالا اصلاً نمی دونم چیکار کنم... عزیز جون هم میگه نمی خوام به این موضوع فکر کنم...

اصلا شاید همین فکره که منو سینوسی کرده...

جانم... آقا حج و زیارت... نه اشتباه گرفتین...

چه بده ها ساعت کامپیوتر بگه ساعت ۱۲:۴۵ و تو یهو گشنت بشه... بعد متوجه بشی که نه بابا ساعت ۱۱:۴۵ و تو باید یه ساعت دیگه نهار بخوری... تازه اصلا هم نهارشو دوست ندارم...

سالادم هم خونه جا گذاشتم...

سالادم هم خونه جا گذاشتم...

 

 

ته نوشت: چون می خوام یه متن قشنگ براتون بنویسم باید به این هذیان خاتمه بدم.. الان کمی بهترم.. چون فکر کنم کارم تموم شده... فایل ها رو تحویل دادم و رییس سخت مشغوله که اونها رو نهایی کنه.. امید وارم فکر افکت مفکت به سرش نزنه... که اصلاً دلم نمی خواد نگاش کنم...

 

 

 

****

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0