Daisypath Anniversary tickers بارون - سيب مهربون

بارون

امروز بارون می بارید..

گاهی هم بارون و برف...

من عاشق بارونم... مخصوصاً بارون های بهار و بارون های اول پاییز..

وبیشتر از همه عاشق اینم که تو بارون و توسکوت زیبای طبیعت زیر بارون قدم بزنم...

می دونین کجا بارون قشنگتر میشه...

منم نمی دونم.. نه سر کاری نیست... آخه اومدم بنویسم بارون قشنگه ، و قشنگتر هم می شه اگه وقتی بباره که:

داری کنار یه ساحل شنی قدم می زنی... همون موقع که پاهات درگیر موجهایه کوچیک و شنهایه خیس و موجودات ریز تو شنهان.. و تو فارغ از همه چیز تو این دنیا فقط داری از صدای امواج لذت میبری....

بعد گفتم نه ....  وقتی داری تو یه جاده از وسط یه جنگل انبوه شادمانه می دوی و از طبیعت لذت می بری و یه آواز قشنگ می خونی... آره اون موقع اگه یه نمه بارون هم بیاد جنگل خیلی قشنگتر میشه ... تازه می تونی  سرتو بگیری بالا ، دستات رو هم وا کنی و بذاری قطره هاش آزادانه بریزن تو صورتت و رو تنت...

بعد یادم اومد  که یه جای دیگه هم هست... اونم بالای کوهه... همون کوه نزدیک خونمون... همون که وقتی رو قله اش می ایستی احساس می کنی دیگه هیچ چیز بالاتر از تو نیست ... یه حس غریبی بهت دست میده... احساس سبکی.. احساس بی وزنی ... احساس خالی بودن از زمان... حالافکرشو بکن .. فکرشو بکن اگه اونجا باشی و بارون هم بیاد چه قشنگ میشه...

یا اینکه تو این رستوران های ساحلی نشسته باشی و هوا سرد باشه ... یه چای داغ دم دستت... چشمت به دریاست و نسیم خنکش می زنه تو صورتت... یه موسیقی قشنگ هم داره پخش میشه و تو دستاتو گره می کنی دور لیوان چایت تا از گرماش لذت ببری... داری به ماهیهای کوچیکی که دور ستونهای رستوران که وسط آبن ، نگاه می کنی... و یهو بارون میگیره... وای اونوقت بارون چه قشنگتر میشه....

*********

آره من بارون رو خیلی دوست دارم.. خیلی. مخصوصا اگه وقتی  داره می باره صداشو بتونی رو شیروونی خونت بشنوی... اما اینجا که خونه ها شیروونی ندارن...

باید سرتو از پنجره تا اونجا که می تونی ببری بیرون تا بتونی یه کم بارونو حس کنی..

امروز هم من داشتم به بارون نگاه می کردم که یاد اون خاطره افتادم...

همون خاطره تلخ .. همون که باعث شده بود تنها کابوس زندگیم بارون بشه..

همون که باعث شده بود که وقتی نصفه شب بارون می گرفت... یکی می اومد پیشم ... چون می دونست .. می دونست الان من تو رختخوابم دارم عین بید میلرزم... و یا شاید از ترس زهره ترک می شم... گاهی هم وقتی بارون خیلی شدید می شد.. دیگه نصفه شب هم بود مهم نبود .. چون خونه عین روز می شد... همه بیدار می شدن.. گاهی بساط چاییو خنده هم به راه بود....وگاهی هم در عین خستگی ورق...

هنوز نمی دونم چی شد که ترس از بارون از سرم اقتاد... یادم نمیاد چی شد که دیگه نترسیدم... ولی می دونم روزهایه بدی بود... خیلی بد...

***

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز تابستون من بار وبندیل وبستم به قصد سفر... هنوز یادمه بابام می گفت نکنه تا من بیام بری ترمینال... نکنه من نبینمت و بری... نمی دونم چرا... ولی خودمم هم نگران بودم... و کمی هم دلشوره داشتم... بابا اومد خودش وسایلمو برداشت.. چقدر گفت یه کم خوراکی بردار... و من هی گفتم بابا  جونم شب می رسم... تو راه هم برا خودم چیزی می خرم...

راه افتادیم بابا که هیچ وقت نگران نبود و می دونست من زود بر می گردم... چر اینقدر بی تاب بود... منو نشوند پشت راننده... صدبار گفت آقا جون تو جون دخترم.... شماره ماشین رو برداشت... به چند تا مسافر سپرد و من با تعجب نگاهش می کردم... چند بار اومد و رفت... و اینقدر موند تا من برم....

از گرگان که رد شدیم.. بارون شروع شد... چه بارونی... اینقدر باریدو بارید تا دیگه راننده و شاگردش نگران شدن...

من حرفهاشونو می شنیدم.... راننده به منکه تنها پشتت نشسته بودم گفت : دخترم صدات در نیادها .. مسافرها می ترسن... تو فقط دعا کن...

می دیدم از در ماشیم آب میاد تو... دیدم کامیونی که کنارمون بود یهو ناپدید شد...

می شنیدم صدای گریه میاد... می دیدم که راننده فقط چشم دوخته به جلو و سفت فرمون رو داره... می دیدم شاگردش در و واکرد و یکی رو که ماشینش تا نصفه تو آب بود کشید تو ماشین... شنیدم وقتی از پیچ رد شدیم صدای ریزش کوه اومد...

دیدم اگه کمی اونورتر بودیم اون سنگه بزگ لهمون می کرد.. ولی نمی دونم چرا فقط داشتم به مامان و بابا فکر می کردم... انگار زیاد نمی ترسیدم... داشتم فقط به این فکر می کردم که بابا چه حالی میشه اگه من دیگه برنگردم... به اینکه مامان با کی درد دل کنه و غصه هاشو بگه اگه من نیام خونه....

به اینکه اون کفش قشنگی که مامان دوست داشت تو پام بود و ای کاش داده بودم مال مامان باشه...

به اینکه شاید دیگه هیچ فرصتی نداشته باشم تا بهشون بگم همیشه دوستشون داشتم و دارم....

تو دلم گفتم ای خدا .. خداجون .. فقط بگم به مامانم اینها که من حالم خوبه ... بعدش دیگه مهم نیست..

نمی دونم خدا چطور صدامو رسوند به اون آقا مهربونه... همون که هی عصبانی بود و از اول که راه افتادیم.. سر بچه هاش داد می زد...

از ته ماشین اومد و گفت : خواهرم .. باباتون خیلی نگران شما بودن.. می خواین با موبایل من یه زنگ بهشون بزنین؟

من با بهت نگاش کردم... شمارمو گفتم... کلی زحمت کشید تا بگیره... به بابا گفتم ماشینمون خراب شده... شاید صبح برسم... به اونها هم بگو متظرم نباشن... بعد گفتم بابا دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده.. سعی می کنم زودی بیام... خوب... و دیگه بغضم نذاشت بیشتر حرف بزنم...

چشمک چراغ هایه یه ماشین پلیس ما رو از رفتن باز داشت... شاگرد راننده می گفت ولش کن بریم... ولی راننده ایستاد...

اما فقط ایستاد...نم یتونست از ماشین پیاده شه.. بارون زیاد بود و تو خیابون پر آّب.... از بیرون صداشون اومد که جلوتر نرید وهمینجا بایستید...

ما هم موندیم تا هوا روشن شد...

نمی دونم چقدر طول کشید... ولی وقتی هوا روشن شد... نمی تونستم اون چیزی که می بینم باور کنم...

صد متر ، فقط صد متر جلوتر از ما دیگه جاده ای نبود... یه دره عمیق بود با یه عالم آّ ب خروشان... ماشین پلیس تا نصفه تو گل فرو رفته بود...

بارون هنوز می بارید... نزدیک های ساعت 10 بند اومد و ما با ترس واحتیاط پیاده شدیم...

ا ز اونهمه ترافیک و ماشین فقط 10 تا اتوبوس.. با چند تا سواری...

کلی جسد حیوانات مرده...

داشتم به دشت پر آبی که کنار جاده بود نگاه می کردم و اینکه ای کاش بتونم به مامانم اینها بگم که من زنده ام و هنوز نفس می کشم...

****

خیلی سخته وقتی ببینی یه بچه کنارت تو تب می سوزه و نمی تونی کاری بکنی...

خیلی سخته وقتی ببینی دو تا از مسافرها .. همونهایی که تا چند لحظه پیش، از زنده بودن خودشون خوشحال بودن... جلو چشمات زیر پاشون خالی بشه و برن تا برا همیشه تو اون جنگل خروشان گم بشن...

خیلی سخته وقتی ببینی بچه ای داره از گرسنگی گریه می کنه و تو چیزی نداشته باشی بهش بدی تا بخوره..

خیلی سخته وقتی ببینی تو اون انفسا هنوز آدم کثیفی پیدا میشه که چشمش دنبال زن مردمه...

خیلی سخته وقتی ببینی اینهمه آب داره از زمین و زمان میا د رو سرت ولی تو داری از تشنگی بی حال میشی...

خیلی سخته وقتی ببینی آدم نما هایی پیدا می شن که تو اون وضعیت دنبال دزدی هستن...

***

یادمه راننده به من یه بالش کوچولو داد و یه پتو که مال خودش بود... و گفت همینجا که نشستی بخواب ... من بیدارم.. و مواظبم که کسی اذیتت نکنه... بابات منو قسم داده...

***

یه روز گذشت و ما هنوز اونجا بودیم.. اونجا که نمی دونم کجا بود... شاید یه جایی وسط جنگل گلستان...

فقط یه هلیکوپتر اومد و مریض ها رو برد...

و یکی دیگه که برامون نون و خرما آورد...

ولی من هیچی نتونستم بخورم.. هیچی... راننده برام نگه داشته بود و سهم خودشم می خواست بده به من...

یادمه وقت رسیدم خونه.. هنوز اون نون و خرما تو کیفم بود..

تا نزدیک های غروب فردا بالاخره منم تونستم همراه بقیه برم... وای از اون بالا زمین چقدر ترسناک بود.. همه جا گل بود و آب... ومردم پیاده کنار جاده مثل ما اسیر...

وقتی پیاده شدیم... یه عالمه جسد سیاه شده و باد کرده کنار جاده بود که داشتن می انداختنشون تو یه وانت...

خیلی سخته وقتی فکر کنی ممکن بود الان تو یکی از اون ها باشی...

نمی دونم چطور رسیدم خونه.... ولی می دونم بابام از غروب کنار جاده ایستاده بود... می دونم وقتی رسیدم همشون گریه می کردن...

می دونم تا 3 روز نه گریه کردم و نه حرف زدم... فقط و فقط نگاه می کردم... یادمه بابا دو روز سر کار نرفت... و به هر بهانه ای می اومد خونه

یادمه خاله هام چقدر زنگ زدن و گریه کردن ...

آخه داداشی از بس غصه داشت زنگ زده بود و کلی برا خاله گریه کرده بود و گفته بود دیدی خالجون بی آبجی شدم.. دیدی خالجون خواهر جونم برا همیشه رفت...

یادمه مامان عین کوچیکیهام بغلم می کرد و نوازشم می کرد تا بخوابم...

یادمه بعد سه روز بارون بارید... اینقدر شدید که از پنجره می اومد تو... و من پتو مو بغل کرده بودم و جیغ می کشیدم...

اره یادمه... یادمه بابا اومد و کلی دلداریم داد... همون شب بود که بغضم ترکید... وتا صبح گریه کردم...

وچقدر سبک شدم.... یادمه به مامانم گفتم که کفشهامو که خیلی دوست داری مال تو... واون اشکاش جاری شد...

 ولی نمی دونم اون کفشها چی شد...

اون مانتوم و هرچیزی که منو یاد اون روز می انداخت  چی شد... و هنوزم یادم نمیاد چطور شد که باز از بارون نمی ترسم...

****

یادمه که یه روز این خاطره رو برا عزیز جونم تعریف کردم و اون برا اولین بار پیش من گریه کرد....

بهش گفتم چرا گریه می کنی؟

ولی اون هیچ  وقت جوابمو نداد...

*****

یادمه اون سال تولدم وقتی شمعها رو  فوت کردم و گفتم که: خودمونیم ها... یه کم دیگه مونده بود که اینها رو بیارین تو قبرستون خودتون برام فوت کنین ، بابا چقدر ناراحت شد و دعوام کرد...

خوب یادمه که مادر بزرگم که هیچ وقت نگفته بود، منو چقدر دوست داره کلی گریه کرده بود برام و گفته بود بهش بگین اگه نبود دیگه خونشون صفایی نداشت...

اره شاید از همون روز بود که به قول داداشی منم شدم نوه مامان بزرگ...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0