Daisypath Anniversary tickers آخر هفته با کلی غصه... - سيب مهربون

آخر هفته با کلی غصه...

سلام

شب به خیر

تعطیلات خوش گذشت..

خرید رفته بودین؟ خونه تکونی داشتین؟ خسته نباشین...

تا دیشب که از حال من با خبر بودین که...

نمی گم دیشب خوابم نبرد.. خوابیدم خیلی هم عمیق.... اوه می گین چه ریلکس بودم نه...

ولی اصلاً اینطور نیست، من وقتی خیلی نگرانم و غصه دار.. یا اصلا چند روز نمی خوابم... یا اینکه فقط می خوابم...

دیشب هم فقط خوابیدم... ولی .. ساعت 5:30 بیدار شدم.. اول فکر کردم شنبه است.. ولی وقتی یادم اومد جمعه است غصه عالم ریخت تو دلم... خودم و به در ودیوار زدم مگه حالا می تونم بخوابم...

عزیز جون رو 7 بیدار کردم.. بهش میگم خیلی گشنمه می ری نون بگیری؟

طفلک بلند شد که بره ولی خیلی دلم براش سوخت... منصرفش کردم ...

وباز دوباره فکر و خیال.. هر 10 دقیقه یه نگاهی به موبایلم می انداختم... می دونستم دوستم زود بیدار میشه... گفتم شاید از سر بیکاری ای میل منو دیده باشه... ساعت 8:30 موبایلم زنگ زد.. تا بیام برش دارم دیدم عزیز جون می گه بدو بدو بیا دوستت.. گوشی رو برداشتم و با خوشحالی گفتم بله دیدم دوستمه.. وا رفتم.؟ چرا خوب آخه اونی نبود که من منتظرش بودم....

ساعت 10 عزیز جون میگه: دوستت زنگ نزد؟ میگم نه... میگه خوب شاید خیلی خوبه که نرفته اینترنت گردی...

خودم با این تصور قشنگ آروم می کنم... ولی یه بغض کوچولو ته گلومه...

عزی جون فقط می خواد منو سر گرم کنه...

می ریم بیرون..

شلوارش رو می دم خیاطی.. تا براش بدوزه...

کتش که سر شونه هاش کمی بزرگ بود هم میدیم تا درست کنه..

یه قالیشویی کنارشه... می رم اونجا تا بگم که بیان فرش های ما رو ببرن... ه رچند سر کار موندیم...

می رم رولان... شلواری که برا پارسا جونم خریده بودم براش کوچیک بود.. البته جاش یه شلوار دیگه خریدم و دادم بهش...

حالا اومدم شلوارش رو با یه هدیه واسه عیدش عوض کنم..

نمی شه که به سپنتا جونم که تازه کوچیکتر هم هست نصف عسل عمه عیدی بدم میشه؟

منکه نمی خوام تبعیض قائل شم میخوام؟

میرم یه دست بلوز و شلوارک خوشگل می خرم تا بتونه کمی که هوا گرم شد بپوشه و بره کنار ساحل و تا می تونه بدوئه...

آخ که چه دلم براش تنگه... اینقدر دلم براش تنگ میشه.. که اونم می فهمه. گاهی شبها لج می کنه که برا من زنگ بزنه...

معصومه میگه... می ره هی می زنه رو تلفن و میگه عمه.. عمو.. ماشین ..دد...

کی میشه عسل من خوب حرف بزنه... عزیز جون میگه بذار از آب و گل درآد میریم میاریمش پیش خودمون... اصلا همینجا بره مدرسه..

البته اگه نی نی ما دختر نباشه!!!!!!!!!

بعدش هم میام خونه...

می خوام از دلش اینهمه ناراحتیمو درآرم...

پس براش نهار ماهی درست می کنم و سبزی پلو...

کلی خوشحال میشه... بعد نهار به ساعت نگاه می کنم.. این ساعت هم حالا که باید تند تند بره نمی ره که...

کار شرکت هم آوردم خونه انجام بدم... کمی نیاز به تمرکز داره.. اصلا حوصله ندارم... مهم هم نیست فردا چی می شه...

به این فکر می کنم که حالا کو تا ما بریم تهران.. پس پاشم اساسی خونه تکونی کنم.. یه امروز هم عزیزجون می تونه کمکم که...

افتادم به جون آشپزخونه.. فکرمو متمرکز کارم می کنم... نتیجه اش اینه که بعد از مدتها کشف می کنم که چطور میشه این هود رو شرحه شرحه کرد... و کامل شست... خوب فکر کنم جز سیمهاش همه رو شستم... البته جون دادم تا بتونم سر همش کنم...

عزیزجونم یه لیوان صبح شکسته بود که مردم تا همه اون ریز ریزه هاشو جمع کنم... نشسته بودم و داشتم اروم اروم شیشه شکسته ها رو جمع می کردم که دیدم کف آشپزخونه قرمز شد.. از سوزش دستم به خودم اومدم... حواسم نبود و یه مشت شیشه تو دستم فشار داده بودم...

حالا خوبه فقط دو تا انگشتم زخمی شده بود.. ولی همینطور خون می اومد... نفس نداشتم... آخه بابا من که دیگه خون تو تنم ندارم که ... حالا مگه بند میاد... مجبور شدم عزیز جون رو  صدا کنم...

زود به دادم رسید..

حالا الان اگه اینجا باز پر غلط املایی شد تقصیر من نیست... انگشتام پانسمانه و دردناک...

البته من تا ساعت 19:30 با کمک عزیز جون همه آشپزخونه رو تمیز کردم...

البته موهایه عزیز جون رو هم کوتاه کردم...

تعجب نداره که.. من ته هنرمندم دیگه... مگه نمی دونستین؟

عزیز جون هیچ آرایشگاهی رو قبول نداره... موهاش عین درویش ها هم بلند شه می مونه تا من کوتاه کنم... به خدا راست می گم

اولین بار که بعد عروسیمون عزیز جون رفت آرایشگاه و اومد ، باید بودید و می دیدینش... طرف فکر کرده بود فرداش اول مهر و باید کله یه شاگرد هیپی چموش رو بتراشه... راست می گم به خدا... در واقع کله عزیز جون رو ماشین کرده بود و یه کاکل جهت خالی نبودن عریضه جلوی موهاش گذاشته بود...

عزیز جونم اینقدر عصبانی بودکه حد نداشت.. تازه من کلی ازش ترسیدم... یادمه بهش گفتم از دست من هم یه روز عصبانی بشی.. این شکلی می شی؟؟؟؟

چند روز که گذشت و کمی موهاش بلند شد.. بهش گفتم می خوای برات مرتبش کنم... یه خورده نگام کرد و بعد هم کلشون رو در اختیار بنده قرار داد... یه همچین خوشگل موهاشو کوتاه کردم که نگو و نپرس...

آقا این شد که هر بار می گفت بیا موهامو کوتاه کن... تازه آقا با کلاس هم شده بود... گاهی هفته ای یه بار هوس می کرد موهاشو مرتب کنه... این بود که من شدم آرایشگر دربار.. تازه از اقصی نقاط کرج هم برام مشتری می اومد... شوخی کردم.. یکی دوبار هم داداشم اومد موهاشو کوتاه کردم... ولی شاکی شده بود که تو عین موهای عزیز جونت برا من وقت نذاشتی... من گفتم چرا گذاشتم . ولی خوب نمی تونم معجزه کنم که... عزیز جونم خودش خوشگله موهاشو مرتب که می کنم خوشگلترمیشه..ولی من نمی تونم تو قیافه تو دست ببرم که.. جراح پلاستیک که نیستم...

*****

از موضوع خارج شدم ها...

داشتم می گفتم.. حالاهم تا عزیز جون آماده شه من اینها رو می نویسم...آخه داریم می ریم خونه داداشی ... هر چند خیلی خسته ام و نمی خواستم برم.. ولی یه خوبی که داره شاید با سپنتا سرگرم شدم و وقت زودتر تموم شد.. پس فعلا بای بای

****

سلام

من باز اومدم.. می دونین از دوستم خبری نیست.. ...

تا فردا که من می میرم که...

خدا کنه زود صبح بشه و دوستم باهام تماس بگیره...

عزیز جون میگه خوب اوضاع خوبه که وقت اینترنت بازی نداشته و تا حالا میل تو رو نخونده... ولی من دلم خیلی شور می زنه...

باز از خدا می خوام همه چیز خوب باشه.. خوب خوب..

***

شب خوش

 

پ ن: می دونم الان روزه و شنبه هم هست.. ولی خوب من که اینترنت ندارم براتون اینو سندش کنم... اصلا ناراحتین نخونین.. منکه از اول هم گفتم نمی خواد خاطرات روز مره منو بخونین... حالا چرا کتک می زنین..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0