Daisypath Anniversary tickers خوبه عزیز جون من یکیه... پستی برای تو - سيب مهربون

خوبه عزیز جون من یکیه... پستی برای تو

سلام

پنجشنبه شب همتون به خیر

حالتون خوبه؟

من .. خوبم..

یعنی خوب که نیستم... ولی عزیز جون دلداریم میده و حالا خیلی بهترم...

هرچند عنوانش اینه که ..خوبه عزیز جون من یکیه... ولی موضوع یه چیز دیگه است...

موضوع برمی گرده به خنگ بازی یه سیب خواب آلود... آره خواب آلود....

من امروز رفتم سر کار.. به چند دلیل...

می تونستم تو خونه کارم رو انجام بدم و بعد برم یه کافی نتی چیزی اونو به رییس میل کنم...

ولی خوب می خواستم برم چیزی بخرم...

از طرفی هم می خواستم تو خونه تنها نباشم ... و صد البته با عزیز جونم برگردم خونه...

اما اون گفت خیلی دیر میاد و من باید تنها برم..

باز پیش خودم گفتم بازم ایرادی نداره...

می رم خونه براش خونه رو آماده می کنم.... خستگیم هم رفع میشه میتونم ازش پذیرایی کنم تا خستگیهایه این چند وقتش لز تنش بیرون بره....

تو راه خوابم برد طبق معمول.... یکی از دوستام برام اس ام اس زد...

منم کلی ذوق کردم.... جوابشو دادم و سندش کردم... هیچ وقت اینقدر سریع اس ام اس هام نمی رفت ها.. همیشه یه بار بر می گشت....

ولی از شانس من سریع سند شد....

تا به خودم بیام فهمیدم چه گندی زدم....

دیگه اصلا حالم خوب نبود...... دیگه حالم خیلی بد شده بود.... همش فکر می کردم حالا چی میشه... نکنه براش بد بشه .. وای هزارتا فکر اومد توسرم.... داشتم از ناراحتی خفه میشدم...

به راننده می گم تو رو خدا کمی شیشه رو بدین پایین آقا... اکسیژن کمه... پیرمرده نگام می کنه... میگه خانومم بیرون هم دوده دیگه اکسیژن نیست....

ولی انگار فهمیده دارم خفه میشم.... شیشه رومیده پایین.. و زیر لب میگه : جوون هم جوون های قدیم....

****

عزیز جونم داره میاد... خبری از دوستم نیست... نه اس ام اسی نه زنگی... پیش خودم می گم ابله همه چیزو خراب کردی... همه چیز ... آخ که چقدر خودم لعنت کردم.... حالافقط می تونم براش دعا  کنم..فقط دعا...

عزیز جونم میاد...  فقط 30 دقیقه حالم خوب میشه... یعنی سعی می کنم خوب باشم....

رو در براش یه کاغذ چسبوندم که: دکتر جون خوش آمدی....

کلی خندید.. کلی ذوق کرد... بهش می خندم .. می بوسمش... وسایلشو از دستش می گیرم.... می گه خسته هستم...

می گم برات چی بیارم تا خستگیت رفع بشه؟

میگه هیچی اول کمی دراز بکشم... لباسشو عوض می کنه و میره کنار بخاری دراز می کشه...

صندلیش راحت نبوده و کلی کمرش درد می کنه...

کمرشو کمی می مالم .. بهتر میشه....

میگم عزیز جونم... عزیز جونم...

با خستگی میگه بله...

می گم می تونی یه لطفی برام بکنی... میگه چیکار.. میگم دوستم ... من زندگیشو فکر کنم ریختم به هم... پا میشه میشینه... به من نگاه می کنه و انگار می بینه چه غمی تو دلم نشسته...

بغلم میکنه و می گه چی شده... با هم دعواتون شد... چی شده؟

و من تا میام حرف بزنم... اشکام جاری میشه... نه می تونم حرف بزنم و نه می تونم اشکامو جمع کنم.....

میگه گلم گریه نکن مگه چی شده؟

براش همه چیز رو میگم... میگه خوب تو حرف بدی براش ننوشتی که... میگم خوب فکرشو بکن .. اگه ببینن چی میشه... وای که م چه دیوونه ام....

 میگه چیکار کنم....

می گم خوب براش زنگ می زنی؟

نگام می کنه... می گه حتما مهمون داره سرش شلوغه... شاید پشت فرمون بوده... بعدشم یادش رفته.... برات اس ام اس بزنه..... و هر احتمالی با اینکه بگه تو خوبی و فقط نتونستی برام اس ام اس بزنی...

میگه اصلا وقتی هر کی برا خودش موبایل داره نمی ره اس ام اس بقیه رو بخونه...

م یگم من که می رم می خونم... نمی خونم...

میگه خوب ازم می پرسی این کیه چیه ... می گم نه. ول یشاید فرق کنه.... وباز گریه می کنم...

به من میگه با موبایل من زنگ بزن... اولش گوشی رو بر میدارم و بعد باز گریه میکنم....

آخه عزیز جون باز فرقی نداره.... می گم براش زنگ بزن.... توروخدا.... ولی می گه هر کاری انجام می دم ولی زنگ نمی زنم خوب من چی باید به دوست تو بگم...

می گم خوب تو رو می شناسه بگی اسمتو می شناسه.. بگو خانومم نگرانتون بود... ببین حالش خوبه.. و از طرف من ازش عذر خواهی کن...

می گه اگه دیده بودمش این کار رو می کردم ولی من نمی شناسمش....

پا می شم ومیرم.. عزی زجونم نشسته و داره فکر می کنه.....

براش شام میارم... ولی نمی دونم دارم چی می خورم...

عزی جون فهمیده و برا اینکه من باز گریه نکنم هیچی نمی گه....

بهش می گم منو می بری یه کافی نت... میگه آره... می برمت تو غصه نخور...

بعد میگه می خوای پسوردت رو الان زنگ بزن به سعید بگو برات میل بزنه....

هر چی فکر می کنم نمی تونم...

تازه حالا باید برا سعید هم توضیح بدم....

می بینه حرفی نمی زنم... میگه عزیزم .. قشنگم... غصه نخور خودم می برمت... می گه اینطوری دلت راضی میشه...

می گم نه ولی میتونم میلم رو چک کنم و یا براش میل یزنم....

بهمن میگه خوب تا فردا حتما برات زنگ می زنه.... غصه نخور...

ولی به عزیز جونم میگم که اون عین من نامرد نیست....

اون برام زنگ نمی زنه... موقعیت منو درک میکنه....

*****

حالا هم عزیز جونم داره چای می خوره تا بعد منوببره کافی نت...

تا من این پست رو برات بذارم....

تا من بهت بگم که خیلی دوست دارم....

اینقدر که دلم می خواد حتی یه لحظه ناراحت باشی...

یه لحظه زندگیت به واسطه من خراب بشه...

من و عزیز جونم از ته قلب می خوام شاد باشین... می خوام خوشبخت باشین...

می خوام که بتونم باری از دوشت بر دارم نه اینکه باری باشم رو زندگیت...

و باز از خدا ملتمسانه می خوام که همه چیز خوب باشه برات ... همه چیز .....

عزیز جون می گه:  فردا باز می ریم تا میلتو چک کنی... البته اگه با دیدن این پست برات اس ام اس نزنه....

می گه توکل کن .. آروم باش همه چیز درست میشه....

********

میگم ازاین عزیز جون ها هیچکی نداره...

من مطمئنم .. چون خدا تنها یدونه عزیز جون و اونم فقط برایه من آفریده...

یه عزیز جون که منو خوب درک می کنه....

یه عزیز جون که خیلی دوستم داره... و برا هر کی من دوست دارم ارزش قائله...

بهش می گم که بهت گفتم دوست دارم و دلم برات تنگ میشه... میگه خوب اشکالی نداره....

اونم یه دوست مثل همه دوستات که دوستشون داری مگه غیر اینه... فقط یه کم عزیز تر و مهربونتر...

*****

دوست خوبم منو بخشیدی؟ برام اس ام اس میزنی؟ حالت خوبه؟ همه چی درسته؟ آخر هفتتو که به هم نزدم؟ زدم؟ میلتو چک کردی؟

با من تماس می گیری..

من باید برم عزیز جونم خیلی خسته است و خوابش میاد...

می دونی به خاطرت چقدر تو این خیابونها گشتیم تایه کافی نت پیدا کنیم؟؟؟

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0