Daisypath Anniversary tickers باز حرفهایه پراکنده - سيب مهربون

باز حرفهایه پراکنده

سلام

ظهر زیبای همه به خیر

امروز باید شارژ‌باشم...

ولی باز هی اون حس ها و خاطرات بد میاد تو ذهنم....

اصلا می دونین چیه احوالاتم شده عین تابع سینوسی... آی نوسان داره....آی نوسان داره که نگو...

حالا این وسط بد به حال اونی که تو نقطه مینیمم بخوره به تور من... آی حالشو می گیرم.. آی حالشو می گیرم... که حد نداره...

حالا بدبخت یاینه که این وسط گاهی خودم می خورم به تور خودم... منم بی حافظه خودمو که نمی شناسم که.. آخه اون لحظه خون جلو چشمامو گرفته... بعد آی خودزنی می کنم که نگو نپرس....

یکی قبل از هر چیز به من بگه من چطور به این دو تا دستم و این انگشتام بگم که بابا وبلاگ نویسی یه کار تیمیه... شما چرا هی تک روی میکنین... بابا همین تک رویهاست که باعث میشه هی آفساید شه و هی اوت بزنین دیگه.....

تماشاچیا خیلی حوصله به خرج میدن که هووووووووو نمی کنن ما رو و تازه از همه مهمتر اینکه ... به مادر و خاهرمون هم توجه نشون نمی دن.... حتی هیچکی تا حالا نگفته داور دقت کن....

هان ؟  چی ؟ ... منظورم چیه؟

بابا این انگشتامو می گم دیگه... هی ریب می زنن... این هنوز ی رو. تایپ نکرده، اون یکی، اس پیس رو میزنه... اینوزی میشه که هی اینطوری م یشه... نم یکنند...

حالا بماند که حروف رو هم بهشون توجه نمی کنند و اشتباه تایپ می کنند...

دیروز رییس می گه شما با (م )و (ی ) مشکل دارید.. منم پررووو بهش می گم نه به خدا.. من با کسی مشکل ندارم... اینها با من درگیر میشن...

و باز ریس مات و مبهوت مونده بود که ای بابا مرسی روحیه... ساعت ۱۶ نهار نخورده چه حالی داره ها...

خودمونیم ... همه از اینکه من بعد از مدت ها تنها کسی هستم که درخواست ندادم جامو عوض کنند سخت در عجبند...

حتی مدیر عامل هم پیش خودش نقشه کشیده بود که اینکه اینقدر پوستش کلفته رو بیارم .. تو واحد خودم... پریروز هم قائم مقام به این نتیجه رسیده بود...

نه اینکه فکر کنین خوبم ها نه...

یه همچین چوب خورم ملسه.. و صد البته حرف خورم...

با اینهمه زبون دراز آی بی زبونم وقتی دارن در حقم اجحاف می کنن...

نمونش همون حقوقم رو که بهتون گفتم.... یه آقایی اینجاست هر هفته می ره یه الحاقیه بذا حقوقش می گیره تازه کلی هم برا من غصه می خوره... ولی من باز چون پوستم کلفته جیک نمی زنم...

بگذریم....

دیروز رو بگم که کلی خوش گذشت.. البته تا ۱۷ جون دادم  ولی بعد کلی خوش گذشت...

رفتم پایین نهارمو گرم کنم... کلی اون آقا مهربونه دلش برام سوخت..البته وقتی خودمو تو آیینه دیدم راستش گریم گرفت... بابا داغون داغون بودم...آقا مهربون برام غذا آورد... گفت می میری دختر... بعد عمری اومدی یه روز نهار بخوری...اندازه گنجیشک...کمتر این شوهرتو دق بده...

راستی اون از کجا فهمید من شوهرمو دق میدم...

خوب وقتی ادم دوست خوب زیاد داشته باشه هر روز چاق تر از دیروز میشه دیگه...

اما من چون مهمون دار شدم موقع نهار.. اوه نه ببخشید عصرونه... دوباره کم خوردم...

*********

اصلا بذارین بگم دیروز چی شد..

رییس یه متنی رو داد بیرون باش ترجمه کردن...

من هم تایپ کردم براش و کلی درستش کردم....

دیروز داشتم کارایه آخرش رو انجام می دادم که اومد گفت اینجا بنویسین مترجم ...

من هم خندمو نگه داشتم و خیلی جدی گفتم... لازمه اسم اونی که بیرون از شرکتهو ربطی به این موضوع نداره بیاریم...

اولش چون فکر کرد جدی دارم می گم و منظورم تیکه و این حرفها نیست.... کمی مکث کرد... ولی این خنده لعنتی که نمود سرجاش .. من یهو پقی زدم زیر خنده...

وای نمی دونین رییس چه شکلی بود...

برا اینکه بیشتر از این گند نزده باشم.. بهش گفتم آقای ... خواستم بخندید تا کمی از استرستون کمتر بشه....

البته بعد اون هی خندید هی خندید...

اینقدر که به سرفه افتاد رفت تو اتاقش...

حالا منکه نمی تونم برا بقیه توضیح بدم که بابا به خدا رییس با من خیلی هم خوب نیست که...

نمی دونین این دوست عزیز جون که همکار منه چطوری نگام می کرد...

داشت پیش خودش می گفت .. ای لعنتی دست هر چی پاچه خواره از پشت بستی....

شاید فکر می کرد حالا که رییس می خنده من حقوقم بیشتر میشه....

*********

دیگه فعلا بسه...

باید به بقیه کارم برسم....

اهان سو تفاهم نشه ها... من کارامو به موقع تر از موقع تحویل میدم...

به من چه که خیلی واردم...و کارمو خوب بلدم...

تازه از بهینه سازی در وقت هم استفاده می کنم..... شما غصه منو نخورین...

اون یه ذره هم اگه کم کاری شد به من چه... هر چی پول بدن همون قدر آش می خورن...

*******

من چند روزی میشه که خوره ریاضی افتاده به جونم...

بد جوری دلم می خواد بشینم ریاضی بخونم و مسئله حل کنم...

تازه دلم برا شعر هم تنگ شده...

*********

دیگه رفتم ...  خسته نشدین هی خوندین هی خوندین؟؟؟؟

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0