Daisypath Anniversary tickers به شما هم می گن پدر مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - سيب مهربون

به شما هم می گن پدر مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداییش بابا تو دیگه کی هستی؟؟

به تو هم می گن پدر... نه خداییش...

مامانی تو که مامان نیستی؟

من یه روزی شبیه شما میشم....

 

...........................

دیشب باباجون زنگ زدی به موبایل عزیز جون ... ولی خوب من جواب دادم... کلی اولش دلم گرفت...

گفتم چرا برا من زنگ نزدی...

شما کلی نازم کردی و باز اون شوخی های همیشگی که بغض غربت رو می اندازه تو وجودم...

هی منو می بره به روزهای قشنگ با شما بودن... اون روزهایه که من نازترین دختر بابا بودم..

یادته به من می گفتی فرشته...

یادته.... بعد به مامان گفتی فرشته بزرگ.. من معترض شدم و تو گفتی که اگه فرشته بزرگ فرشته نبود که الان همتون افریت بودین.... اون از فرشته بودنش به شما کمی قرض داده...

نمی دونم اینها رو کی یاد عزیز جون من داده ... اونممی گه اگه همه نی نی کوچولو هایه دنیا ناز باشن.. تو نازترینی...

اینقدر لوسم کردی که زودرنج شدم دیگه....

مامان جون باز داره عید میاد و می دونم خیلی خوشحال م یشدی اگه پیشت بودم و کمکت می کردم....

می دونم اگه کمکت می کردم باز تو یاد گذشته می افتادی و خلاصه یه جوری می اومدی به من می گفتی دختر نازم هنوز هم تو دلت از من ناراحتی و من بغض م یکردم و می گفتم اگه خیلی سوال کنی می گم آره....

ای کاش همه ناراحتی ها ... اندازه همون لنگه کفش شب عید بودن.... ای کاش همه سوئ تفاهمات زندگی مثل اون سوئ تفاهم ساعت روز اول عید بودن...

همون که ما فکرمی کردیم تو رو خیلی می خندونیم تو اولین رو ز عید... ولی..........

همون عیدی که من حتی نموندم تا ۱۳ بشه و رفتم دانشگاه... همون ترم بود که شاگرد اول شدم.... و تو گفتی چه سوئ تفاهم با برکتی.. یکی از بچه ها تنبلی رو گکذاشت کنار و درس خوند...

ولی دیشب من به این نتیجه ای که خیلی وقته رسیدم کاملا ایمان آوردم که شما اصلا ادم نیستین....

شما تا حالا اون روتون رو کامل به من نشون نداده بودین.....

و من پیش خودم گفتم یعنی من یه روز مثل شما میشم...

شما کاری کردین که عزیزجونم بره تو فکر... می دیدم که تو چشماش یه حلقه اشکه...

تازه بهانه گیریهاش هم برام آشناست...

معترضانه به من میگه چرا به همه گفتی من امتحان دارم...

منکه چیزی نخوندم... منکه آماده نیستم و ....

اره باباجونم...

من همیشه به تو مامان افتخار می کردم....

ولی دیشب ....

دیشب به این نتیجه رسیدم که شما رو خدا اشتباهی فرشتاده رو زمین...

شما دو تا فرشته این...

اره فرشته....

همونی که همیشه به همه ما می گفتین...

شما هر دوتون فرشته این...

مامان که به پسرها هم می گفت فرشته....

دیشب کلی تو دلم ذوق کردم...

آخه باباجون حالا درسته من مهندس نشدم و لی خوب به من هم می گفتی دیروزت مبارک...

می دونی چقدر عزیز جون خوشحال شد... می دونی وقتی بهش می گی پسرم از راه دور می بوسمت چقدر خوشحال میشه...

می دونی وقتی می بینه اون براتون مهمتر از منه چقدر اعتماد به نفس می گیره...

تازه مامان خوبم وقتی دید اصلا با من کاری نداری و می خوای فقطو فقط با اون حرف بزنی و به اون روزش رو تبریک بگی کلی شگفت زده شده بود...

وای که شما دوتا فرشته همیشه منو با کارهاتون غافلگیر می کنین...

خوب بابا جون برا توهم یه نی نی میاریم...

از خدا بخواه سالم باشه و اگه دوست داشت دختر... تا تو باز خوشحال تر از همیشه بشی...

 

نمی دونی کلی ذوق کردم که حاضر شدی از حقت بگذری و گفتی تو دست بکار شو من مامان رو می فرستم پیشت و خودم گاهی بهش سر می زنم...

این یعنی ته ته فداکاری...

من بعید می دونم خوابت ببره اگه مامان پیشت نباشه...

خیلی باهاتون حرف دارم...ولی حیف که شما هیچ وقت نمی تونین وبلاگ منو بخونین....

من به شما افتخار می کنم و دوستتون دارم...

هم من هم عزیز جون..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0