Daisypath Anniversary tickers من دختر خوبی شدم... - سيب مهربون

من دختر خوبی شدم...

سلام

صبح به خیر

من هنوز کارم رو شروع نکردم...

چرا؟

چون خلقم تنگ میشه..

تازه دیروز کلی هم کار کردم و الان جلوتراز برنامه زمانبندی هستم...

دیروز که نه دیشب عزیز جونم اومد دنبالم...

تا برم تو ماشین... اندازه ۵۰ متر می خواستم راه برم ها.... جونم دراومد... نا نداشتم...

عزیز جونم خیلی ترسیده بود... رفتیم برام قرص خرید وکلی خوراکی... انگار من بشکه هستم.. البته از نظر ظاهر هستم ولی باور کنین اینقدر هم پرخور نیستم که...

من فقط تونستم کمی شیرکاکائو و دو تا قرص بخورم.. همین... عزیز جونم گفت که کمی بخواب رسیدیم بیدارت کنم...

نمی دونم چطوری رانندگی می کرد.. همش حواسش به من بود و هی منو نگاه می کرد..

آخه حق داشت بترسه... رنگ تو صورت نداشتم... اینقدر بی جون بودم که نتونسته بودم در ماشین رو باز کنم یا کمر بندم رو بکشم تا ببندم....

بمیرم برا عسلم.. کلی غصه خورد.... تازه من دیوونه یه سوال ازش پرسیدم... دیدم اشک تو چشمام جمع شد... و سعی کرد با حالت شوخی بگه : البته سوال به جایی بود و باید ما درباره این  نکته بحث کنیم.... منم دوبراه شروع کردم به چرت و پرت گفتم تا یادش بره ازش چی پرسیدم...

چشمامو بسته بودم داشت خوابم می برد که موبایل گلم زنگ زد... دیدم جواب نمی ده... بهش می گم چرا جواب نمی دی..می گه ولش کن کار مفت می خواد... تو که دیگه دوست نداری من برا کسی مفت کار کنم...

منم گفتم خوب نه اینکه پرسیدن نداره... دور از جونت کم ازمون بیگاری کشیدن...

نگاه کردم دیدم اوه .. جناب آقای بی ایکیوست که...

نمی دونم چرا مردم اینقدر ایکیوشون پایینه...

طرف اینقدر می دونه که عزیز جونم کلی حالیشه...و میاد دنبالش.. نمی دونم چرا فکر می کنه که ایکیو نداره؟

می خواد یه قرارداد چند میلیاردی ببنده... عزیز جونم تو پرزندته هاش براش فایلها و مطالب رو آماده کنه .... تازه مشاوره هم مفت بهشون بده... بعد حتما قول بده که با خانومت یه باری بیاین بریم فرحزاد...

تا خود کرج اگه گذاشت من بخوابم... مرتیکه کچل... (اوه البته این آقا تاس تشریف دارن... شانس من و هادی همینه... هم خودمون کچلیم هم دوستامون...)

عزیز جون دیگه پسر خوب شده میگه تا قرارداد نبنده یه دونه کاغذ هم بهش نمی دم.. تا همینجایه قراردادشم برا اینکه نکنه نتونه قرارداد رو بگیره مفتی کمکش کردم...

.....

رسیدیم کرج... عزیز جونمم منو برد تا یه شام مقوی بخورم... اونم نتونستم... بعدشم که رفتیم خونه... کنار بخاری که دراز کشیدم بیهوش شدم... تا ساعت ۱۲ که عزی جونم برام اب و قرص آورد... تازه چایی هم برام ریخت ... نیم ساعت پیشش بودم.. یعنی پشم موند تا خوابم برد...

بعد ساعت نمی دونم چند با مهربونی بیدارم کرده می گه ... سیب جونم فردا اگه نبرمت سر کار ناراحت نمی شی.. منم با تعجب می گم چرا؟... میگه آخه باید بیدار بمونم کلی هم کار دارم فردا دیر می رم سر کار... گفتم باشه.... ولی هنوز رو سرم شاخ دارم...

صبح هم باز دو دقیقه دیر رسیدم وکلی تاخیر خوردم...

سوار تاکسی شدم که خطی بود...

دختر خوبی هم بودم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0