Daisypath Anniversary tickers دوست خوبم منو ببخش.... - سيب مهربون

دوست خوبم منو ببخش....

سلام

صبح به خیر

حالم احتمالا خوبه که حالا دارم اینهارو می نویسم

شما خوبین...

نمی دونم از کجا شروع کنم که طولانی نشه یا گیج نشین.. از اول صبح بگم... نه براتون گفته بودم از وقتی که رسیدم شرکت می گم... خوب الان هیچی یادم نمی یاد... یه روز بود مثل تمام روزهایه خدا... فقط تو این روز خدا عزیز جون از شر من کمی راحت بود..در عوض یه نفر دیگه جور عزیز جون روکشید... هنوز نمی دونم چرا من اینقدر مردم آزارم... البته مامان میگه ماه صفر خیلی سنگینه.. یعنی جوش سنگینه ... نیست ما هم صبح تا شب دلخوش و کوکیم... برا همین هر روز خدا شاد شادم مثل دیروز.. خلاصه اینکه اولش آدم بودم که.. بعد یهو دوباره فکرها و توهمات و به قول عزیز جون سناریو پردازی هام شروع شد.. و دوباره زدیم تو خط خودزنی بعد که از خودم خلاص شدم با حرفهام و قهر کردن هام یکی دیگه رو چزوندم... بعد هم که اون بالاخره آدمه دیگه ناراحت شد.. من به غلط کردن افتادم اما چه فایده... غصه دار شده بود...

آره جونم این شده کار من صبح تا شب... به قول معروف اول گزنه می زنیم بعد پلهم*....

از حال جسمیم نپرسین که دیگه هیچی برام انرژی نمونده...

بدبختی اینه که نمی تونم غش کنم... والا مردم خندشون می گیره.. با این هیکل ستبر بگی من ضعیفم...

من یکی دو روزه دیر می رم خونه و رییس هم کلی کیفور میشه...

اولا سیاهی لشکر معاونت، درصدش میره بالا ..ثانیاً کارهاش زمین نمی مونه...

دیروز ساعت 7 از شرکت زدم بیرون... سه تا قرص هم انداخته بودم بالا... خیابون ها به طرز عجیبی خیلی خلوت تر از همیشه بودن... زود رسیدم ایستگاه کرج... و ماجرایه اصلی از اینجا شروع میشه...

یکی از دوستام زنگ زده بود و داشتم باهاش خوش و بش می کردم.. دیدم ماشین زیاد واستاده ولی همشون صندلی جلوشون پر بود که هیچ پشت هم یک یا دو آقای متشخص لمیده بودن...

***********

اصلا می دونین چیه همه اش تقصیر این آقایونه متشخصه... راست می گم... نصف تاخیر هایه منم تقصیر اونهاست....

چرا؟

این دیگه پرسیدن نداره...

بلانسبت شما برادر عزیز وبلاگ خون که دارین این خزعبلات رو می خونید... باید بگم که اکثر این آقایون خیلی بیشعورن.. آره بیشعورن... اگه یه کم بلد بودن چطور تو ماشین بشینن من و امثالهم مجبور نبودیم اینقدر وایستیم تا یه ماشین بیاد که ما بتونیم بریم جلو بشینیم... و از گزند آغوش مهربان عالیجنابان در امان باشیم... البته صرف نظر از تماسهای دلنشین دست های مهربان بعضی از رانندگان محترم هنگام عوض کردن دنده...

من موندم که چطور میشه من که کنار عزیز جون می شینم آرزو به دلم می مونه یه بار دستش بخوره به من (البته شوخی کردم) ولی این آقایون برا دنده عوض کردن جا کم میارن...

اینکه چیزی نیست گاهی هم که ماشین نمیبریم و عزیز جون گل می کنه با من بیاد، من و اون هرچی هم مهربون میشینم باز سطح تماسمون از وقتی که یه آقای متشخص پیشم میشینه کمتره...

می گم مگه این صندلی هایه ماشینها (البته از یک مدل)  سایزشون خیلی با هم فرق می کنه...

چطور میشه که شنبه صبح منو دوتا خانوم که، قربونشون برم از من هیکلی تربودن،  تو ماشین نشسته بودیم و فقط سر پیچ یکی دوبار من خوردم به کناریم... ولی با همین ماشین دو روز پیش من له شدم و کلی چسبیدم به شیشه تا آقای محترمی که سن پدر بنده رو داشتن کمتر احساساتی بشن...

اگه یه آقا تو ماشین کمی اون لنگاشو جمع کنه می میره...

بمیرم برا عزیز جونم که همیشه میگه وقتی می بینم باید کنار یه خانوم بشینم کلی غصه می خورم اگه یه بار سر پیچی چیزی به اون بخورم... و می دونه اولین نفری که نفرینش می کنه منم...

********************

داشتم می گفتم... منم موندم دیدم یه ماشین اومد که صندلی جلو خالی بود و سریع مسیرش رو گفت و منم پریدم جلو نشستم.... خیابون شلوغ بود و گفتم میره پایین تر پارک می کنه تا مسافر سوار کنه ولی اون اینکار رو نکرد... ایستگاه بعدی هم همینطور و ایستگاه بعدی هم.... بوی ادکلنش تو فضا پیچیده بود... انگار ریشش رو هم تازه زده باشه... شسته و رفته... مثل یه آدم ربایه متشخص...

منم منگ قرص هایه مسکن بودم... گفتم میره جلوتر مسافر سوار می کنه ولی اون انگار نه انگار...

حالا هی با نوارهایه جوادش ور میره... نه به اون تیپ نه به اون آهنگ های مکش مارایی که گذاشته بود.. به دوستم گفتم قطع کنه... آخه داشتم خفه می شدم.. صدام در نمی اومد.. هر چی شماره عزیز جون رو می گیرم مگه میگیره... برا دوستم اس ام اس زدم... راستشو بگم دلم می خواست حداقل یکی از آخرین لحظات زندگیم خبر داشته باشه...

مهم نبود که اون منو می کشه... مهم این بود که فقط کار خلافی ازش سر بزنه.. به عزیز جونم گفتم که اگه روزی دست کسی دیگه ای به من رسید مطمئن باش خودم رو می کشم... البته اگه بتونم، طرف رو قبل از خودم می کشم... ولی تمر کز کردم و تمام نیرومو جمع کردم و دیدم که در نهایت بتونم یه موچه رو له کنم... واسه همین بیشتر ترسیدم.. یاد تمرین هایی افتادم که عزیز جونم به من داده بود... آخه وقتی دیدمن اینقدر جدیم تو کشتن خودم، به من روش مبارزه یاد داده بود..(نه اینکه فکر کنین رزمی کاره ها نه .. خوب نمی تونم بگم چی یاد داده بود) خندتون نگیره... یه روز که با هم تمرین کردیم به من گفت خیالم راحته گلم... تو می تونی از پسش بربیای... ولی عزیز جون نمی دونی مگه؟  من که چاقوم همراهم نبود... تازه نیرویی نداشتم... باز تمرکز کردم دیدم نهایتش یه سیلی.... وای که داشتم خفه می شدم.. دوستم برام اس ام اس می زد... یه جوری می خواستم ازش عکس بگیرم نشد...

حالا خیلی هم خونسرد نشستم... دوستم گفت آزادی پیاده شم... و از قضا این رانندهه از سمت آزادی رفت... لال شده بودم... از آزادی که گذشتیم.. پاهام بی حس شده بودن و دستام می لرزیدن... چشامم به زور باز نگه داشته بودم... آخه سه تامسکن شوخی نیست که... رانندهه شروع کرد به صحبت.. فکر کنم از اینکه دید من مسیر رو میشناسم حالش گرفته شد... کلی انرژیم صرف شد برا اینکه سعی کنم صدام نلرزه... خلاصه اینکه با کلی سلام و صلوات رسیدم کرج... وسط های راه دلم آروم شده بود و حس می کردم همه این آرامشم رو مدیون دوست خوبمم که داره برام دعا می خونه...

به جای امن که رسیدیم... تو دلم کلی به خودم فحش دادم...

چرا؟

چون دوباره دوست جونم رو غصه دار کرده بودم...

مرتیکه انگار مرض داشت از یه مسیر دیگه رفت تو کرج... حالا خوبه من... هر چی تهران رو بلد نیستم کرج رو خوب بلدم... کرج شناس بزرگی هستم... نمی گم اسم خیابون ها رو حفظم نه.. ولی مسیرها رو حفظم...

فقط ترسم از این بود که طرف در یه حرکت نامردانه نپیچه تو جاده چالوس که فاتحه من و خودشو باید می خوند...

چرا؟

خوب اون دیگه خرجش یه گرفتن فرمون بود... من و اون با هم می مردیم...

برا همین دیگه نمی ترسیدم.. نهایتش این بود که می مردم...

داشتم آخرین اس ام اسم رو برا گلم می زدم که بدونه من چقدر دوستش دارم... مرده نظرش عوض شد ..

چرا؟ چون من بهش گفتم که از فلانجا نرو شلوغه از اینور بهتره...

حالش گرفته شده بود... دید کرجم خوب بلدم... گفت شما مگه این مسیرو بلدین ... گفتم همیشه با ماشین خودم از این طرف میام.. فلان پل خلوت  تره.... وا رفته بود...

رسیدم به مقصد...

نمی دونستم برا دوستم زنگ بزنم یا نه... زنگ زدم دیدم جواب نمی ده...

برا عزیز جونم زنگ زدم... اونم خوب بود...

در خونه رو که باز کردم..زدم زیر گریه... وای که هیج جا خونه آدم نمی شه...

حالا من زنده ام ..کسی رو هم نکشتم...جز...

******************************

باید برم پیش گلم... خیلی خسته است.. خوب نیست بیش از منتظر من باشه..

 

 

پ ن: اینها رو دیشب نوشتم... شما اول صبح مگه انرژی دارین که من داشته باشم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0