Daisypath Anniversary tickers ماجراهایه آخر هفته سیب مهربون - سيب مهربون

ماجراهایه آخر هفته سیب مهربون

ماجراهایه آخر هفته سیب مهربون
از چهارشنبه غروب بگم که من تا بوق سگ اداره بودم. آره مثلاًمن می خواستم چهارشنبه برم مرخصی. زهی خیال باطل ... اصلاً این رئیس من اینطوریه. من از اول هفته وقت اضافه زیاد داشتم ولی همیشه ساعت 16 میاد می گه سیب مهربون شما که برا رفتن عجله ندارید منم فقط نگاش می کنم و اون میگه یه کار فورس پیش اومده البته بعدموقع رفتن آژانس بگیرید... جون خودش.. می تونه تو این وانفسایه آخر سال فاکتورهایه خودش رو نقد کنه... از اول می تونستم حدس بزنم که باید کلی آخر هفته حالم گرفته شه... ساعت 7:40 کارم تموم شد... تازه آخرش که فایل تحویلش دادم نشستم یه نگاهی به مطالبش انداختم دیدم کار دانشگاهش بوده و کار اداره نبوده و کلی بیشتر عصبانی شدم...
عزیز جونم ساعت 20:20 اومد دنبالم و رفتم... آقا خارجیه هنوز بود..برا اینکه واسه من غصه نخوره که انگلیسی بلد نیستم(چون فقط من باهاش فارسی حرف می زنم) یه گودبای هم به اون گفتم که کلی هیجان زده شده بود...
شام جاتون خالی رفتیم بیرون و لی از بس خسته بودم که زیاد چیزی نخوردم و عزیز جون خیلی حق به جانب گفت که بهت که گفتم بریم کلپچ (کله پاچه) بزنیم.... (آخه نیست که من لاغرم ساعت 21 برم کله پاچه بخورم بعد هم بکپم بعدهمه همه چربی هایه گوسفند جون بره تو جونم ... )
خونه که رسیدم حتی یادم نمیاد لباسم رو کی عوض کردم ... برا اولین بار خیلی عمیق جایی غیر از تختم خوابم برده بود... عزیز جون بیدارم کرد برم تو جام که احساس کردم که اینقدرتشنمه که اگه تا چند لحظه دیگه آّب هم نرسه هلاک میشم... طبق آمار 3 لیوان آب خوردم ... و یه لیوان چای بعد هم تا صبح تکون نخوردم...
صبح هم کله سحر رفتیم بازار به همراه زنداداش... برا عزیز جونم یه ادکلن خریدم که شاید عید بهش ندم...چون می خوام ساعت براش بخرم... برا خودم هم یه شلوار... برا سپنتا هم یه بلوز شلوار خوشگل واسه عیدیش... البته لازمه که بدونین من اصلا قصد خرید نداشتم...تازه یه مشکلی هم داشتم که نمی تونستم حواسم رو جمع خرید کنم اما نمی دونم چرا یهو 65 هزار تومان از پولام ناپدید شد... تازه عزیز جون گلم هم زنگ زد گفت بیان میرداماد من منتظرتون هستم...
فقط باید قیافه عزیز جونم رو می دیدین ، باورش نمی شد من خرید نکردم.. ادکلن رو که بهش نگفتم ولی اگه هم اون رو می دونست چیزی از تعجبش کم نمی کرد... می گفت از صبح منتظره که من زنگ بزنم و بگم پولم کمه برام بفرست... فکرنکنم حالاهم باور کرده باشه...
وقتی رسیدیم اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم تا تو خونه برسم ... عزیز جون رفت شیشه ماشین رو درست کنه. بهش زنگ زدم گفتم چه بلایی سرم اومده.. و گفتم که اگه می تونه خودش خرید میوه و.. رو انجام بده... باورم نمی شد اینقدر خوب خرید کنه .. البته فکر کنم خودشم باور نمی کرد چون چند بار ازم پرسید نظرت راجع به خریدم چیه؟؟؟
هر چی خواستم استراحت کنم دلم نیومد اونو تنها بذارم مثل کردها یه شال بستم دور سرم و بلند شدم و غذا درست کردم و.... تا ساعت 21 دوشم گرفتم ... داداش اینها هم اومده بودن و ... اونهاکه رفتن نمی دونم چرا بی خوابی زد به سرم تا 2:30 بیدار بودم البته پسرعموم و دختر عموهایه عزیز جون از دست اس ام اس هایه من در امون نبودن...
آخه دختر عمویه عزیز جون دیشب خونه مامانم اینها بود و من بعید می دونستم که زودتر از 2 بخوابن... بعد هم در کمال نامردی صدایه موبایلم رو کم کردم و خوابیدم...
صبح دیدم که از ساعت 4 نامردها همه برام اس ام اس زدن تا منو بی خواب کنند ولی من از لجشون ساعت 10:30 براشون پیام فرستادم که: صبح زیبایه همتون به خیر...
بعد از مدت ها برا عزیز جونم صبحونه درست کردم... چون همیشه اون زحمتش رو می کشید... بعد هم رفتم با کلی مهربونی بیدارش کردم... ولی اصلا بچه ام ظرفیت نداره که .. اینقدر لوس کرد خودشو که نگو و نپرس... ادای منو در میاره... هی میگه 2 دقیقه دیگه بخوابم...
آخرش هم با کتک بیدارش کردم و یادآوری کردم که کلی کار و درس داره...
حالا هم با جانی پر از درد و آلامی تموم نشدنی نشستم دارم وبلاگ می نویسم...
راستی من شب دیدم خیلی بیکارم احساس نقاش بودن بهم دست داد... قرص هایه مسکن هم کمی اثرشون رو گذاشته بودن... نشستم جاهایی رو که لک شده رنگ کردم... عزیز جون هی گفت بابا خرابش می کنی و.. ولی خداییش صبح باید شاهکار منو می دیدن ... خیلی دیوارها تمیز شده بودن..
البته شاهکارم باعث شد من با درد شدید ساعت 4 صبح از خواب بیدار شم...
عزیز جونم برام نبات داغ درست کرد ... بهتر شدم...
بعد تازه که کمی بهتر شدم ازش پرسیدم تو کی بیدار شدی؟
گفت، من اصلا نخوابیدم داشتم مثل بچه خوبها درس می خوندم...

پ ن: به این عزیز جونم میگم آخه تو که در روز 5 دقیقه هم ورزش نمی کنی.. و اینطوری هم چپیدی تو تلویزیون و داری فوتبال و هرچی تفسیر فوتباله می بینی... موقع امتحانت یکی از این فوتبالیست ها میاد به دادت برسه و کمکت کنه؟



نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0