Daisypath Anniversary tickers ببخشيد که همه پست هام غمگين هستن.... - سيب مهربون

ببخشيد که همه پست هام غمگين هستن....

سلام صبح به خیر

بد نیستم مرسی....

هان.. کسی حالم رو نپرسید؟

خوب ببخشید که گفتم بد نیستم... یه لحظه فکر کردم الان تعداد بیشماری منتظر هستند ببینن حال من چطوره...

دیروز با عزیز جون رفتم خونه و چه خوب که با اون رفتم... تو ماشین فضا کاملاً عشقولانه بود...

تازه من کلی گزارش روزانه داشتم که باید به عرض عزیز جون می رسوندم...

تازه باز دیروز لبخند رضایت و غرور رو رو لبهایه عزی جون نقش بست...

آخه من کلی اطلاعات لازم در مورد یه سری مسائل خود اندوخته به عزیز جون دادم که کلی باعث مسرت ایشان شد...

در زمینه چاپ عکس و اصلاح اون و .........

همه چیز خوب بود و عالی....

از بعد شام و چای خودم رو سرگرم کارهایه خودم کردم تا مزاحم عزیز جون نباشم....

حتی از اینکه داشت یواشکی نود می دید و درس نمی خوند و بعد یواشکیش تبدیل شد به صدای بلند تلویزیون هم شکایت نکردم....

از اینکه دنبال یه کتاب برا یکی از دوستام می گشتم و چون کمرم درد می کرد نمی تونستم برم زیر میز و اون هم طبق معمول حواسش پرت نود بود و با حواس پرتی اونجایی که مطمئن بودم و نگاه نکر و خلاصه بعد از ۱ ساعت کتاب مورد نظر رو برام اورد هم شکایت نکردم... و بهش خندیدم...

از اینکه هی پسته می خورد و دندونش هم درد می کرد و از ترس آمپول نمی ره دندونپزشکی هم شکایت نکردم و فقط ازش قول گرفتم که بره.. وگرنه منم دیگه نمی رم دکتر تا خوب شم و اگه نرم دکتر هم از مریضی می میرم و هم اینکه اون دیگه باید خواب پدر شدن رو ببینه...

از اینکه در اثر وارونه شدن روی تخت، جهت پیدا کردن کتاب مذکور مغزم اومد تو دماغم و سرم گیج رفت و... هم شکایت نکردم...

از اینکه اینقدر عجله داشتی تا به بحث شیرین نود برسی و الکی به من می گفت دو مطلب دیگه در مورد سری هاست بخونم میام پیشت هم شکایتی نکردم....

از اینکه یادم اومد کتابی رو که بهت هدیه داده بودم و تو دادی به دوستت بدون اینکه اونو بخونی و هی داری اشتباهاتی که با خوندن اون کتاب می تونستی انجام ندیرو  هی تکرارشون می کنی ...باز شکایت نکردم...دیگه غر نزدم که چرا کتاب رو ازش نگرفتی... چون اگه برات مهم بود اینکار رو می کردی..........

حتی اون موقع که نامه های اولینم رو که برات نوشته بودم و داشتم اولیشو برات می خوندم و تو هی دستپاچه بودی که بری هم ناراحت نشدم و شکایت هم نکردم....

حتی تا ساعت ۱ صبح هی خودم رو سرگرم کردم که بیای و نیومدی هم صدام درنیومد و شکایت نکردم....

ولی باز به من قول دادی و یادت رفت...

باز ............

باز موقعیت منو درک نکردی...

باز یادت رفت ناراحتی من از چیه و گفتی که اینقدر غرق درس خوندن بودی که نفهمیدی کی ساعت ۲:۳۰ شد...

باز متوجه نشدی من دارم چی می گم....

باز حرف خودت رو تکرار کردی...

باز فکر کردی که من ناراحت اینم که نمی تونم با تو بیام تهران...

و باز .......

اره عزیزم باز یه روز غصه دار دیگه برام ساختی...

یه روزی که می تونست قشنگتر از اونی باشه که بتونی تصور کنی....

باز یه روزی برام ساختی که من یه غصه بزرگ دیگه به غصه هام تو این روز اضافه شد...

و من باز موبایلم رو نیاوردم تا تو هی الکی اس ام اس هایه عاشقانه برام نفرستی و من هم هی به این تلاشت لبخند تلخ نزنم...

حالا این همه نوشتم و دلم رو خالی کردم.... ولی شاید بعد از این دوره سخت برایه من، بدترین روز اون روزی باشه که ببینم خدای نکرده تو قبول نشدی....

نه اینکه از قبول نشدنت ناراحت می شم نه........ یعنی ناراحت می شم..... ولی به چند دلیل ...

اول اینکه دلم برا سختی هایی که کشیدی می سوزه.....

دلم برا سختی هایی که کشیدم می سوزه....

دلم می سوزه که باید دوباره این مراحل رو طی کنی.....

دلم می سوزه که باید این روز ها رو باز تحمل کنم....

و از همه بیشتر دلم برا این می سوزه که یه روز یه حرفی زدی که با نزدیک شدن به امتحانات ، هی تو مغزم حرفت میاد و میره....

شاید بگی یادت نمیاد..

شاید بگی منظوری نداشتی....

ولی گفتی.... و ای کاش هیچ وقت نمی گفتی....

گفتی که به خاطر من چند مدت بیشتر از حد طول کشید تا بری و از پایان نامه فوقت دفاع کنی...

گفتی به خاطر من و به خاطر دل نگرانیهات برایه من بود که بعد اون دوساله که نتونستی دکترا قبول بشی و من شکستم....

اینقدر اروم و بی صدا شکستم که حتی صدایه شکستنم رو نشنیدی...

حتی متوجه نشدی چی شد که من که داشتم شبانه روز برایه فوق می خوندم یه دفعه درسم رو گذاشتم کنار.............

هیچ با خودت فکر کردی چرا منی که دوست داشتم خانوم خونت باشم تصمیم گرفتم پا به پای تو بیام بیرون هم کار کنم و تا ساعت ۱۰شب باهات تو شرکت بمونم و بعد که اومدیم خونه برات شام درست کنم و اخر هفته ها فقط بمونم به کارهایه عقب موندم برسم.....

شاید فقط برا این بود که تو مجبور نباشی به خاطر من زودتر بیای خونه..

با این بود که خودم هم بیرون باشم و بهت غر نزنم که چرا منو تنها می ذاری...

به خاطر این بودکه ....

اینقدر اروم داغون شدم که از هر چی کنکور حالم به هم می خورد............

*******************************************

حالا عزیزم اشکالی نداره و می دونی که تا شب دوباره حالم خوب می شه....

یعنی به ظاهر خوب می شم و تو دوباره می تونی این سیکل رو دنبال کنی....

ولی از صمیم قلب امیدوارم که قبول بشی تا دوباره غصه اون حرفت رو دلم سنگینی نکنه...

تا دوباره یادم نیفته که من مانع پیشرفتت شدم...

تا دوباره یادم نیفته که روزگار ی داشتم برات دنبال یه نفر می گشتم که مطمئن باشم می تونه ازت خوب مراقبت کنه و باهات بدرفتاری نمی کنه و در ضمن مهندسباشه  و بتونه تو کارهات کمکت کنه و حداقلپایان نامتو و یا کارهایه عقب موندت رو برات انجام بده و....

یادته یه روز بهت گفتم اگه همچین کسی دیدی خبرم کن............

چه روزهایه بدی بود.....

عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم.... و امیدوارم علی رغم همه این ناراحتی ها و حرفها ببینم  که موفق شدی ..... و این زحمت هات بیهوده هدر نرفته 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0