Daisypath Anniversary tickers من مامان قوی ای هستم!!! - سيب مهربون

من مامان قوی ای هستم!!!

عزیز جون این برا تو می نویسم که الان خیلی دلم بیشت از همیشه برات تنگ شده....

زنگ زدی گفتی تا ۱۹ جلسه داری...

ولی من دوست ندارم تنها برم خونه....

یه پست نوشته بودم که خیلی دلگیر بود پاکش کردم....

نمی خوام یه روزی نی نی ما ببینه که چه مادر دل نازکی داره...

دوست دارم بتونه راحت به من تکیه کنه....

دوست دارم مادر خوبی براش باشم...

عزیز جون من الان یه دوست رو شاید از دست دادم........

نمی گم تقصیر من بود یا نه...

نمی دونم چی شد.............

ولی منظورش رو نفهمیدم.......

اون هم تو موقعی که با یه تلنگر می شکستم...

خودت که می دونی عزیزم........

من ....

من......

ولش کن باید سعی کنم قوی باشم...

آخهئ می دونی چیه....

از صبح تا شب تموم غصه هام و نگرانی هام دارن جلو چشمام رژه می رن....

از صبح تا شب دارم به عیدی که نمی دونم باز چه غصه ای می خواد به غصه هام اضافه کن فکر می کنم...

از صبح تا شب به اینهمه حق خوری هایه که در حق تو کردن فکر می کنم....

از طرفی دیگه تو هم نمی تونی به درد دل هام گوش کنی چون دلم می سوزه برات که بخوام یه غصه به غصه هات اضافه کنم...

از صبح تا شب به این فکر می کنم که اگه به جایه رشته خودم و بی توجه به همه چیز کامپیوتر رو انتخاب می کردم یا صنایع شاید الان می تونستم بیشتر از همیشه بهت کمک کنم...

الان حتی حال ندارم یه کم مسئله هاتو برات حل کنم...

نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی اون شب بهت یه روش جدید و کوتاه یاد دادم تا بتونی مثلثات رو راحتتر حل کنی و تو کلی احساس غرور کردی...

عزیزم دلم گرفته ... نذار من امروز تنها برم که اونوقت کسی نیست تو این مسیر طولانی با حرفهاش منو از فکر بیاره بیرون و ممکنه که مردم اشکامو ببینن...

خودت گفتی دوست داری اگه یه روزی هم گریم گرفت فقط تو بغل تو باشم...

تا بتونی نوازشم کنی و دلداریم بدی تا اروم شم....

پ ن: من امروز برا چندمین بار توزندگیم احساس کردم که وسیله ای بودم جهت پر کردن اوقات فراغت ادمهایی که نمی دونن چطور اونو پر کنن. شما باشین یهو نمی شکنین.

شما باشین یهو دنیا جلو چشمتون تار نمیشه وقتی فکر کنین که هدفتون برا رفع ناراحتی دوستتون مهم نبوده و همه حرفها یه بازی بوده... یه سرگرمی کوچولو........

هرچند که حالا فهمیدم اشتباه کردم و لی با بغضم و چشمایه خیسم و معده دردناکم چه کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0