Daisypath Anniversary tickers سیب اکتیو.... - سيب مهربون

سیب اکتیو....

جمعه حدود ساعت ۲:۳۰ رسیدیم خونه و تا خونه گرم بشه و بخوابیم حدود ساعت ۳:۴۵ بود...

پس از اینکه من ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بیدار شدم نباید تعجب کنین ....

ساعت ۱۲:۲۰ با عزیز جون رفتیم خرید تره بار.... از اونجایی که سحر خیز بودیم کاهو و کلم توم شده بود و ما باید این اقلام را از بازار آزاد تهیه می نمودیم...

رفتیم یه میوه فروشی و یه عدد کاهو دو سوم پوسیده و یه عدد کلم متوسط نصف پوسیده خریدم.... که دقیقا ۱۲۰۰ شد... و من باز دهنم باز موند....

ای کاش فرصت داشتم و می تونستم برم مایحتاج زندگیمو از میوه فروشی سر کوچه محمود  می خریدم...

همون میوه فروشی گوجه رو که وقتی همه جا  ۲۰۰۰ الی ۳۰۰۰ بود به قیمت خیلی ارزون ۸۰۰ تومن می داد.... اینقدر ارزون حتی از  موز که ۶۵۰ تومن بود ارزونتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....

هر کاری می کنم نمی تونم نسبت به این گرونی و این اجحافی که در حق مردم میشه بی توجه باشم....

چند شب قبلش هم رفته بودم ۳ عدد خیار ، ۳ عدد گوجه٫ ۳ عدد سیب زمینی متوسط سبز٫ و ۲ عدد پیاز متوسط خریدم ... و قتی تو کیفم نگاه کردم دیدم فقط ۲۰۰۰ تومنی دارم و ناراحت بودم که الان این میوه فروشه عصبانی میشه و من حوصله ندارم راجع به اینکه پول خرد ندارم باهاش بحث کنم و .... که اقا مهربون میوه فروش با گفتن مبلغی که من باید پرداخت می کردم خیالم رو راحت کرد....

گفتم: چند میشه؟

گفت: دوهراز تومان ، قابل شما رو نداره؟

اگه فکر می کنین من از تجریش یا چه می دونم خیابون فرشته و ... امثالهم خرید کردم سخت در اشتباهید.... چون من از کرج و از یه مغازه تویه یه محله ای خرید کردم که ، به اصطلاح بهش میگن پایین شهر !!!!!!!!!!!!!! و اگه یه چیزی کمی گرون باشه کسی نمی تونه بخره.... 

ببخشید از بحث خارج شدم...

بعد خرید اومدیم و یه صبحانه مختصر زدیم تو رگ و من شروع کردم به آشپزی و تمیز کردن خونه... الحق و الانصاف عزیز جون خیلی کمکم کرد....

من  با اون حالم دقیقاً از ساعت ۱۳:۳۰ ایستاده بودم و داشتم می سشتم و می سابیدم و می پختم تا ساعت ۲۰ که داداشم اینها اومدن.... مادر خانومش اینها هم جهت موردی اومده بودن که نذاشتم برن خونه و عزیز جون و داداشی رو فرستادیم دنبال پدر خانومش....

جاتون خالی خوش گذشت....

مهمونها که رفتن باز حس اکتیوی من گل کرد و دوباره ایستادم تا ظرفها رو بشورم...

و اینقدر ایستادم که دیگه نمی تونستم کمرم رو خم کنم...

چشمتون روز بد نبینه تا ساعت ۲ نتونستم بخوابم...

.........

دیگه نمی تونم بنویسم چون اعصابم خورده.. یکی اومده و این تنظیمات کامپیوتر منو به هم زده حالم داره بهم می خوره...........

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0