Daisypath Anniversary tickers خوشحالی يک عمه..... نامادری مهربون!!!!!!!!! - سيب مهربون

خوشحالی يک عمه..... نامادری مهربون!!!!!!!!!

سلام

خوبید همه؟

امیدوارم همه خوب باشند و هیچ کس مریض نباشه و هیچ کس هم گرفتار بیمارستان و دوا درمون نباشه.

امیدوارم اگه کسی هم مریض شده بدونه بیماریش چیه و سر در گم نباشه.

نمی دونم می تونم تا اخر این نوشته هام مطلبی که مرتبط با عنوانی که نوشتم رو براتون بنویسم یا نه.

می خوام قبل از هر چیز از خودم تعریف کنم. می دونین که من دچار عقده هایه خود کم تعریف بینی هستم.

شوخی کردم بابا........

باز نمی دونم بهتون گفته بودم یا نه که: من چون عزیز جون رو دوست دارم و خیلی هم بهش علاقمند هستم، هر کسی رو که اون دوست داشته باشه دوست دارم. و اگه از اون ادم بدم بیاد هم به خاطر علاقه ام به عزیز جون به اون بی احترامی نمی کنم...طوری که شاید طرف هیچ وقت متوجه نشه که من ازش بدم میاد...... گاهی با طرف اینقدر خوب برخورد می کنم که حتی عزیز جون هم با تمام علاقه اش نمی تونه مثل من برخورد کنه.

- دورو و ریا کارم؟؟؟؟

یعنی شما فکر می کنین من دو رو هستم؟ نه اینطور نیست. در تمام مدتی که من به یه نفر محبت می کنم با تمام وجودم اینکار رو می کنم.

الان هم فقط دو نفر وجود دارن که اگه ببینمشون با احترام باهاشون برخورد می کنم....بهشون احترام نمی ذارم ...با احترام باهاشون برخورد می کنم..چون خودم ادم محترمی هستم. وگرنه تا الان یه کاری کرده بودم که خودشون مجبور شن احترام خودشون رو نگه دارن و لازم به ذکر است که فقط و فقط به خاطر عزیز جونه. در مورد این دونفر هم باید بدونین که ریا صورت نمی گیره.

-چرا؟؟

- چون خودشون می دونن که پرونده سیاهی دارن و من دیگه حالم ازشون بهم می خوره و به خاطر شخصیت خودمه که تا الان بهشون شخصیت دادم.

یه مورد دیگه ای که وجود داره اینه که به نظر می رسه یکی از اون دونفر  فکرمیکنه من ازش می ترسم.... یعنی اینقدر شعورش پایینه....

....خسته شدم ازبس در پرده سخن راندم. بی خیال موضوع یه چیز دیگه است...

موضوع اینه که عمه عزیز جون با یه اقای محترم و مهربونی ازدواج نموده که این اقا همسر محترمش فوت نموده بودن.

نمی دونم چند تا فرزند داشت ولی ۴ دختر خوب و با شخصیت و مهربون دارن که یکیشون به تازگی ازدواج نمودند.

اینکه بعضی ها به ما خبر ندادن که نامزدیه و .. بماند. (ما می دونستیم ولی نمی خواستم به خاطر وجود ما خاطر بعضی ها مکدر بشه. و تازه عروسی دختر عمه جون خراب بشه)

عمه جون که خیلی خانوم مهربون و زحمت کشیه از یه مادر بیبشتر به دخترهایه همسرش محبت می کنه. همشون دوستش دارن. تازه یه پسر هم داره که خواهرها براش غش می رن.

یکی به برادرشون بگه بالا چشمت ابروست، باید اشهدشو هم در لحظه بیان کنه، چون اونها بهش امون نمی دن حتی اندازه یه لحظه هم نفس بکشه.

این عمه جون مهربون، دیروز صبح به علت بیماری ناشناخته ای که دارن به همراه همسر و برادرشون تشریف اوردن پیش ما.

یعنی می خواستن برن دکتر ولی خیلی زود رسیدن.

عزیز جون مهربون هم رفت دنبالش و اون ها رو اورد.

کلی از اینکه تو یه شهر غریب حیران و ویلان نشده بودن خوشحال بودن.

شوهر عمه محترم هم کلی خجالت زده بود و در عین حال خوشحال.

منم برا اینکه اونها احساس نکنن مزاحم هستن بیشتر از اونچه باید ابراز خوشحالی نمودم. هر چند که دل تو دلم نبود از خوشحالی. اخه عمه جون اولین باری بود که تشریف می اورد خونه ما.

دیروز بعد از اینکه کارهاشون تموم شد می خواستن برن خونه خودشون.

دیگه اینقدر پرشون رو کشیدیم و اصرار کردم که راضی شدن تا بیان خونه ما.

بعد از یه چای دبش فرستادمشون تا استراحت کنن.

عمه می خواست بیدار بمونه تا به من کمک کنه. من گفتم کاری ندارم و می خوام برم نون بگیرم و ..... تا راضی شد کمی بخوابه.

خلاصه اینکه منم سعی کردم در اندک ترین فرصت یکی دو تا غذای اصیل براشون درست کنم.

بعد از اینکه بیدار شدن نماز خوندن و گفتم بریم بیرون خرید کنیم.

اونها رو بردم بازار ملاصدرا. چون سر پوشیده بود و سرما اذیتشون نمی کرد.

عمه می خواست جوراب بخره. دیدم جورابها خیلی گرونه و کیفیتش هم پایینه. به عمه گفتم خونه من جوراب هایه خوشگل و نو دارم. (می دونین که از بازار خریدم).............

بعد از شام من ۳جفت جوراب زنونه و یه جفت جوراب مردونه و دو تا .... دادم به عمه جون گفتم قابل شما رو نداره.

اون کلی خوشحال شد..... می تونستم خوشحالی اونو با تمام وجودم حس کنم. و این برام خیلی با ارزش بود.

تمام خستگیهام رفع شد. خدا کنه عمه راجع به من مثل یکی از بچه ها فکر نکنه. دوست دارم تو خونه ما راحت باشه. دوست دارم همونطور که من دوستش دارم منو دوست داشته باشه... و دوست دارم دخترهایه مهربونش و پسرش خوشبخت بشن و اون برا همیشه سلامت باشه تا خوشبختی اونها رو ببینه...

پ ن۱: اگه کسی فکر میکنه که همه نامادری ها بد هستن باید می دید که چقدر دخترهایه شوهر عمه از صبح برای اونها زنگ می زدن و همش نگران حال نامادریشون بودن. تازه اصلا با پدرشون صحبت نکردن.

پ ن۲: برا عمه جون دعا می کنین؟؟؟؟

دیشب از لابه لایه حرف هاش فهمیدم که نگران اینه که ۳ تا دختر و ۱ پسر داره که هنوز به وجودش برایه زندگی کردن محتاج هستن.

پ ن۳: دیشب عزیز جون کلی خوشحال بود، از اینکه من کارم رو به خاطر اونها گذاشتم و رفتم خونه و کلی غذایه خوشمزه درست کردم. کلی هم از من تشکر کرد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0