Daisypath Anniversary tickers دهقان فداکار یا سیب مهربون - سيب مهربون

دهقان فداکار یا سیب مهربون

سلام

سلام به همه دوستان خوبی که این سه روزه به من سر زده و من را مورد تفقد و گاهاً تهدید قرار دادن.

خوب حالتون خوبست. خوبید.

منم خوبم. البته فعلاً.

 

.......... و اما قصه سیب فداکار از کجا شروع شد........ اهان قصه از اون جا شروع شد که....

یه جمعه شبی که سیب مهربون ما خیلی خسته بود و خوابش می اومد خواست یه کم زود بخوابه... یعنی ساعت ۲ نخوابه ساعت ۲۳:۳۰ بخوابه...(چقدر بخوابه نخوابه شد...)

به هر جون کندنی بود سیب مهربون خوابش برد...عزیز جون هم رفت که به مطالعاتش برسه...سیب مهربون نیمه هایه شب احساس کرد که عزیز جون بیدارش کرده و میگه که عمه شهربانو داره میاد خونه ما .... و اون دوباره خوابش برد... (تو باغ مظفر رو دیدین که چطوری بردبارخان یهووووووووو خوابش می برد...منم همونطوری خوابیدم)

.......... بابا بذارین مثل بچه ادم بگم چی شد...........

دیشب فکر کردم که خواب دیدم ولی ساعت ۵ بامداد عزیز جون منو بیدار کرد بیدار شو عمه اومده..  منم لباسهام ناجور ، مونده بودم چیکار کنم.

از اونجایی که کمد لباسهامو برده بودم تو اون اتاق چیزی برا پوشیدن نداشتم.

یه آن تصمیم گرفتم مانتومو رو لباس خوابم بپوشم..... (از این مقوله بیان بیرون . چون اینجا زن و بچه مردم رد میشن . چشم و گوشش باز میشه )

به هر حال رفتم بیرون و دیدم که عمو و عمه و شوهر عمه بیرون هستن.

سلام و احوالپرسی و....

حالا نونوایی ها بسته است. نمی دونستم باید چیکار کنم.

عمو و عمه رفتن تا اذون صبح نشده یه استراحتی بکنن.

شوهر عمه که خوابش نمی اومد نشست.

منم یه دوش گرفتم و لباسامو مرتب کردم. عزیز جون خواب بود. در واقع بیهوش بود از خستگی.

زیر چایی رو خاموش کردم و لباس و شال و کلاه کردم رفتم نونوایی. از شانس من روز تعطیلیش بود.

خلاصه یه نونوایی پیدا کردم و نون خریدم و اومدم.

هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود. موهایه بلند من خیس. هر آن احساس می کردم که دیگه می میرم از سرما.

(خداییش تا حالا شما ساعت ۵:۴۵ دقیقه صبح ۳۰ دی ماه، تو سیاه زمستون، با موهایه خیس و کفش نامناسب رفتین نون بخرین؟؟؟؟ )

اومدم خونه و عزیز جون رو بیدار کردم . فکرکنم خوشحال شد. اخه هنوز خواب بود و احساسش از پشت چهره خواب الوده اش دیده نمی شد.

یه صبحونه با حال درست کردم و خیلی خوشگل به مهمونها صبحونه دادم. چون ۵ نفر بودیم و اونها باید می رفتن بیمارستان، من مجبور شدم خودم برم تنهایی. اخه عزیز جون ماشین نیاورد.

اونجا تو طرح بود.

 

 

 

 

پ ن: خداییش هوا امروز صبح سردتر از هوایه اون شبی بود که دهقان فداکار لباسشو اتیش زد. 

        تازه دهقان فداکار که موهاش خیس نبود.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0