Daisypath Anniversary tickers ماجرایه نگهبان دم در اداره عزیز جون - سيب مهربون

ماجرایه نگهبان دم در اداره عزیز جون

خوب دیروز من بعد از دکتر با عزیز جون رفتم اداره تا بعد از جلسه با هم بریم خونه. دم در اون آقاهه گفت ایرادی نداره بفرمایید ولی لطفاً از درب بانوان  تشریف ببرید داخل.

منم از در رفتم تو دیدم دو تا خانومه اونجا  نشستن. بهشون میگم که من مهمون عزیز جونم. با اون اومدم. و دم در اصلی به من گفتن: بفرمایید ایرادی نداره......

ولی انگار دارم برا خر یاسین می خونم

زنه تمام کیفم رو گشت. کارت شناسایی ازم گرفت و اونجا نگه داشت. دو ساعت طول کشید تا یه برگه به من داد که عزیز جون برام امضا کنه.

منم با پوزخند بهش میگم که: عزیز جون دم در ایستاده. به جایه اینکه اینطور مشکوک منو نگاه کنین لطفاً ک...ون مبارک رو یه تکونی بدین و خودتون بیان ببینینش....

حالا باز این کارهایه احمقانشون که منو عصبانی نکرد. چون تقصیر اونها نبود که دچار عقده بودن و از ایکیویه پایینی هم بهره مند بودن. یه نفر هم پیدا شده بود که می تونستن با این کارها حس احمقاهنه خودشون رو ارضا کنند... از همه بدترش این بود که من ساعت ۱۶:۱۵ اومدم که برم. و مجبور شدم دم در از تو ماشین پیاده شم و یه دور شرقی قمری بزنم و برم برا گرفتن کارتم. تا اینجاش هم هیچ. ولی وقتی دیدم در قفله کاسه صبرم لبریز شد و سوپاپم پرید و منفجر شدم.

البته نه منفجر نشدم. رفتم پیش اون اقا اولیه. لازم به ذکر است که از در اقایون هم رفتم (ای خدا اینها چقدر احمقن) چون درب بانوان بسته بود.

به اقاهه می گم اینها که نیستن پس حتما کارتم رو گذاشتن پیش شما؟

مرده میگه خوب ساعت اداری تموم شده و اونها رفتن. شما برا گرفتن کارتتون فردا بیان.

منم وایستادم و بر و بر مرده رو نگاه کردم.  اما فکر نکنم اون فهمید که این نگاه من نگاه عاقل اندر سفیه. چون اگه می فهمید که عاقل بود.

پیش خودم گفتم.... نه اول منفجر شدم و بعد پپیش خودم گفتم: چه اداره باحالی دارن اینها. داری می ری تو کیفت و بدنت و تا ...... ناکجا ابادت رو می گردن که نکنه چیزی داشته باشی. تازه موبایلت رو هم نگاه می کنن اگه دوربین داشت نمی ذارن ببری تو. (حالا خوب شد من گوشیمو بهشون نشون ندادم. وگرنه امروز باید می رفتم و موبایلم رو تحویل می گرفتم)

ولی وقتی داری میای بیرون می تونی همینطوری بری. چون نگهبانها ساعت اداری که تموم بشه میرن.

یعنی تو هر چی با خودت از تو اون خراب شده اوردی بیرون هیچ مسئله ای نداره. فقط نباید برا اونها چیزی ببری تو. شاید می خوان بگن به کمک هایه مردمی نیازی ندارن.

خیلی خرن خیلی خرن خیلی خرن.

چون من تا دلتون بخواد دم در مردونه ایستادم و سد معبر کردم.     و هی رفتم تو اومدم بیرن. تو اون موقعی که مردا تعطیل شده بودن و داشتن می رفتن و رفت و امد زیاد بود.

و با خودم فکر کردم که حالا اینها می مردن اگه من همون لحظه که اومدم از در اقایون با همسرم می رفتم تو. اون موقع که هیچ رفت و امدی نبود که....

پ ن: به عزیز جون گفتم که امروز برو و حال اون مثلاً خانوم ها رو بگیر. حتی می تونی خ.....ش....ت....ک...ش....       دیگه نمی نویسم چون حرفهایه بدی داره.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0