Daisypath Anniversary tickers فاستوس یعنی چه؟.... - سيب مهربون

فاستوس یعنی چه؟....

والا من وقتی اومدم این وبلاگ رو راه بندازم دلم می خواست یه اسم تک و خاطره انگیز براش بذارم.

خیلی هم فکر نکردم... انگار می دونستم که اسمش باید فاستوس باشه.... از طرفی گفتم که: من همیشه هم نامهربون نیستم  ... گاهی هم مهربون میشم... پس چیکار کنم؟

تازه خیلی ها شاید معنی فاستوس رو ندونن و برا همین با من دوست نشن... البته اگه هم بدونن باز با من دوست نمی شن... این بود که فاستوس ذهنم به من گفت : هی کوچولو خودت رو مهربون نشون بده... مردم  رو گول بزن تا باهات دوست شن و....

و اما فاستوس....

فاستوس اسم یه دانشمند بود که به خودش و علمش مغرور میشه و طی ماجرایی که حال ندارم براتون بگم روحش رو به شیطا ن می فروشه .... و ادم بدی میشه...

من در پایین قسمتی از یه نمایشنامه رو که در مورد منه (ببخشید در مورد فاستوس)براتون گذاشتم...

من فاستوس رو از کجا می شناسم؟

من یه دخترخاله دارم که قدیم قدیم ها به هر کی که پست فطرت بازی در می اورد می گفت : ای فاستوس... البته مدتی تکیه کلامش شده بود و هر کسی رو که می خواست ناز هم بده ، بهش اینو می گفت... اصلاً راه می رفت می گفت: فاستوس ، فاستوس.....

این دختر خاله جون من هر باری که می اومد شمال پیش ما یه حرف می انداخت تو دهن ما و می رفت و فاستوس یکی از اونها بود.

(((براتون چند تا از این جملات قصارش رو که کلاً هیچ معنی خاصی ندارن رو ،  در پایین می نویسم. اینقدر هم ماهرانه اینها رو  تو مغزمون فرو می کرد که تو ذهنمون هی تکرار می شد.  فکرکنم تنها کلمه ای که سابقه تاریخی داشت همین فاستوس بود. راستی دختر خالم کرمان درس می خوند و یه مدت مثل این آقای بردبار می گفت (با لهجه کرمونی بخونید): غلط می کنی... تو هیچی هم نیستی... فکر میکنی چیزی هستی؟... تو  هیچی نیستی....اگه هم هستی برا من نیستی... فکرکردی کی هستی؟

*دخترو اون پشتو چیکار می کنی .....

*(لهجه شمالی) ای تور...(یعنی ای دیوونه)....

بقیه رو هم نمی گم. چون اصلا ربطی به موضوع ما نداره...)))

قسمتی از نمایشنامه:

ای سروران معظم کار ما تنها این است که شرح زندگانی فاستوس را از خوب و بد به مقام نمایش درآوریم، از صبر و بردباری شما در قضاوت این خدمت یاوری می­طلبیم و تمجید و آفرین شما را بزرگترین افتخارات خود می­شماریم.

می­خواهیم شما را از عاقبت کار فاستوس آگاه سازیم که در آلمان در شهر ”رودس“ به دنیا آمد. همین که به   سن شباب رسید، به دانشگاه ”ورتامبورگ“رفت.  در آن­جا خویشاوندان­اش به تربیت او پرداختند. کم­کم در حکمت و الهیّات مشهور گشت و به لقب دکترا مباهی شد ، در مباحثه و استدلال در علوم و عقول زبانزد خاص و عام گردید، تا روزی که غرور و خود­بینی در وی راه یافت و طایر فکرش بلند­پروازی آغاز نهاد و زمام اختیار از کف او در­ربود، قضای آسمان به فنای او همت گماشت و او را دست­خوش وسوسه های ابلیس ساخت.“

     نخستین پرده این نمایشنامه در کتابخانه فاستوس است. جایی­که فاستوس در پشت میزی پر از کتاب نشسته و به ثمره­ی دانشی که طی سالیان دراز به دست آورده ­، می­اندیشد ، سرانجام بدین اصل پی می­برد که به تمام دانش روزگار خویش از فلسفه، ریاضی و هنر گرفته تا حکمت الهی آگاه است و تنها دانشی  که   می تواند زبانه­ی سرکش شهرت و قدرت­طلبی و میل به برتری را در وی خاموش نماید یادگیری فنون سحر و جادو است.

     ”امروز پیش من فلسفه کراهت­انگیز و تاریک جلوه می­کند، علم حقوق و علوم­طبیعی را شایسته و مناسب مغزهای سبک و هوش­های عادی می­بینم، حکمت الهی از هر سه­ی این علوم پست­تر، نا­خوش­آیندتر و زشت­تر است تنها علم سحر است که شوق فرا­گرفتن آن سراسر وجودم را فرا­گرفته است.“ ”آه عجب جهانی پر از مسرت و فواید ونیرو و عظمت و افتخار پیش کسانی که از این هنر سر رشته دارند گشاده است.“ ”دل من از عشق این هنر لبریز است آیا بهتر آ­ن نیست که ارواح هر­چه اراده کنم پیش من حاضر نمایند.“

     پس به یاری دو دوست خود به فراگیری ا­ین دانش می­پردازد ، ا­ما برای عملی شدن آ­ن­­چه به عقل و اندیشه­ی او می­آید نیاز­مند پذیرش مصالحه­ای است که بایستی روح خود را در عوض در ا­ختیا­ر داشتن مفیس­تافلیس به شیطان تسلیم نماید. مفیس­تافلیس ، بنده شیطان ، که اراده فا­ستوس به دستان توانای او جامه­ی عمل می­پوشد ، در مورد این معامله می­گوید: ”اما تو باید این معامله را به شکل قانونی مسجّل نمایی و مصالحه­نامه­ای با خون خودت بنویسی تا ابلیس به آن اطمینان پیدا کند اگر جز این باشد من به جهنم باز­خواهم­گشت.“وی در پاسخ سوال فاستوس که گفت: بگو ببینم روح من برای خداوند­گار تو ابلیس چه فایده­ای دارد؟ می­گوید: ”موجب وسعت قلمرو و ازدیاد بندگان می­شود....“ ” بله برای بد­بختان تسلیتی از این بالا­تر نیست که بد­بختی دیگر به جرگه آنان افزوده شود. “

     این پیمان بسته می­شود و فاستوس به چنان توانایی­هایی دست­میابد  که هیچ بنده­ای به پای او نمی­رسد و در این 24 سال به اوج قدرت و شهرت می­رسد.

     در صحنه­ی پایانی دیگر بار فاستوس را در کتابخانه­ی خویش می­بینیم؛ جایی که پس از 24 سال باید به پیمانی که بسته عمل کند. ”اینک بیش از یک ساعت به پایان زندگی تو باقی نیست و از آن پس تا پایان جهان ملعون خواهی بود. ای ستارگان آسمان که همه در جنبش و تکاپویید دمی از حرکت باز ایستید تا مگر زمان معدوم گردد و نیمه شب هرگز فرا نرسد.“ ”....ای فاستوس تو چرا مخلوقی بدون روح خلق نشدی یا اگر به تو روح دادند چرا آن را فنا­ناپذیر ساختند.“ ” ای تن چالاک باش و خود را در میان ذرات هوا متلاشی ساز تا شیطان نتواند تو را به دوزخ کشاند، ای روح من به قطرات جزر و مد آب مبدل گشته و خود را در اقیانوس نهان ساز تا هر چه بجویند کمتر بیابند!(شیطان­ها وارد می­شوند) ای خدا این مار­ و افعی­ها چرا آنقدر مهیب هستند؟ بگذارید نفس بکشم! دوزخ دهان باز نکن، شیطان نیا، من کتاب­های خود را می­سوزانم! اوه مفیس­تافیلیس! (شیاطین کشان کشان او را می­برند.)“

     در پایان در مورد او چنین می­خوانیم: ” نهالی که ممکن بود روزی درخت تنومندی بشود قطع شد. گل های دانش و ذوقی که روزی در مغز این مرد دانشمند روییده بود همه پاک سوخت و فاستوس از میان رفت.هوش دانشمندان گاهی آنان را اغوا می­کند که بیش از آن­چه خداوند مقرر داشته در راز­های جهان حیات کنجکاو شود.“

پ ن: شهاب جان از اینکه اینهمه وراجی کردم ببخشی. می خواستم بگم که من ادم با اصل و نسبی هستم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0