Daisypath Anniversary tickers سلام تهران.... سلام شهر زیبا و ساکت... سلام هوای پاک - سيب مهربون

سلام تهران.... سلام شهر زیبا و ساکت... سلام هوای پاک

سلام

الان من باید این مطلب رو با هیجان هر چه تمامتر براتون بنویسم.

ولی مگه می ذارن.

پیرو پست قبل می دونین که حالم گرفته است. قلبمم دوباره گرفته و درد می کنه.  کپلی جون و شمسی جون اگه مردم بدونین اینها منو کشتن...... 

خودکشی ؟ نه بابا خودکشی نکردم که....

راستی دیوونه هم نیستم ... یعنی امیدوارم که نشده باشم...

من امروز یکی از عجایب دنیا رو تو تهرون دیدم... تهران نه تهرون.

همانطور که مستحضرید بنده و همسر گرامی دیشب رو در تهرون به سر بردیم. صبح هم دیگه منتظر هوشی ... همون هوشنگ خودمون... نموندیم که ما رو از خواب بیدار کنه... پس ساعت ۵:۵۰ از خواب بیدار شدیم.

تا خودمون رو جمع کنیم و صاحب خونه رو بی خواب کنیم و تشریفمون رو ببریم شد ساعت ۶:۲۰

هیچ یک از همسایگان محترم هم رو ماشینمان ننوشتن که: لطفاً اینجا پارک نکنید. آخه ما خونمون رو با کوچه و تمام جای پارک هاش خریدیدم!!!!!!!! این جمله آخر رو اون دفعه هم ننوشته بودن. ولی کاملاً از نوشته استنباط می شد.

تو راه من هی نالیدم که نه تو رو خدا منو نبر مترو و هی آهنگ غم نواختم و ناله هام رو بلندتر کردم که....  من خسته می شم راه برم ... من گناه دارم... من خودم می رم رسالت از اونجا می رم ....

من هی نالیدم و هی عزیز جون گوش نداد و باز من هی نالیدم و باز هی عزیز جون گوش نداد....

اخه تقصیر من نیست می ترسم پیاده روی کنم چربیهام کمی آب بشه...

بهش گفتم خوب بابا منو ببر سید خندان از اونجا می رم ولی اون گوش نمی داد...

منم که اصلا حواسم به جاده نبود... تا اینکه وقتی دیگه داشتیم به مترو نزدیک می شدیم دقت کردم به خیابونها... با تعجب گفتم:  اینجا چقدر خلوته تا حالا اینجا رو اینطوری خلوت ندیده بودم...

حالا ساعت چنده؟ ۶:۴۵

و من ساعت ۶:۵۱ سوار مترو شدم. باورتون میشه. تازه ۵ دقیقه هم پیاده روی داشت.

ساعت ۶:۵۹ رسیدم هفت تیر. یه لحظه تو خیابون وایستادم و خیره به اطراف نگاه کردم.

انگار نه انگار اینجا تهرونه. خلوت خلوت. فقط دو ۳ تا ماشین ایستاده بودن و می گفتن پارک وی.

همین.

گهگاهی هم یکی دو تا ماشین رد می شدن.

تو عمرم هفت تیر رو اینقدر خلوت ندیده بودم. البته در ساعت ۷ صبح.

به خودم و ساعتم شک کردم. وای همه چیز درست بود.  چه هوایه تمیزی.

حاضر بودم شرط ببندم که مردم تهرون رو چیز خوردشون کردن و همه تو خونه یا به هلاکت   رسیدن یا اینکه ..... شدن و خوابیدن. ...............  ................ منحرف منظور از نقطه چین مریض بود.

یه ماشین گرفتم و ذل زدم به خیابونها .... همه جا خلوت بود... ولیعصر رو بگو.... انگار دم ظهرهایه محله ما تو روزهایه شلوغش.... دال پر نمی زد.....

ایکی ثانیه رسیدم به مقصد و هنوز ساعت ۷:۱۰ بود. لی لی کنان   و گردش کنان شیر خریدم و ... داخل شرکت که شدم ساعت ۷:۱۸ دقیقه بود و من سرشار از انرژی بودم.

البته می دونستم که دیر نمی کنم ولی نمی دونستم که قبل از ساعت اداری می رسم.

به همکارانی که زود اومده بودن گفتم: خوش به حالتون تو تهرون زندگی می کنین و می تونین همیشه سر وقت برسین و نه ترافیکی دارین و نه هوای آلوده ای... وقتی هم میان سرشار از انرژی هستین و می تونین با تمام قوا کار کنین.....  هی گفتم و گفتم....

یکی از همکارا با جهره ای نگران داشت منو نگاه می کرد.... یکی دیگه گفت: خانوم سیب! می خواین براتون آب قند درست کنم... قرص استامینوفن چی بیارم؟ به نظر حالتون خوب نیست....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0