Daisypath Anniversary tickers مرد کثيف خوش شانس - سيب مهربون

مرد کثيف خوش شانس

سلام

قرار بود براتون راجع به اون مرده که در پست قبلی ، گفتم سر ایستگاه دیدم براتون بگم.

ماجرا اینطوری شروع شد که من رسیدم سر ایستگاه و دیدم که گوش تاگوش ادم واستاده تو صف و هیچ ماشینی هم نمیاد. منم اخرین نفر بودم. البته به مدت ۵ دقیقه چون بعد من باز تعداد کثیری وارد صف شدن.

قبل از همه چیز می خوام قیافه خودم رو براتون شرح بدم.

اولاً من سر تا پا مشکی پوشیده بودم. البته نه به خاطر اینکه رنگ عشقه نه، به خاطر اینکه.... خودم هم نمی دونم. پالتوم مشکیه چون چاقم و بهترین انتخاب هم مشکیه. تازه دوست ندارم سر کار رنگ وارنگ لباس بپوشم.

داشتم می گفتم یه کلاه هم سرم گذاشته بودم که هر کی می دید متوجه می شد که این کلاه علی رغم قشنگیش برایه تیپ زدن رو سر من گذاشته نشده بلکه برایه محافظت من از سرماست.

اخه می دونین که بعضی از این کلاه و شالگردن ها به صورت بسیار تابلویی فقط هدف تیپ زدن رو تامین می کنند و اگه تو تابستون هم بذاری سرت هیچ اتفاق ناگواری برات نمی افته.

مقنعه مشکی هم که سرم گذاشته بودم بلندی اش از پشت تا تو گودی کمرم و از جلو هم همه شکممو می تونه بپوشونه.

تازه چون ماسکم رو نزده بودم دستم رو برده بودم زیر مقنعه و جلویه دهنم رو گرفته بودم.

به طور کلی کمی از چشمام بیرون بود که بتونم جلو پاهامو ببینم وگرنه همونو هم می پوشوندم.دقیقاً این شکلی بودم  نه این شکلی بودم.

(لازم به توضیح است که:این بلندی مقنعه صرفاً به خاطر اینه که من از مقنعه بلند خوشم میاد و راحت ترم. )

وقتی رفتم تو صف یه نگاهی به صف انداختم و دیدم از ادم هایه که جلویه من هستند فقط یکی دو تا خانوم هستن و بقیه مردن!!!!

اقایی که جلو من ایستاده بود که مرد مرد بود!!!!!!!!!!!!!!

وقتی ترمز دستی رو کشیدم و ایستادم احساس کردم اقایه محترمی  !!!!!!که جلوی من ایستاده اینقدر مودبه که به من با اشره سر و حرکت نامحسوس لب سلام کرد، ولی به رو خودم نیاوردم. سعی کردم اصله ایمنی رو هم رعایت کنم.

شکر خدا هم که ماشین نمی اومد.

اقاهه یه کلمات نامفهومی گاهی بیان می  کرد. منم اصلا عصبانی نبودم و اصلا هم تو دلم    فحش باروننش نکردم.

جلویی ها رفتن و من شمردم دیدم خدا رو شکر ۴ نفر موندن و هر ۴ نفر هم می خوان برن گوهردشت و هر ۴ تا هم مردن!!!!

پس جایه نگرانی نبود چون شرش از سرم کم می شد.

مدت ۳۰ دقیقه ای بود که ایستاده بودم و اون تلاش می کرد که با من حرف بزنه و گاهی هم  و به من که حتی چشمامو نمی تونست ببینه خیره می شد.   

داشتم دیالوگی که باید بهش ارائه می دادم رو تو دلم اماده می کردم که یه ماشین برایه میدون کرج اومد.

یه دختر خانوم جلو نشسته بود. چون ما گوهر دشت می رفتیم از تو صف یه دختر خانوم شیک و پیک اومد رفت تو ماشین  (پراید بود . خودتون می دونین که  صندلی پشتش خیلی کوچیکه و باید همه لاغر لاغر باشن تا به هم متصل نشن) این اقاهه که از من نا امید شده بود و فهمید من فهمیدم که زنش به موبایلش زنگ زده و اون با خانومش صحبت نموده .... در یک حرکت برق آسا پرید تو ماشین کنار اون خانومه، بعد هم یه خانوم خیلی شیکتر اومد ، آقاهه این بار دیگه بین خوب و خوبتر ، خوبتر رو انتخاب کرد و داشت پیاده می شد که خانومه رفت و نشست.

اقاهه همون لحظه چون به ارزوش رسیده بود نیشش تا بنا گوش باز شد. (ماشین هنوز ایستاده بود) بعد یه دو سه تا حرکت جا بنداز انجام داد و خلاصه خوب نشست.

درواقع می شد گفت که کاملا جفت خانوم ها رو در اغوش کشیده بود.

یه ادا اصولی هم از خودش در می اورد و قیافش یه طوری شده بود که داشت حالم به هم می خورد.

ماشین راه افتاد و من همینطور داشتم به اون اقاهه نگاه می کردم که روح کثیفش   از پس کله بی مغزش دیده  می شد. اگه یه کم حواست جمع بود می تونستی حیضی رو که تموم وجودش رو گرفته بود حتی از پشت سرش ببینی.

داشتم بالا می اوردم که یه ماشین اومد.  منم که عمرا نمی رفتم پشت کنار یه مرد بشینم به بعدیم گفتم شما بفرمایید. اونم گفت من پشت نمی شینم و .....

منم بهش گفتم که منم با این طرز نشستن اقایون ، تو ماشین اگه پشت دو تا خانوم باشن می شینم، وگرنه اگه از سرما یخ بزنم هم می ایستم تا ماشین بعدی بیاد ومن جلو بشینم.

پ ن۱: این یه نمونه از تموم رفتارهایه زیبایه مردها تو ماشین بود. البته نمی گم همه خانوم ها هم خوبند و رعایت می کنند. ولی در خاطره بالا دیدین که خانومها هم خیلی حواس جمع نیستن. برا همین این مورد رو اینجا نوشتم.

پ ن۲: خداییش درسته که این رفتارهایه چندش اور رو، تو کشورمون ببینیم؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0