Daisypath Anniversary tickers ماجراهایه اخر هفته ......... مسافرت ام پی تری... - سيب مهربون

ماجراهایه اخر هفته ......... مسافرت ام پی تری...

سلام

حالتون خوبه؟

منم خوبم. خوووووووووووووووووووووب

چه خبرها؟

طبق معمول این چند وقته باید گزارش کار اخر هفته رو بدم.

از چهارشنبه که اداره رفتم بیرون شروع می کنم.

-

-چیه وقت نداریم؟ نه بابا ناراحت نباشین. قول که نمی دم ولی سعی می کنم پرچونگی نکنم

داشتم می گفتم. از اداره که می خواستم برم خونه سر ایستگاه با اعجوبه ای برخورد کردم که باید موضوعش رو بصورت جداگانه بنویسم. چون دلم خیلی پره . از دست این جامعه کثافتی که داریم توش جون می کنیم و به قول خودمون مسلمون هم هستیم و یه جامعه اسلامی داریم.

خونه که رسیدم خیلی دیر بود. و خیلی خسته بودم ولی ماکارونی درست کردم   که اگه بودین دستتون رو تا دنده هاتون رو با هم می خوردین . تصورش رو کنین چه شکلی می شدین.

بعد شام، تو هاگیر واگیر جمع کردن اسباب اثاثیه ای که باید برا مامانم اینها می بردم شمال، نمی دونم چی شد که یاد خونه تکونی زودرس افتادم. یه چیزی تو جونم هی می جنبید  و منو به سمت خونه تکونی هل می داد.

البته اینهایی که دارن ورجه وورجه می کنن کرمهایه تو .....نم هستن ها.

خلاصه کم خونه ریخت و پاش بود، منم بهش اضافه کردم.

ظرفهایه اضافی کمد ظرفها رو که به خاطر ترکیدن لوله خالی کرده بودیم رو به اضافه ظرفهایی که از تو بوفه و...جمع کردم رو گذاشتم تو یه کارتون (به سبک اسباب کشی) و گذاشتمش تو کمد دیواری.

لازمه اینکار این بود که تو کمد دیواری یه کم جمع و جور بشه. پس چمدون خاطرات دانشگاه و ....خلاصه از این کلاه به اون کلاه کردم تا نتیجه اش این شد:

مقدار زیادی ظرف از صحنه روزگار محو شد.

مقدار زیادی آشغال به بیرون خونه منتقل شد.

مقدار زیادی ریخت و پاش و وسیله اضافی و وسط هال.

تا دیر وقت سعی کردم یه خورده جا برایه راه رفتن تو خوهه باز کنم که تا حدی موفق شدم.

بعدش هم خوابیدم.

به سختی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم.

و نتیجه اش این شد که نتونستم به دکتر رفتن برسم.

تا ساعت ۱۱ داشتم می دویدم. لباسهایی که در اثر فنگ شویی کمد لباسهام جمع کردم و شیشیه هایی که مامان جمع کرده بود، چمدون سفر، خوراکی تو راه، جعبه هایی که درست کردم و..... همه رو گذاشتم وسط هال تا یادم نره که ببریم.

برا ظهر هم یه کم ماکارونی مونده بود. کتلت هم درست کردم.

عزیز جون ساعت  ۱۳:۱۵ اومد. تند یه چیز خوردیم. من سریع دوش گرفتم و تا عزیز جون اونهمه وسیله رو ببره تو ماشین ، منم خودم رو آراستم  و دو تا ساندویچ خوشمزه آماده کردم و رفتم پایین.

همه اینها به صورت ام پی تری انجام شد و ما ساعت ۱۵:۱۵ راه افتادیم.

جاتون خالی بود. هوا خیلی خوب بود. به مامان اینها هم که نگفتیم که ما داریم میام.

ساعت ۱۹:۲۰ بود که رسیدیم.

من زنگ زدم و بابا ایفون رو برداشت و گفت که کیه؟

منم صدام رو عوض کردم (صدام نه... اونو که اعدام کردن.... صدام رو می گم... همونو که از طریق تارهایه صوتی ایجاد میشه ) و گفتم که میشه چند لحظه تشریف بیارین دم در؟

بابام هم گفت چشم الان میام.

خلاصه بعد از مدتی در باز شد (البته من تو این مدت داشتم از خنده می مردم. )

بابام گفت بفرمایید..جانم... که در نهایت شگفتی دید که دختر نازنینش پشت در ...

جونم براتون بگه که در ایکی ثانیه همه مثل مور و ملخ ریختن تو حیاط....

صدای جیغ وداد بود که تو حیاط بلند بود.  

به بابا می گم که بابا جونم چرا اینقدر دیر اومدی پایین؟

میگه: داشتم لباسامو مرتب می کردم....

مثل اینکه برو بچ هم تند تند داشتن تو پذیرایی رو مرتب می کردن.

خلاصه خیلی باحال بود.

عسل عمه هم تازه از خواب بیدار شده بود. و کلی تو شوک بود.

به هر حال دیدار ما از خانواده و گفتن و شنیدن ناگفته و ناشنیده هایه ۳ ماهه هم از ساعت ۱۹:۳۰ شروع شد.

البته لازم به ذکر است که ۳ ماه بود که من نرفته بودم. اونها اومده بودن و ما به اندازه کافی با هم حرف زده بودیم.

تا ساعت ۲۴ که عسل عمه هنوز رضایت نداده بود بره بخوابه با اون بازی می کردیم. بعدش هم من و زهره و معصومه و عزیز جون نشستیم و بساط چای و حرف به راه بود.       اول عزیز جون بعد هم معصومه به علت خواب رفتگی از دور مسابقه خارج شدند و من و زهره تا ساعت ۴ بامداد نشسته بودیم و در سکوت داشتیم جعبه هایی که زهره درست کرده بود تزیین می کردیم.

خیلی ناز و قشنگ شده بودن.

جمعه ساعت ۹ همه بیدار باش بودن.

من می خواستم زودتر بیدار شم تا بیشتر همه رو ببینم. ولی خواب موندم.

خلاصه باز همه کارها و ... به صورت فشرده انجام شد. وسایل و اذوقه جمع شد و ما ساعت ۱۲ زدیم بیرون.

نهار خونه ساره اینها بودیم. تا ساعت ۱۶ بعد هم به طرف تهران راه افتادیم.

ساعت ۲۰:۳۰ رسیدیم خونه.

تو راه کباب گرفتیم و تا اومدیم نوش جان کردیم.

 من دیگه داشتم از خستگی می مردم.

تنها جای تمیز خونه همون زیر انداز ۲ متری بود که رو فرش پهن کردم.

ولی من نایه بلند شدن وکار کردن نداشتم.

حالا هم که شنبه است و سر کارم. امروز خوشبختانه کارم کمه. ولی از شواهد پیداست که فردا پوستم کندس.

 

پ ن۱: راستی دیشب وقتی رسیدیم فیلم چپ دست رو نگاه کردم. با حال بود. کلی هم خندیدم.

پ ن ۲: به نظر شما خونه ما تمیز میشه؟

پ ن ۳: موقع برگشتن از شمال من تازه متوجه دریا شدم. و برا خودم متاسف شدم.

پ ن ۴: تا حالا شما مسافرت به صورت ام پی تری رفته بودین؟

پ ن ۵:به خدا این اصلاح ام پی تری رو تازه یاد نگرفتم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0