Daisypath Anniversary tickers فکرمی کنین من مریضم؟ - سيب مهربون

فکرمی کنین من مریضم؟

فکرمی کنین من مریضم؟ یا اینکه تب دارم.  البته یه خورده داغ کردم دور چشمام هم کبود شده

باور کنین قبلاً هم این طوری میشدم.

مخصوصاً وقتی دبیرستانی بودم. 

اون موقع که همه دوستام دیگه برا خودشون خانومی شده بودن  و کلی با کلاس رفتار میکردن و هر کدوم از همکلاسی ها دو جین دوست پسر داشتن و همه هم ته کلاس بودن، من تازه شیطونییم گل کرده بود و هی ورجه وورجه می کردم و خلاصه یه جا بند نمی شدم.

البته به خاطر بلوغ دیر رس نبودها. اتفاقا در نوع خودم زود رس هم بودم. به طوریکه در کلاس دوم راهنمایی که بودم کلی برا خودم خواستگار داشتم. همه فکر می کردن من کلی کدبانو هستم و کلی خانومم   و کلی برا خودم بزرگ شدم  و ... البته نمی دونستن پس این چهره خانومانه که دیدید چه هیولایی خوابیده . ترسیدین مگه نه؟

امار خواستگارهام در کلاس دوم دبیرستان به ۶۰ تا رسید. البته من هر کی که بهم چشمکم زد شمردم اینقدر شد ها.

ولی خدا وکیلی طبق آمار ۲۰ تا بودن. و جالب اینکه بعد از خواستگاری از من بود که بختشون وا می شد و به محض اینکه جواب رد می شنیدن می رفتن خونه بخت. 

چندتایی هم که نرفته بودن خونه بخت به خاطر این بود که اونها خواستگاریشون از من فقط به این علت بود که می ترسیدن این در گرانبها رو از دست بدن. شاید هم دچار بلوغ زود رس شده بودن و وگرنه دهنشون بوی شیر میداد .

داشتم می گفتم که من تازه تو دبیرستان دچار مریضی مردم آزاری و کرم ریختن شدم. و به قول بچه ها با حال شدم.

کاری هم نمی کردم جز مردم آزاری.

اهل دوست پسر و... هم نبودم. ولی کلی حال می کردم وقتی شماره تلفن و ... یه نفر رو پیدا می کردم. به طور کلی کلی اهل امار دراوردن بودم.

همون موقع بود که شخصیت هایه مهمی مثل قرمزه، کامپیوتریه، بارون، رفیع زاده، یحیی جون، رنجبر، شمعی و .... در زندگی ما پا به عرصه وجود گذاشتن.

خلاصه اینقدر کرم می ریختیم که به درجه سیب کرمو ارتقا حاصل نمودم.

می دونین چیه یه حس شروریت تو خودم حس می کردم.

حالا اینهمه گفتم که بگم دوباره دارم دچار اون حس میشم. یعنی خیلی وقته شدم.

ولیمامانم میگه تو دیگه بزرگ شدی دخترم کمی عاقل باش.

بابام میگه یه دوقلو بیار. یا حداقل یه یه قلو بیار منم قول میدم مامان ازش مواظبت کنه.

 

با این سفارش هایه بابام احساس میکنم بزرگ شدم. ولی وقتی میام تو  وبلاگم یادم میره که خانوم خونه هستم و کلی بزرگ شدم. (کلی رو غلیظ بخونین و با تاکید)..........

می گم که کارم به جایی رسیده که برا خودم کامنت میذارم.

یه کارهایه دیگه هم می کنم که جز اون پروژه است و بهتون نمی گم.

تازه اگه موبایل جدید بخره که دیگه بدبختش می کنم. براش اس ام اس می زنم . خودم رو معرفی نمی کنم و....

حلا شما فکرمی کنین من مریضم؟ یا اینکه تب دارم.  البته یه خورده داغ کردم دور چشمام هم کبود شده قرصامم نخوردم.

شما هم اینطوری میشین؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0