Daisypath Anniversary tickers دیدار شد میسر و بوس و کنارهم..... - سيب مهربون

دیدار شد میسر و بوس و کنارهم.....

دیدار شد میسر و بوس و کنارهم..... بقیه اش رو دیگه نمی نویسم که بدآموزی داره . از اینجا مثلاً خانواده رد میشن.

دیروز بعداز اینکه از اداره زدم بیرون به شوق دیدار یار، تمام عوامل طبیعی می خواستند دو دلدار دیر به هم برسن. شاید هم می خواستند اصلاً نرسن.

باورتون میشه مسیری که پیاده میشد در عرض 10 دقیقه پیاده رفت رو 35 دقیقه با ماشین طول کشید تا برسم. البته این کل مسیر من نبود وگرنه با سر پیاده میرفتم. به هر حال بعد از یک ساعت به عشقم رسیدم.

اگه فکر می کنین عزیز دلم تو ماشین خوابیده بود سخت در اشتباهین. چون اون بی صبرانه منتظر بود من برسم.

وای که چقدر خوشحال بودم از اینکه می دیدم سرحال و سالمه.

خیلی دلم  براش تنگ شده بود. گاهی فکر می کنم این سفرها و ماموریت ها و .. تو زندگی لازمه. آدم بیشتر می فهمه که چقدر بودن یا نبودن اطرافیانش براش مهمه. منکه طاقت دوری از عزیز جونم رو ندارم.

(اگه این زهرا خانوم بذاره و وسط احساس من پا برهنه نپره در نهایت عشقولانه گی براتون می نویسم)

با وجود تموم تاخیرهایه من جهت رسیدن به قرارمون با عزیز جون، در کمال شگفتی ساعت 6:40 دقیقه رسیدیم خونه. آخ که نمی دونین یه روز 1 ساعت زودتر می رسم خونه چقدر تو زندگی جلو می افتم.

شامم هم که تقریباً آماده بود. تا ساعت 7:30 شام هم میل نموده بودیم. من یه جعبه خوشگل دیگه هم درست کردم که جون میده واسه ولنتاین.

بعد هم دو سه تا سریال و بعد هم جیش بوس لالا.

*** دیشب حالم خیلی بد بود. یه حس هایه غریبی تو دلم حس می کردم. عزیز جون می گفت خدا کنه نی نی باشه. ولی من مطمئن هستم یه کرم کدو گنده بود. (آخه من این چند وقته یه عالمه کدو خوردم.......شوخی کردم ) . یه عالمه تپش قلب و کمر درد و ... داشتم.

***دیشب نغمه و خاله زنگ زده بودن و با ما صحبت نمودند.

***آخر این هفته از اون فرصت هاییکه میشه رفت شمال. ولی نمی دونم عزیز جون منو میبره یا نه؟

*** چقدر زود دیر شد. دو ماه پیش بود که داشتم به این تعطیلی فکر می کردم و حالا به این زودی رسیده.

***راستی نغمه یه نی نی 1 ماهه تو شکمش داره. همون نغمه دیگه خودتون که بهتر می دونین (یعنی من نمی خوام براتون توضیح بدم). و حالا لازمه که به گوش یه نفر برسه بعد می دونین چی میشه. همه به این موضوع فکر می کنن که چرا من نی نی ندارم. از اونجاییکه من برام مهم نیست و خوشحال میشم حال همه گرفته بشه به روی خودم هم نمیارم. دیگه مادر شوهر نغمه رو بگو که باید چه آتیشی بسوزونه. بعد مامان عزیز جون رو بگو که چقدر حالش گرفته میشه و بعد اگه هم به سرشون بزنه که بیان و ناز منو بکشن سخت در اشتباه می باشند. تازه من اگه نی نی دار هم بخوام بشم تا دو یا سه ماه تصمیم ندارم بهشون بگم. وقتی به گوششون میرسونم که اونا تا بیان و بجنبن به  گوش بقیه برسونن، می بینن که بنده زاییدم. بعد هم خوب همه فکر می کنند بنده 7 ماهه زاییدم (حالا اگه هفت ماهه بزام که کلی خنده بازاره). اگه هم برا عرض تبریک تشریف آوردند منم به همه می گم که نه بچه ام تازه 10 ماهه به دنیا اومده. مردم هم که بالاخره سرشون درد می کنه برا اینطور چیزها میشینن حساب می کنن و متوجه میشن که نه تنها خبرها به اونها دیر رسیده، خبرها به یه سری دیگه هم دیر رسیده و بدین سان کلی دل من خنک میشه.

 و اینجاست که شما با اون روی من آشنا میشید. خوب چیکار کنم. اخلاقم اینه که می بینین. تا یه ظرفیتی رو من از همه چیز چشم پوشی می کنم. ولی اگه ظرفیته پر بشه نه تنها بدیهایی که طرف در  گذشته در حقم کرده یادم میاد، به تمام بدیهایی هم که ممکنه در آینده در حق من کنه فکر می کنم. مثل لگد زدنش به قبرم، باور کنین!!!!

عزیز جون میگه تو تخیلات قوی ای داری. ولی نمی دونه که این تخیلات قوی خیلی اعصاب آدم رو به هم می ریزه. چون همش همه چیز تو ذهنم وول می خوره و گاهی نمی ذاره به اون چیز که باید فکر کنم ، فکر کنم. یادمه موقع درس خوندن خیلی طول می کشید  که برم تو حس و به اصطلاح تمرکز کنم رو مطلبی که دارم می خونم. برا همین گاهی که ذهنم خیلی مشوش بود ترجیح میدادم تو شلوغی درس بخونم که دیگه تو ذهنم جایی برا فکر کردن به موضوعات دیگه نداشته باشم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0