Daisypath Anniversary tickers ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.... چهارشنبه - سيب مهربون

ماجراهايه آخر هفته سيب مهربون.... چهارشنبه

سلام

اما اندر حکایت چهارشنبه بعداز ظهر:

هنگام غروب بود که سیب مهربون  یک متر پارچه مقنعه ای از یه پارچه فروشی، های کلاس، برای خودش ستاند و و در حالیکه در کف بقیه پارچه هایه زیبایه انجا بود تلو تلو خوران از مغازه به بیرون شد  و روانه پل آزمایش گردید.   عزیز جون در بن پل منتظر سیب مهربون بود.

سیب سوار مرکب گردید و هر دو روانه کرج.

در راه، سیب دلتنگیهایه بسیاری نمود و از بد روزگار گلایه هایه فراوان از خود بدر کرد  که: ای روزگار نامراد چطور امکان دارد که عاشق و معشوقی شب یلدا در کنار هم نباشند؟ چطو می شود که در کوتاهترین روز سال نیز در کنار هم نباشند؟ ای خدا ............

سیب مهربون می گفت و می گفت.... و عزیز جون هم هی آه از خود به در می کرد. تا اینکه مرد میدان گفت که: ای سیب بیا امشب شام را در بیرون از منزل میل نماییم.

سیب کمی به جنبه هایه مادی مسئله فکر نموده و گفت: نه. بریم در منزل،  نفری یه مرغ و نیم میل نماییم. به صرفه تر می باشد!!!!!!!!!

البته منظور سیب مهربون یه مرغ و نیم بدنیا نیامده بود که در کشور شما به نظر می رسد به آن تخم مرغ می گویند.

القصه؛ در این گیر و دار بود که سیب پیام کوتاهی از زنداداش گرامی دریافت نمود مبنی بر اینکه تشریف بیارید پیش ما.

طی بحث و بررسی هایه صورت گرفته سیب و عزیز جون به این نتیجه رسیدند که شام را بروند با بقیه بیرون میل نمایند. در این راستا سیب به منزل مراجعه نموده و تا انجام امور کارواش و کلیدسازی عزیز جون به خودش بسیار رسیده و رخت نو که شامل: پالتو و شلوار و کفش بود و بابت همه آنها صد چوب پیاده شده بود ، بر تن نموده بود. شده بود عین یه شاهزاده واقعی

جای شما که خالی نبود. ولی همگی به بیرون رفته شام میل نمودیم. سپس به آیس پک رفتیم و بستنی میل نمودیم. 

البته حق دارید که فکر کنید ما خرس هستیم. چون من واقعاً جایی برای بستنی نداشتم ولی مثل اینکه بحث کم کردن روی معده هایمان بود و نباید جلوی شکممان کم می آوردیم.

به هر حال خیلی خوش گذشت. مخصوصاً اینکه عسل عمه هی بوس می فرستاد.  و بسیار بسیار خوردنی شده بود.

سیب مهربون وقتی به خانه مراجعت نمود کلی با غصه و آه و ناله مقداری خشکبار اعم از آجیل و تمر هندی و ... برایه عزی جون اماده کرد تا او در دیار غربت علاوه بر غم دوری، غصه شکمش را نخورد.

و بدین سان چهارشنبه به پایان رسید.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0