Daisypath Anniversary tickers موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... جمعه - سيب مهربون

موضوع انشاء .....آخر هفته خود را چگونه گذارانديد؟.... جمعه

و بالاخره جمعه..

جمعه صبح ساعت ۵:۳۰ از صدای راه رفتن بابا جون و شایدم عادت هر روز از خواب بیدار شدم. یادم اومد که جمعه است و می تونم بخوابم پس خوابیدم. ساعت ۶ ساعت ۶:۱۵ و بعد ۶:۴۰، ۷، ۷:۳۰ و... هی چشمامو باز نمودم و با دیدن ساعت چشمامو بستم.

تا اینکه خوابم برد و با صدای زنگ موبایل ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم و سنگر رو ترک نمودم. می خواستم خودمو بکشم.

بماند که  دیگه بعد اون هیچ وقت نتونستم بخوابم چون بابا بیدار شده بود.

بابا رو فرستادم قدم بزنه خودمم بلند شدم ظرفها رو شستم و کمی جمع و جور کردم.

صبحونه خوردم. و مامان  خانوم زنگ زد و گفت که دیر راه می افته. منم با بابا راه افتادم رفتیم خونه داداش دومی جهت امر خطیر اسباب کشی.

مامان هم ساعت ۱۳:۳۰ درست بعد از نهار رسید.

راستی یادم رفت بگم که اونها فکرمی کردند که ما ظهر اونجا نمی ریم.

من به این نتیجه رسیدم که ماهی بهم نمی سازه.

خلاصه اینکه تا ساعت ۱۷:۳۰ یه ضرب داشتیم کار می کردیم.

خدا رو شکر که بیشتر کارها تموم شد. ولی من بدبخت کمرم درد گرفت و داشتم از کمر درد می  مردم. اما به دلایل امنیتی نتونستم ابراز کنم و مجبور بودم تا آخرش وایستم.

تازه اینقدر گرم و سرد شدم که لرز کردم.

وقتی اومدیم خونه یه عالمه بحث و بررسی پیرامون مسائل جانبی در گرفت.

من دوش گرفتم و خواب از سرم پرید. چشمتون روز بد نبینه که تا ساعت ۱:۳۰ بیدار بودم. عزی جون هم ساعت ۱۲:۳۰ رسید.

صبح حاضر بودم منو بکشن تا بتونم یه ساعت دیگه چشمام ببندم. علی رغم تمام مقاومت هام بیدار شدم و سر کار رفتم.

مامان و بابا هم با ما اومدن و رفتن خونه دوستشون. بعدشم رفتن دکتر.

جالب اینجا بود که بابا فکر می کرد شاید تعداد انگشت شماری ماشین ببینه که دارن به سمت تهران میرن. و از اینکه تو اتوبان ترافیک بود خیلی تعجب کرده بود.

ما از این داستان نتیجه می گیریم :

* که آخر هفته ها الزاماً برای استراحت نیست.

** وقتی مادر شوهرتون از راه رسید، هرچقدر هم خودش بگه میل ندارم باید به فکر غذاش باشید. یا لااقل یه تعارف خشک وخالی بهش بزنید. مخصوصا اینکه مادرتون هم اونجا هست. 

*** دیگه اینکه یادتون باشه خوبیهایه افراد رو هم ببینید.

**** منم اگه سعی کنم به خودم سختی ندم و بیشتر حرص بخورم بابت اینکه همه چی باب میلم باشه. ضمن اینکه از لحاظ فیزیکی تحرک خاصی نداشته باشم. برای چطوری بردن اسبابم زیاد زحمت فکر کردن به خودم نداده باشم، مسلماً نه کمر درد می گیرم نه اینکه خسته و وامونده میشم. نه زیاد خسته.  

***** با توضیحات بالا مسلماً در دراز مدت سالم می مونم. و این دلیل بر ناز کردن افراد نیست.  

پ ن: البته تمامی این نتایج در درون خاطرات بود و شما بابت اینکه با خوندن این نوشته ها به نتایج نرسیدید خیلی خودتون رو ناراحت نکنید. 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0