Daisypath Anniversary tickers کمی درد دل..... يا شايدم کمی دل درد!!!!!!!! - سيب مهربون

کمی درد دل..... يا شايدم کمی دل درد!!!!!!!!

مورد اول:

زنداداشم که دید من عروسی نموندم گفت: کار خوبی کردی .

منم گفتم : آخه عذاب وجدان گرفتم.

زنداداشم گفت: خوب میشی. یکی دوبار اولش سخته ولی بعد عادت می کنی. تو که نباید خودت رو برا کسایی بکشی که برات تب هم نمی کنند.

مورد دوم:

زهره زنگ زد. دیدم کلی صدای قیل و قال میاد. گفتم چه خبره؟ گفت دایی و زندایی و پسر دایی و خانومش (همون ها که خونشون از خون ما رنگینتره) خونه مادر جون هستن و مادر جون زنگ زده و گفته یکی بیاد براشون نهار درست کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که اینو شنیدم این شکلی شدم

به زهره گفتم که به مامان بگو مگه تو کلفتشونی؟ خودشون دست دارن درست کنند. تازه نمی خوان دستایه قشنگشون خراب بشه؟ خوب غذا از بیرون سفارش بدن.

البته ببخشید یادم رفت اونها از سرزمین آدم خوش لهجه ها (اصفهان) اومدن و به این راحتی پول خرج نمی کنند.

در نهایت هم مثل اینکه خواهر شوهر هایه عروس ذلیل صورت مسئله را پاک نموده و غذا درست کردند و گفتن اونها تشریف بیاورن خونه خاله میل نمایند.

شاید ما هم اگه براشون چسی می اومدیم اونها با ما هم اینطوری رفتار می کردن.

مورد سوم:

 قبل از اینکه مورد سوم رو بگم ، توجه شما رو به خبری که هم اکنون به دست ما رسید جلب می کنم:

مامان و زهره دارن میان خونه ما

عزیز جون دیشب گفت که آقای حمید خان(همونی که مرسدس بنز تو مغازه طلا فروشیش داره) به عزیز جون زنگ زده و گفته که: آره من می خواستم دوباره برادر خانوماتو و شما رو پنجشنبه جمعه بگم بیاین دور هم باشیم. ولی دیدم که ای بابا عروسی دعوت دارین و ... برا همین نگفتم شما روزی که برادر خانومت اومد بیایین پیش ما و ....

عزیز جون گفت که نمی دونم چرا هر کی به ما می رسه احساسا می کنه ما گوشامون کمی درازه و پوزمونم کش اومده و یه کمی عرعر هم می کنیم.

عزیز جون گفت که حمید بعد از اینهمه ضغری و کبری چیدن گفت که راجع به اون کار و ... نیما گفته که یه چهارم از پول رو برا خودش بر می داره.

عزیز جون هم گفته که من اطلاع ندارم و ... و به حمید این امکان رو نداده که اون حرف از تخفیف بزنه. و حالشو گرفته.

حمید خان هم چون فکر نمی کرده که ممکنه دوباره کارش به ما بیفته و می تونه با نیما کنار بیاد و اون تموم کارهاشو انجام میده به خودش زحمت نداده بوده که ما رو دعوت کنه و دیشب از این کارش مثل سگ پشیمون بود. بلا نسبت سگ

منم به عزیز جون گفتم که حالا که فیس و چسه زنش که فکر می کنه شوهرش میلیاردره برا ماست، چه لزومی داره که برا اونها ما خودمون رو پاره پاره کنیم ، که اقا دو قرون بیشتر در بیاره و زنش بیاد برامون ادا در بیاره.

خلاصه دیشب، نخودچی خورونی داشتیم با عزیز جون

مورد چهارم:

فعلاً یادم نمیاد.

ولی خودمونیم ها عجب پست خاله زنکی ای شد.

اصلاً رفتم تو مووده خاله زنک بازی

تا بعد بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0