Daisypath Anniversary tickers دارم از درد نفله میشم - سيب مهربون

دارم از درد نفله میشم

سلام

حالتون خوبه ؟ خواب! نه. خواب نیستم.

صدام گرفته؟ آهان، می دونین چیه گلوم گرفته. گلوم خیلی درد می کنه. داره می ترکه. کمرم رو که دیگه نگو از درد نمی تونم بشینم. کمرم درد می کرد . ولی فکر کنم به خاطر سرما بیشتر درد گرفته. یه چیز دیگه هم هست. اصولا آخر هفته به علت نظافت و تمیز کردن خونه و کارهایه زیاد بیشتر درد میگیره.

اگه می تونستم امروز نیام خیلی خوب بود. می رفتم دکتر. چند روزه که هی گلوم درد میگیره و من هی یه جوری آرومش می کنم. می ترسم عفونت بزنه به قلبم.

خوب از آه و ناله بگذریم می رسیم به گزارش در مورد اینکه آخر هفته خود را چگونه گذراندید.

چهارشنبه:

داداشم اینها که انگار نه انگار ما می خوام بریم عروسی و عزیز جون باید برگرده چون صبح زود پرواز داره و ... خیلی دیر اومدن. منم پل آزمایش به اونها و عزیز جون ملحق شدم.

اینکه نی نی وقتی منو دید کلی خندید بعد خودشو برام لوس کرد تا من نازشو بکشمو، بعد خودشو چسبود به من و باز کلی عشوه و غمزه و .... بماند. تازه من کلی قند تو دلم آب شد و کلی تا خونه با هم بازی کردیم.

رسیدیم خونه و من در ایکی ثانیه اسبا و اساس رو جمع کردم و راه افتادیم.

آؤایش نکردم چون نه وقت داشتم و همینکه گفتم مگه اونها تو عروسی من آرایش می کنند؟

تازه من خودم خوشگلم نیاز به آرایش ندارم.

جاتون خالی خوش گذشت. البته همه می گفتند که چرا نمی مونی و ... تازه خط و نشون هم برام کشیدن، ولی من نمی تونستم که عزیز دلم رو تو این اتوبان ول کنم به امان خدا. اگه یه وقت چرتش می گرفت چی؟

خلاصه اینکه نشسته بودیم و من روده کوچیکم داشت روده بزرگمو می خورد که خودمو بستم به میوه تا انشاءالله شام بیاد. با دختر خاله پروین هم صحبت کردم. بهش گفتم من تو عروسی که نوار نذارن نرقصن نمی تونم برم !!!!!!!!! به اعصابم فشار میاد!!!!!!!!!!! ما رسم نداریم تو این عروسی ها بریم!!!!!!!!!!!! تازه مگه اونها عروسی من اومدن که من فردا که عروسیه بمونم؟ آخه اونشب حنابندون بود.

من می گفتم و احساس می کردم که یه چیزی رو سر پروین داره سبز میشه و هر لحظه که  می گذره بزرگ و بزرگتر میشه. دقت که کردم دیدم ، بله یه شاخ گنده رو سرش سبز شده.

پروین هم طاقت نیاورد و گفت که: من باور نمی کنم این حرفها رو تو داری می زنی. و من فقط خندیدم.

خلاصه اینکه همه خط و نشون کشیدن. بنده خدا فخری رو بگو. گفت که میاد دنبالم و منو میاره عروس و دوباره منو برمی گردونه خونه. ولی من باز در نهایت قصاوت گفتم نه ممنون.

به هر حال گذشت و من و عزیز جون برگشتیم و فکر کنم ساعت ۲ بودکه خوابیدیم. عزیز جون هم صبح رفت و من باز خوابیدم تا ساعت ۸ . سانس دوم خوابم رو اومدم تو هال و باز خوابیدم تا اینکه مهدی زنگ زد.

فکر می کرد من هنوز خونه خاله اینها هستم. من گفتم که اومدم کرج. و اون کمی تعجب کرد.

شب رفتم خونه اونها. جاتون خالی خوب بود. تا ساعت ۳ نشسته بودیم و من زنداداشم از هر دری صحبت می کردیم و از هر کسی غیبت

صبح هم چون مامانش اینها اسباب کشی دران اون رفت بالا و من خونه جارو کردم و نهار درست کردم.

بعد نهار هم اومدم خونه. و به کارهایه خونه خودم رسیدم.

رفتم سیب زمینی بخرم که انگار قحطی اومده بود. دو تا کارتون هم برا اسباب کشی اونها پیدا کردم.

مهدی زنگ زد که دارن میان تا کارتونببرن. منم تا برسم خونه کلی کارتون براشون جمع کردم.

اونها اومدن و دیدم برام سیب زمینی خریدن. داشتم از این همه محبت غش می کردم.

برا شام جاتون خالی آبگوشت درست کرده بودم. خودم نشستم تنهایی خوردم.

حالم بد بود. عزیز جون هم دیر کرده بود و من داشتم دیوونه می شدم.

تازه عزیز جون چون بلیط گیرش نیومده بود تموم جمعه رو بی خودی مونده بود. آخه دانشگاه تعطیل بود.

وای چقدر حرف زدم.

می گم انگار دارم گزارش می نویسم. البته دست کمی از گزارش نداره.

همه این گزارشات رو نوشتم که به چند نکته اساسی اشاره کنم.

حالا نکات مهمی که باید می گفتم رو تو پست بعدی می نویسم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0