Daisypath Anniversary tickers روایت مرد و زن نقطه چین از نظر راننده خطی.... - سيب مهربون

روایت مرد و زن نقطه چین از نظر راننده خطی....

زنیکه بیشعور

عجب دوره زمونه ای شده ها

خجالت هم خوب چیزیه

ادم نمی تونه دیگه از ظاهر افراد قضاوت کنه که حداقل کی خوبه

کاملا محجبه بود ، نه آؤایشی نه چیزی، عین زن و شوهرها اومدند و سوار ماشین شدند

مرد رو بگو....جنتلمن

اصلا به قیافش نمی اومد که تو این فازها باشه

یه تریپ مثبت....لباس رسمی... مثل این ادم هایه تحصیل کرده.... با وقار سر به زیر

تازه یه خانوم کنارش نشست خودش رو جمع کرد .

 من تو دلم گفتم خدایا شکرت که هنوز غیرت از بین نرفته.....

ولی الان که فکر می کنم دلم می خواد اینجا بودند و یکی یه مشت میزدم تو صورتشون 

آخه من موندم اون وقت صبح اینها از کجا اومدن که با هم بودند تازه یه کلمه هم با هم حرف نزدند خانمه هم نیومده سرش رو گذاشت رو شونه مرده و خوابید، فکر کنم دست همو هم گرفته بودند

منو بگو گفتم که چه زن و شوهر خوبی ، اول صبح دارن میرن با هم دنباله یه لقمه نون، بندگان خدا چقدر هم خسته هستند، چه جوونهایه نازنینی............

مرده وسطهایه راه پیاده شد و کرایه خانومش رو حساب کرد . فکر کنم با هم یه خداحافظی هم کردند.

پیش خودم گفتم چه خوبه که جلف نیستند. حالا خانومه بنده خدا خسته بوده تو بغل مرده خوابیده و مرده هم چون حتما زیاد همدیگرو تو خونه نمی بینن زنش رو اینطور سفت بغل کرده و نوازشش میکنه(یه کلاغ چل کلاغ رو حال کن)

خانومه رو بگو گفتم بنده خدا چقدر کار می کنه صبح تا شب که اینقدر خسته است که خوابیده!!!!!!!تازه من رادیو رو به خاطرش خاموش کردم....

آخرش می دونی چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد که رسیدیم مقصد خانومه از صدایه بستن در بیدار شد و اومد کرایه رو حساب کنه که من احمق بهش میگم خواهرم!!!! حساب شد.

اونم با تعجب گفت: حساب شد!

منم گفتم: بله اون آقا حساب کرد.

اون گفت:اون آقاهه حساب کرد!!! کدوم آقا حساب کرد؟؟؟؟؟؟؟

گفتم  همون که پل آزادی پیاده شد...همون که با هم ....

اونم گفت: بله بله ...جداً....، ممنون آقا، ببخشید .... و بعد هم پیاده شد و رفت.

من که خر نیستم. خودشم فهمید چه گندی زده

حالا شما میگید با این اوضاع جامعه آدم به کی میتونه اعتماد کنه؟؟؟؟؟ آخه آدم به چشماشم نمی تونه اطمینان داشته باشه.... مردم چقدر کثیف و بیشعورند و ......... اگه می دونستم می انداختمشون بیرون ....ها رو .... اصلا چندشم میشه که به صندلی که اونها نشسته بودند دست بزنم.......... منو بگو فکر کردم زن و شوهرن....ها

میگم حتماً زنه اومده بوده کرج پیش مرده... مگه نه؟..................

 ( و این داستان و روایت ادامه دارد.... تا بدانجا که سینه به سینه و نسل به نسل گشته و در سال ۱۵۰۰ هجری شمسی اینگونه آغاز خواهد شد که: آره پدر بزرگم مسافر کشی می کرده که یه روز صبح زود ..حدود ساعت ۵ یا شایدم ۲ ، ۳ بوده که میبینه یه خانومه با یه لیاسهایه ناجور و یه آرایش غلیظ و .............)

این داستان که خوندین رو ممکنه  تا چند وقت دیگه از زبون راننده خطی ها به روایت هایه گوناگون بشنوید

البته همه حرفهاش تا حد زیادی درسته، باور کنین درسته. در واقع همه دیده ها و شنیده هاش درسته. فقط برداشتش درست نیست..... باور کنین

موضوع اینه که من و عزیز جون به علت نداشتن ماشین امروز با هم اومدیم

اونم غیرتی به خودش سختی داد و با سواری هایه مسیر من اومد و گفت یه کاریش می کنم وسط ها پیاده میشم خودم میرم

منم کمبود خواب داشتم و با خیال راحت و خیلی عمیق تو ماشین خوابیدم

موقعی که  داشت پیاده میشد حتماً با من خداحافظی کرده و  احتمالاً منم تو خواب و بیداری جوابش رو دادم و اون کرایه منم حساب کرد دیگه

با رفتنش در واقع جایه منم بازتر شد و اساساً خوابم برد به طوریکه اصلاً یادم نمود که من با عزی جون اومدم

خوب مسلماً وقتی هم از خواب پریدم خیلی گیج بودم و اومدم زود کرایه رو حساب کنم که......... بقیه اش رو هم می دونید.

به هر حال خیلی از حرفها و شایعاتی که بوجود میاد مقصرش خودمون هستیم. اینو قبول دارید.

اگه شما بودید چی فکر می کردید؟ چه تصوراتی می کردید؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0