Daisypath Anniversary tickers چه صبح دل انگیزی.....صدای ما را از پل ستارخان می شنويد.... - سيب مهربون

چه صبح دل انگیزی.....صدای ما را از پل ستارخان می شنويد....

سلام

صبح زیبایه شنبه شما به خیر و شادی!!!!!!!!!!!!!

صدای ما رو از پل ستارخان می شنوید

به به چه روز خوبی!!!!!!!!!!!!

چه صبح دل انگیزی!!!!!!!!!!!!!

امروز چه خوب شروع شد!!!!!

از اونجا که از ساعت ۱۲ دیشب به بعد میشه امروز ، من امروزم اینطوری شروع شد:

از ساعت ۰۰:۱۰ دقیقه ۲۷ آبان ماه تو رختخواب داشتم وول می خوردم

نفسم تنگ میشد، خوابم میبرد یهو یه تیک عصبی بهم وارد میشد و با یه تکون از خواب می پریدم، البته این به خاطر استرسی بود که از ظهر دیروز داشتم. داخل پرانتز هم بگم که این استرس به خاطر مهمونی مامانم اینها بود.

بعد هی غر زدم بهانه گرفتم، عزیز جون رو داغون کردم.

تا اینکه در ساعت ۱:۵۵ احتمالاً خوابم برد.

ساعت ۵:۲۵

عزیز جون: عزیزم بیدار شو، امروز شنبه است ، اگه دیر راه بیفتیم تو ترافیک می مونیم.....

نازنازان بیدارشو..... و این جملات هر چند ثانیه تکرار میشه..ولی با هر دفعه از میزان محبتش در لحن گفتار کاسته و به میزان تندی و حرصش اضافه میشه

من: بی کلام انگشت اشارمو تو هوا به ارتفاع ۳۰ الی ۴۰ سانت بلند میکنم...این یعنی یه دقیقه دیگه بخوابم ، فقط یه دقیقه....

و بعد از ۵ الی ۱۰ تا از این یه دقیقه ها ، کاسه صبر عزیز جون لبریز میشه و من که عین هاپوها عصبانی و دلخورم از تو جام میام بیرون....

امروز هاپوتر از همیشه بودم. اماده شدم و رفتم تو ماشین. تریپ خواب به خودم گرفتم

عزیزم کارت بانکم پیش توئه بده به من.... این عزیز جون بود که با مهربونی اینو گفت.

و من بعد از کند و کاو فراوان بالاخره پیداش کردم و دادم به اون و الکی با عصبانیت داد و بیداد کردم و ... خلاصه اینکه خوابیدم..مثلا خوابیدم

ساعت ۷ بامداد صدای ما رو از سر بلوار تیموری می شنوید.. جایی که بالاخره ماشین راه افتاد و یه ذره رنگ گاز رو به خودش دید....اِه چرا ماشین اینطوری میشه؟ من چشمام رو باز کردم سر پل ستارخان هستیم.. علامت استپ روشن شده... ماشین یه طورهایی داره ریب میزنه..خدایا منو ببخش ...عزیز جون رنگش پریده و میگه فقط تا اونور پل برو... و بالاخره همینکه پل رو رد میکنیم ماشین بای بای میکنه با ما.... من چشمم به کاپوته ماشینه که نکنه منفجر بشه...یه بوهایی میاد.... کمرم هم از استرس زیاد دردش بیشتر شده...عزیز جون داد میزنه بیا پایین هل بده... من متعجب از مردمی که میبینند یه خانم داره تو خیابون ماشین هل میده و اصلا ککشون هم نمی گزه، ماشین رو هل میدم...تو دلم میگم خدایا این عزی جونم فقط خیلی غصه نخوره خوب....حالا کاملا بی حس شدم...یه اقایه مهربون و کوچیک میاد و کمک میکنه.. نمی دونم کی رفت.. نمی دونم ازش تشکر کردم؟؟؟... و ما بالا خره می ریم تو ایستگاه اتوبوس...اه تموم شد...........

به به چه صبح دل انگیزی!!!!!!! چه آغاز هفته قشنگی!!!!!!!!!!!!

اما تو یاد گرفتی که همیشه سعی کنی مثبت به قضایا نگاه کنی....

و فکر میکنی اگه وسط اتوبان،  تو لاین سرعت، ماشین خراب می شد که بدتر بود

اگه وسط پل خاموش میشدکه بدتر بود

و هزارتا اگه دیگه که باعث میشه تو فکر کنی که خدا هنوز هم خیلی دوستتون داره و خوشحال میشی که این اتفاق وقتی افتاد که تو بودی و تا حد زیادی تونستی به عزیز جون آرامش بدی...

خدایا شکرت

خدایا ازت ممنونم

یه مدتی میگذره و تو به اصرار عزیز جون راه میفتی که بری سر کار و تو اصلا دوست نداری تنهاش بذاری

حالا هم که اینجایی تموم فکرت پیش اونه... پیش عزیز جون

و باز دلت می خواد که از خدا تشکر کنی

دلت می خواد باز از خدا بخوای که ، همه مسافرها سلامت به مقصد برسن..

و از خدا می خوای که عزیز جون مهربون رو برات نگه داره سالم و خوشحال

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0