Daisypath Anniversary tickers عزيزم اينو برات می نويسم تا هميشه يادت باشه که عاشقتم.. - سيب مهربون

عزيزم اينو برات می نويسم تا هميشه يادت باشه که عاشقتم..

سلام

از دیروز می خوام بگم که روز و شبم جمع اضداد بود و من بسی شگفت زده از این چرخ گردون

دیروز یه مسئله اعصاب خرد کن تو شرکت داشتم که برا خراب کردن حداقل 2 روز یه ادم مثلاً از این رفتارها دیده کافی بود

حالا اگه یه نفر پیدا می شد که به قول معروف سرد و گرم روزگار نچشیده بود که معلوم نبود سر از کدوم تیمارستانی در می اورد (البته پیاز داغ و این حرفاست)

در هر صورت منکه معده ام فقط منتظر بهانه ای کوچک است جهت نشان دادن یه رفلکس شدید ، شروع کرد به ترشح بسیار زیاد اسیدی کشنده و ...

از طرفی یکی از بچه ها دیروز خونه مونده بود که به یه سری از کارها برسه و قرار بود بعد از ظهر بیاد تهران و موقع برگشت بیاد دنبالم و با هم بریم پارچه بخریم و بعد هم بریم خونه

دست برقضا اقای بخاری ساز نیومده بود و کارها مونده بود و اقای عزیز جون گفت که دیگه نمیاد تهران

من باز ناراحت نبودم ولی وقتی اون مسئل اداره ای پیش اومد ، اعصاب و روانم ریخت به هم و همه ناراحتیام گلوله شد و یه بغض ناجور اومد تو گلوم

در این مواقع عزیز جون هیچ وقت با من کل کل نمی کنه چون میدونه که ممکنه ناراحتیامو سرش هوار کنم

بدتر از همیشه ماشین گرفتم و تو کل راه میشه گفت خواب بودم و یه ترافیک جانانه، کمردردی وحشتناک و معده ای داغون هم چاشنی این همه ناراحتیم شده بود

خلاصه اینکه به نزدیکیها که رسیدم زنگ زدم به مرد خونه!!!!!!!!!!!!! و گفتم که من دیگه خونه نمیام تو بیا از همینجا بریم برا خرید

اونم گفت که بخاری سازه که از صبح قراره بیاد تازه اومده و ..... من هم با عصبانیت قطع کردم و نموندم که حرفش تموم بشه

با خودم عهد بستم که دیگه پارچه بی پارچه..عروسی بی عروسی... الان که رسیدم یه راست تو رختخواب تا صبح فردا ، در نتیجه شام بی شام....

وقتی هم رسیدم خونه زنگ نزدم و با ناراحتی رفتم تو ... بخاری سازها هنوز بودن ....کفششون پشت در بود..

در رو که بستم خشکم زد

اگه عزیز جون رو نمی دیدم شاید فکر می کردم که اشتباه اومدم (پیاز داغش زیاد شد بازم)

خونه به کل تغییر کرده بود ..

مبل ها...تلویزیون... تمیزی و مرتبی خونه...

عزیز جون هم یه لحظه چشم ازم بر نمی داشت. شاید می خواست تمام حالات منو به خاطر بسپره.. شاید می خواست یه لحظه رو هم از دست نده (چقدر خودمو تحویل گرفتم)

حالا من هم دیگه نمی خواستم یه لحظه چشم از عزیزجون بردارم . آخه یه لبخند شیرین رو گوشه لبهاش نشسته بود که من عاشقش بودم.

لبخندی که با رفتن بخاری سازها قشنگتر و واضحتر شده بود....

منم دست به کمر ، متعجب و در عین حال طلب کارانه واستاده بودم و اون به خاطر تریپ قاطی پاتی من (چون نمی دونستم چیکار کنم؟ متعجب باشم، عصبانی و یا ناراحت و شاید هم ...) دیگه از خنده ریسه رفت...

و براش توضیح دادم که خدا به دادش رسید چون من خیلی قاطی بودم و می خواستم مثل مرد بدها که ناراحتی سرکارشون رو میارن تو خونه می خواستم بدطوری حالشو بگیرم و ...

الان که دارم این ها رو می نویسم هنوزم که هنوزه نمی تونم باور کنم عزیز دلم با اون همه خستگی که داشت همه این کارها رو خودش انجام داده...یه چیز دیگه هم که خیلی حائز اهمیته اینه که، چیدمان خونه یه چیدمان نو بود.

یعنی دکوراسینش یه طرح بدیع بود که عزیز جون خودش طراحی کرده بود. (هیجان زده نشید...یکی ندونه فکر می کنه مبلمان خونه ما حالا چقدر لوکس هست)

تازه عشق بی همتایه من سالاد هم درست کرده بود

بخاری هم بعد از اینکه یه پارچه سرمه ای قشنگ خریدیم و برگشتیم وصل کرد

منم سریع شام رو آماده کردم و جای هیچکدومتون هم خالی نبود ، من و عزیز جون با هم یه شام حسابی زدیم تو رگ

تازه داشتیم می رفتیم پارچه بخریم گفت ماشین نمیارم ... چون می خوام خودم باهات بیام تو مغازه و پارچه انتخاب کنم!!!!!!

با وجود اینکه عزیز جون همیشه با من عشقولانه است من داشتم شاخ در می اوردم

تو را رفتن هم به من گفت که همه لباس ها رو اتو کرده، لباس چرکها رو هم ریخته تو ماشین و یه بار 30 دقیقه زده تا کمی تمیز شه، یه بار هم 1:20 دقیقه زده

نمی دونم با این نوشته ها می تونم از این همه لطفی که عشقم در حق من داره می تونم تشکر کنم یا نه؟

حالا این خیال برتون نداره که من معتقدم که فقط خانوم ها باید تو خونه کار کنند ، نه. ولی شرایط زندگی ما و کارهای زیاد عشقم طوری که من ترجیح میدم بیشتر کارها رو خودم انجام بدم هر چند اگه بهشون نرسم و دیر بشه...

اخه از بابت اینکه اون هنوز به دنبال کارهایه دکترا گرفتنش نرفته هنوز هم خودمو مقصر می دونم...

به هر حال عزیز جون من... هر وقت اومدی و این نوشته ها رو خوندی اگه من بودم یا نبودم، بدون که همیشه و همیشه هیچکدوم از مهربونیهات از خاطرم نمیره و نرفته...بدون که من درسته که خاطرات بد رو به زبون میارم و یه وقتهایی دلم میگیره و باهات درد دل می کنم و یا به قول خودت سرکوفت می زنم (البته اصلا اینطور نیست و فقط می خوام بغض هام با حرفهام بیاد بیرون و دلم اروم شه) ولی همیشه خاطرات قشنگ با تو بودن تو ذهنم تو دلم و تو تموم سلولهام save شده... بدون که هر جا باشم، حتی اگه نباشم همیشه دلم فقط و فقط برایه تو می تپه....بدون هرجا باشم و حتی اگه نباشم دلم برایه فقط و فقط خودت تنگه.... بدون هرجا باشم و حتی اگه نباشم همیشه تو یاد تو هستم...

عزیز جون من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم بهت نزدیکم

عشق من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم دلم برا تنگ میشه

عشق من، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه احساس می کنم در حقت کوتاهی میکنم

مهربونم این روزها بیشتر از هر روز دیگه برات حرف برای گفتن دارم و با دیدنت دیگه حرفی تو دلم نمی مونه

................. وای که چقدر برات حرف دارم و نمی تونم دیگه بنویسم.................... ولی خوشحالم که وبلاگم دفتر نیست که گم بشه و روزی شاید وقتی حتی اسمم از ذهن همه پاک شد، این تنها خاطره من باشه که تو این دنیا از ذهن دنیای مجازی دوست داشتنی من پاک نمیشه.....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0